(نقل از سید حجت کبیری)

من شهادت مهدی را به چند مرحله تقسیم می‌کنم. یعنی معتقدم او چند بار شهید شده. قنبرلو می‌گفت: "آقا مهدی می‌گفت الحمدلله الذی... و شلیک می‌کرد. همان که همیشه قبل از سخنرانی‌هایش می‌گفت. یک دفعه دیدم آقا مهدی پرت شد افتاد عقب. رفتم جلو دیدم تیر خورده به سرش. تا رفتم برش دارم حس کردم نفس آخرش را کشید و در دم شهید شد. به خودم گفتم حالا چکار کنم توی این بی‌کسی و تنهایی؟ به بچه‌ها گفتم بلند شوید برویم عقب. آقا مهدی را بلند کردم بردم رساندم به قایقی که آنجا بود." من این را اولین مرحله شهادت مهدی می‌دانم، که به سرش تیر خورد.

قنبرلو می‌گفت: "آقا مهدی را گذاشتیم توی قایق، زدیم به دجله حرکت کردیم رفتیم. به قایق و ما و آب از هر طرف تیر می‌زدند. آرپی‌جی هم می‌زدند. ما هیچ کاری از دستمان بر نمی‌آمد جز دعا. وسط دجله بودیم که یک آرپی‌جی آمد خورد به قایق و منفجرش کرد. از انفجار چیزی یادم نمی‌آید. یک دفعه دیدم توی آبم و از قایق و بقیه خبری نیست." من این را دومین مرحله شهادت مهدی می‌دانم، که به جنازه‌اش آرپی‌جی زدند.

قنبرلو می‌گفت: "خودم را از آب کشیدم بیرون دیدم قایق دارد در آب می‌سوزد. علتش هم آن باک بنزین پشت قایق بود و بنزنی که داشت." من این را سومین مرحله شهادت مهدی می‌دانم، که جنازه‌اش در آتش سوخت. و چهارمین مرحله شهادتش وقتی بود که جنازه‌اش توی دجله غرق شد. درست شبیه غواص‌هایی که جنازه‌‌هاشان  را آب با خودش برد و هرگز نیاورد. مهدی از هیچکدام از نیروهاش، حتی از شهیدهاش عقب نماند. تیر خورد، آرپی‌جی خورد، آتش گرفت، غرق شد و جنازه‌اش به دست خانواده‌اش نرسید. این واقعه‌ایی است که واقعاً عجیب است و باید به آن فکر کرد. مهدی دیگر نمی‌توانست زنده بماند. در خیبر حمید را از دست داده بود و در بدر بهترین دوستان و بهترین فرماند‌هانش را: تجلائی‌ها، قصاب‌ها، اشتری‌ها، رستمی‌ها. به من می‌گفت: "جواب بچه‌ها را چطوری بدهم؟" یکبار که رفت آنطرف دجله، یکی از بچه‌ها باهاش تماس گرفت گفت: "آقا مهدی! شما نباید می‌رفتی آنطرف. باید زودتر برگردی. جای شما اینجاست. شما باید..." مهدی گفت: "من دیگر با چه رویی برگردم؟ دیگر کسی برایم نمانده که برگردم. مگر من می‌توانم برگردم، آن هم با آن همه شهیدی که داده‌ام؟"

نزدیک پنج شش ساعت به شهادتش هنوز نرفته بود آنطرف دجله. هر سه گردانی که می‌فرستادیم آن طرف، بعد از حمله عراق و بعد از تمام زخمی‌ها و شهداشان، با پیشنهاد مهدی و با وجود خستگی‌هاشان می‌شدند یک گردان جدید دیگر و باز می‌ایستادند می‌جنگیدند. دیگر کسی نمانده بود. مهدی مجبور شد خودش برود جلو. به واحدهای دیگر، به لجستیک و دیگران، سفارش‌هایی کرد و به من گفت باید مستقر بشوم همانجا و تدارکات و مهمات برسانم به آن طرف دجله. من و دیگران بارها باهاش تماس گرفتیم گفتیم برگردد. گفت: "به آقای بشردوست بگویید یا باید کار اینها را تمام کنم برگردم یا باید خودم هم مثل بچه‌های خودم شهید شوم." که شد. همان موقع قنبرلو و نظمی و چند نفری آمدند این طرف. از آنها فقط قنبرلو زنده ماند و کسی به اسم لطفی، علیرضا لطفی گمانم. قایق را لطفی می‌راند تا اینکه آن آرپی‌جی می‌آید و...

توی قرارگاه عزا بود. همه گریه می‌کردند. آقا رحیم و آقای بشردوست و همه. لشکر احساس یتیمی می‌کرد. همین طور که من الان احساس یتیمی می‌کنم. دلم بیشتر به خاطر این می‌سوزد که ساده و بی‌خیال از کنارش گذشتم. از کنار شادی‌ها و دستورها و خنده‌ها و خونسردی‌ها و حتی خشمش... (ادامه دارد)

(منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۵۵ - ۵۳)