برای اینکه بقیه خجالت نکشند

(نقل از: علی اکبر پوزش‌پذیر)

گردان امام حسین (ع) روزهای پایانی آموزش بلم رانی را پشت سر می‌گذاشت. شب و روز رودخانه سابله شاهد بود که نیروهای گردان در تلاشند تا برای عملیات آماده شوند.

یک روز آقا مهدی به موقعیت ما آمد و گفت: "نیروهای گردان را به مرخصی بفرستید." همه جا خوردیم. در عملیاتی که قرار بود از پاسگاه زید انجام گیرد هم، این چنین شد. آقا مهدی آمد و برای نیروها صحبت کرد و سپس خبر لو رفتن عملیات را داد. چنین به نظر می‌رسید که باز عملیات لو رفته است. ولی ادامه صحبت آقا مهدی همه را مطمئن کرد؛ "برای فریب دشمن باید مدتی نیروها دور از منطقه باشند تا هم آنها استراحتی بکنند  و هم کادر گردان آموزش بلم رانی ببینند و برای عملیات آماده شوند." من و ابراهیم علی‌نژاد [شهید] هم جزو کادر گردان بودیم ولی قبلا آموزش بلم رانی را گذرانده بودیم به دلیل اینکه آقا مهدی گفته بود هیچکس نباید از نوع آموزش شما مطلع شود تا آن روز کسی نمی‌دانست که ما آموزش بلم رانی را گذرانده‌ایم.

آموزش کادر که شروع شد، آقا مهدی به اصغر قصاب [شهید] که فرمانده گردان امام حسین (ع) بود گفت: "این برادران هم آموزش کافی دیده‌اند، می‌توانید از اینها هم استفاده کنید." یکباره همه نگاهها بسوی ما برگشت و از اینکه توانسته بودیم به عهدی که با آقا مهدی داشتیم پایبند بمانیم در پوست خود نمی‌گنجیدیم.

هر کس سوار بلم می‌شد، بلم بر می‌گشت و به داخل آب می‌‍افتاد. بلم سواری مهارتی می‌خواست که باید آنرا همه کسب می‌کردند. آقا مهدی وقتی دید بعضی از کادر گردان بعلت اینکه بلم سواری بلد نیستند به داخل آب می‌افتند، خودش نیز سوار بلم شد و برای اینکه بقیه خجالت نکشند ناشی‌گری کرد و به داخل آب افتاد و سراپا خیس از آب بیرون آمد.

(منبع: خداحافظ سردار، سید قاسم ناظمی، چاپ اول، ص ۱۱۴ - ۱۱۳)

توضیح ِ یکی از رزمندگان و فرماندهان معزز لشکر عاشورا برای این روایت که بصورت کامنت درج فرموده‌ بودند؛ مناسب دیدم بعنوان پاورقی ذیل این پست بیاورم:

سلام،با تمام احترام و علاقه ای که به برادر خوب و بزرگوارم،علی اکبر پوزش پذیر دارم،این اخلاق را در آقامهدی سراغ نداشتم،"ناشی گری عمدی" این برداشت و تفسیری است که ایشان کرده اند،آقا مهدی،جدا در بلم رانی مهارت زیاد نداشت و خود هم اهل این نوع کار و تظاهر نبود،به نظرم بالاترین رنگ او بی رنگی بود.خدا با اولیا و شهیدانش همنشین کند انشاالله.

بگذار لااقل برای یکبار هم که شده من هم پا به پایتان بیایم

(نقل از: محمدرضا تقی‌زاده توانا)

- بیدار کردن یک رزمنده آنهم در این ساعت از شب گناه دارد. آنها خسته هستند و شما هم راضی نشوید سکاندار از استراحت شبانه محروم بماند. خدا شما را اجر دهد بیا راهنمائی کن با قایق من غذا را به بچه‌ها برسانیم.
با اینکه دوست داشتم مدتی هر چند اندک را همراه آقا مهدی باشم ولی کاری که آقا مهدی از من می‌خواست شدنی نبود؛ فرمانده لشکر می‌خواست کارش را ول کند و برود دنبال پخش غذا.
- نه آقا مهدی... سکاندار خودش سپرده بود که وقتی غذا آمد بیدارش کنم. در عین حال شما کارهای مهمتری دارید.
حرفم را قطع کرد و گفت:
- نه مؤمن!... کار، کار است. اجر شما در نزد خدا بیشتر از امثال ماست. بگذار لااقل برای یکبار هم که شده من هم پا به پایتان بیایم.

