آخرین دیدار
شب بود. آقا مهدی رزمندگان را برای آغاز عملیات خیبر بدرقه میکرد...
نوبت به خداحافظی با برادرش حمید رسید. کوله پشتی او را از پشتش باز کرد و در آن چند قوطی کمپوت گذاشت.
حمید پرسید: آقا چکار میکنی؟
آقا مهدی گفت: این کمپوتها را با خودت ببر، بدردتان میخورد.
حمید قبول نکرد و مانع این کار شد.
حمید با بچههای لشکر به سمت خطوط نبرد راه افتادند.
گویا آقا مهدی میدانست این آخرین دیدارش با حمید است.
آنگاه که همه نیروها حرکت کردند، آقا مهدی نشست و سیر گریست.
(مهدی باکری در یادها و خاطرهها - بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس)
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 15:8 توسط احمدرضا بیضائی (تبریزی)
|