حمید از ما جدا شد...
(نقل از: شهید احمد کاظمی)
-
روز سوم یا چهارم عملیات خیبر بود که عراق خیلی آتش ریخت روی جزیره، از طرف طلائیه. طوری که همت و چند نفر از فرماندهان دیگر مجبور شدند بیایند جزیره، بیایند پیش ما. وقتی محسن رضایی (فرمانده وقت سپاه) پیام امام (ره) را از بیسیم خواندند، حضرت امام (ره) پیام داده بوند: حفظ جزیره، حفظ اسلام است! تصمیم گرفتیم خودمان هم بعنوان تک تیرانداز کار کنیم. آنجا دیگر فرمانده و غیر فرمانده نداشت؛ هرکس هر سلاحی دستش میرسید بر میداشت و میجنگید. آقا مهدی تیرباری برداشت، شهید همت (فرمانده لشکر ۲۷ حضرت رسول) آرپیجی برداشت و شهید مهدی زینالدین (فرمانده لشکر ۱۷ علی بن ابیطالب) سلاحی دیگر. هر کدام به یک سلاح انفرادی مجهز شدیم تا فرمان الهی امام (ره) اجرا شود. به سمت پل رفتیم. در گوشهای از سنگر نشسته بودیم که حمید باکری آمد پیش ما، یک قبضه خمپاره دستش بود، خیلی خندان و سرحال و با نشاط گفت: چیزی نیست ان شاء الله حل میشود. آقا مهدی به حمید گفت: این خمپاره را بردار و برو نزدیک پل کاری بکن تا کمی در کار دشمن تأخیر بیفتد تا ما بتوانیم فکری بکنیم. حمید از ما جدا شد.
-
به مهدی گفتم اینطوری فایده ندارد، باید یکی از ما برود پیش حمید. حمید وضعش را مرتب گزارش میداد، با صلابت و آرامش، و در خواست نیرو میکرد و مهمات؛ بیشتر از همه خمپاره. میگفت خمپاره ۶۰ یادت نرود و ما هر چی داشتیم میفرستادیم. هواپیماهای عراقی هم هر تحرکی را زیر نظر داشتند و شکارشان میکردند و هیچ مهمات و تدارکاتی بدست ما نمیرسید. هر نیرویی که میرفت عقب، فشنگهاش را تا دانهی آخر میگرفتیم و میبردیم خط و بین بچهها پخش میکردیم. همین جا بود که به مهدی گفتم: من میروم پیش حمید. فاصلهمان با حمید زیاد نبود. پیاده رفتم. آتش آنقدر وحشی بود که هیچ نیرویی نمیتوانست خودش را سالم به خط برساند. تا مرا دید خندید. گفتم: نه خبر؟ [به ترکی! یعنی: چه خبر؟] عراقیها آنقدر نزدیک بودند که اگر سنگ میزدی حتما میرفت میخورد به سر یکیشان.
-
تیرها فقط وقتی شلیک میشد که مطمئن میشدی به هدف میخورد. یک وانت تویوتا پر از نیرو داشت میآمد طرف ما. همهشان داشتند به ما نگاه میکردند و دست تکان میدادند. جلو چشم ما خمپاره آمد خورد به وانت، منفجرش کرد و آتشش زد و خون مثل آبشار سرخ از همه جاش جوشید و شره کرد ریخت زمین. آنها نیروهایی بودند که داشتند میآمدند کمک حمید. حمید لبش را دندان گرفت. خیره شد به خون. آمد حرف بزند که گفتم: خدا خودش همه چیز را... سرم را انداختم زیر گفتم: حتما خیری در کار است... با مهدی تماس گرفتم گفتم: هر چی لودر سراغ داری بردار ببر همان جا که خودمان نشسته بودیم. بگو سریع جاده را بشکافند، یک خاکریز بزنند که وقت خیلی تنگ است. دیدم حمید افتادو ترکشی آمد خورد به گلوش و خون از سرش جوشید و روی خاک و راه باز کرد آمد جلو. صداش میزنم حمید و... خودم هم ترکش خوردهام و...
(نقل از: کریم حرمتی؛ مسئول اطلاعات لشکر ۳۱ عاشورا)
-
رفتم حمید را دیدم. کشیده بودند برده بودندش توی سنگر. سنگر که چه عرض کنم یک چاله کوچک بود توی سیلبند. رفتم جلوتر دیدم یک پتوی سیاه کشیدهاند روی جنازهاش، پوتینهای گِلیاش از پتو مانده بیرون به خاطر قد بلندش. محل شهادت حمید همان جا بود. کنار یک نفربر سوخته عراقی، حدود صد و پنجاه متری سمت چپ پل. شهادتش دل خیلیها را شکست. بخصوص آقا مهدی را و بخصوص وقتی که یادش میافتاد مهمات به دستش نرسید و تنها توی آن محاصره ماند. من هم آنجا بودم، کنار آقا مهدی، توی قرارگاهی، دو سه کیلومتر عقبتر از حمید. عراقیها سعی داشتند تانکهایشان را عبور بدهند این طرف و بچهها فقط با چند تا آرپیجی جلوشان ایستاده بودند. آن روز حمید چند بار از آقا مهدی مهمات خواست ولی مهمات دو بار رفت.
(مهدی باکری در یادها و خاطرهها - بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس)
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 6:8 توسط احمدرضا بیضائی (تبریزی)
|