بالاخره با اصرار ایشان قابلمه‌ها را بداخل قایق بردیم و به طرف خط حرکت کردیم. سکان در دست آقا مهدی بود و قایق در آبراههای پر پیچ و خم به جلو می‌رفت و من از اینکه در کنار فرمانده لشکر بودم خوشحال بودم ولی وقتی از ذهنم می‌گذشت که آقا مهدی برای چه کاری با من همراه شده از خودم خجالت می‌کشیدم و نمی‌دانستم اگر فرماندهان گردان مرا با این وضعیت ببینند، با من چه برخوردی می‌کنند. آتش دشمن همچنان می‌بارید و گلوله‌ها گاه به گاه در آبراهه‌ها فرود می‌آمد و  آب به سر و رویمان می‌پاشید. آقا مهدی تا دید من از خجالت سر به زیر انداخته‌ام سکوت را شکست.

- برادر... شما چرا هنگام انفجار گلوله‌ها سر خم نمی‌کنید؟
- راستش آقا مهدی ما عادت کرده‌ایم. از صدای قبل از انفجار تشخیص می‌دهیم که گلوله به کجا اصابت می‌کند.
- از کجا اعزام شده‌اید؟
- از تبریز.
- آفرین به شما رزمنده‌ها که چنین جسور و بی‌باک هستید... در چند عملیات شرکت کرده‌ای؟
- آقا مهدی! آنقدر زیاد نیست که ارزش گفتن داشته باشد ولی خدا توفیق داده در دو عملیات همراه رزمندگان بوده‌ام.
- حاضری در عملیات آینده هم شرکت کنی؟ [عملیات بدر]
- چرا که نه آقا مهدی! ما برای همین اینجا هستیم... در ضمن من با یکی از دوستان شهیدم که قبل از شهادتش در لشکر با هم بودیم در عالم رؤیا پیمان بسته‌ام که تا رمقی در جان دارم و تا زمانی که جنگ ادامه دارد از جبهه‌های نبرد دور نباشم.

به اولین پاسگاه رسیده بودیم. ساعت یک بامداد را نشان می‌داد. یک ساعت با آقا مهدی در راه همصحبت بودیم ولی این یک ساعت چه زود گذشته بود. بچه‌هایی که برای گرفتن غذا می‌آمدند با دیدن آقا مهدی دستپاچه می‌شدند و همرزمان خود را خبر می‌کردند و به استقبال آقا مهدی می‌آمدند. گرسنگی و دیر رسیدن غذا، از یادها می‌رفت و هرکس با عشق و علاقه‌ای خاص با آقا مهدی احوالپرسی می‌کرد. آقا مهدی از یک یک بسیجی‌ها به خاطر تأخیر غذا پوزش می‌خواست و بسوی پاسگاه و کمین دیگر براه می‌افتادیم.

(منبع: خداحافظ سردار، سید قاسم ناظمی، چاپ اول، ص ۱۰۷ - ۱۰۵)

مأموریت برای واحد شهدای کربلا (2) - آقا مهدی در سنگر اطلاعات

(نقل از: محمد پور نجف - علی پرستی)

آموزش آبی - خاکی، ترکیبی از آموزش‌های بلم‌ رانی، غواصی و شیوه‌های شناسایی در هور بود که به مدت یک ماه در منطقه "شط علی" ادامه یافت. سپس گروه یازده نفری ما برای تحویل گرفتن منطقه به محل مأموریت عزیمت کرد. در این مدت دیگر می‌دانستیم که با این آموزش‌ها سر از جزایر "مجنون" درخواهیم آورد. نیروهای قرارگاه نصرت، منطقه را تحویل اطلاعات لشکر دادند و از آن روز کار شبانه‌روزی واحد شهدای کربلا شروع شد.

سنگرهای ما شانه به شانه هم قسمتی از "پد ۳" جزیره شمالی را به خود اختصاص داده بودند. جزیره شمالی به هشت "پد" تقسیم می‌شد. "پدها" جاده‌هایی بودند که عراق در هور ایجاد کرده بود و سپس آنها را به هم وصل نموده بود. آبِ مانده در میان جاده‌ها، رفته رفته خشک و خالی می‌شد و از آن حوضچه‌های خشک، برای استخراج نفت استفاده می‌کردند. فاصله پدها تا محل استقرار دشمن، بین ۳ الی ۶ کیلومتر بود.

آقا مهدی بیشتر ساعات شبانه‌روز را در سنگر اطلاعات می‌گذراند. حضور ایشان در میان ما تأثیر عجیبی بر روحیه بچه‌ها داشت. گرچه بچه‌های اطلاعات به تحمل سختی‌ها شهره بودند ولی حضور فرمانده لشکر در کنار آنها تحمل مشقات و سختی‌های طبیعی منطقه را بر آنها آسان می‌کرد. آقا مهدی برای هر کدام از بچه‌ها یک شیشه عطر "تی رز" و یک دفتر یادداشت هدیه داده و اول دفتر یادداشت را هم با دستخط خود نوشته بود. محبت و توجه ایشان به بچه‌ها باعث می‌شد که ما بعد از ماهها کار طاقت فرسا ، نیازی به مرخصی نداشته باشیم. بیشتر وقت آقا مهدی صرف بحث و تبادل نظر در مورد آبراه‌ها و معبرهای عملیاتی می‌شد. با بچه‌ها می‌نشست و از روی نقشه هوایی، معبرها را توجیه می‌کرد و سپس از یک یک بچه‌ها گزارش می‌خواست. هیچ چیز برای آقا مهدی بی‌اهمیت نبود و در مراحل مختلف شناسایی، پوشش گیاهی، وضعیت سنگرها، کمین‌ها و تغییرات احتمالی روزانه را می‌پرسید.

یک شب، تیم ما به همراه یک بومی برای شناسایی سمت چپ پاسگاه "روطه" عراق تا نزدیکی کمین دشمن پیش رفت و در حین شناسایی، از منطقه فلیمبرداری شد. ولی موفق به شناسایی سده* اصلی دشمن نشدیم. صبح آنروز، آقا مهدی باکری با [حاج] کریم فتحی به سنگر ما آمدند و مسیر شناسایی دیشب ما را از روی نقشه هوایی کنترل کردند. سپس با سؤالات ریز و درشت تخصصی سؤال پیچ شدیم. مانده بودیم که چه بگوئیم؛ زیر چشمی و با ایما و اشاره با یکدیگر مشورت می‌کردیم تا بلکه برای سؤالات آقا مهدی جوابی پیدا کنیم. دقت و پیگیری مداوم ایشان موجب می‌شد دقت بچه‌ها در شناسایی بیشتر شود.

* سده، سیل‌بند، دژ به یک معنی بکار می‌روند. سده خاکریز مستحکمی بود که علاوه بر جلوگیری از نفوذ آب، بعنوان خط دفاعی مورد استفاده قرار می‌گرفت.

(منبع: خداحافظ سردار، سید قاسم ناظمی، چاپ اول، ص ۴۹ - ۴۷)

پی‌نوشت: "...حضور فرمانده لشکر در کنار آنها تحمل مشقات و سختی‌های طبیعی منطقه را بر آنها آسان می‌کرد." گفتنش آسان و خواندن و رد شدن از آن هم آسانتر! فدای حضوری که مایه آسانی سختی‌ها و زدودن غم از دلهاست و فقدانش مایه حسرت و افسوس. هزار جان گرامی فدای ارواح بلند اینان و جانهای به خدا پیوسته‌شان.

وبلاگ حمید (+)