مؤمن! خدا ابراهیم را از آتش نمرود گذراند این که چیزی نیست!
(نقل از: شهید احد مقیمی)

شهید احد مقیمی (نفر اول از راست) در کنار آقا مهدی
شب بود. با بیسیم اطلاع دادند که دشمن میخواهد از طرف منطقه «همایون» پاتک کند. قرار بود آن روز در همان منطقه خاکریزی زده شود ولی فرمانده منطقه از پشت بیسیم میگفت که خبری از خاکریز نیست. معلوم شد که لودرها هنوز به منطقه نرسیدهاند. آقا مهدی تا این مسأله را شنید تأمل نکرد و گفت:
- احد! بیسیم را بردار و دنبالم بیا.
آقا مهدی موتور را روشن کرد و من ترک موتور سوار شدم و موتور پر گاز حرکت کرد. چون دیدهبانهای دشمن به منطقه تسلط داشتند، آقا مهدی چراغ موتور را روشن نکرده بود. به علت شدت آتش و تاریکی، آقا مهدی در راه چندین بار موتور را چپ کرد. هر بار که موتور چپ میشد و ما روی زمین ولو میشدیم، آنتن بیسیم میشکست؛ بلند میشدیم و میرفتیم آنتن را پیدا میکردیم و دوباره به راه خود ادامه میدادیم. بالاخره لودرها را پیدا کردیم و جلوشان افتادیم تا سریعاً به منطقه «همایون» برسیم. هنوز راهی نرفته بودیم که آقا مهدی گفت: «با این همه آتش، با موتور نمیشه به اونجا رسید» و موتور را نگه داشت و رفت سوار بیل لودر شد و من هم پشت سرش سوار شدم. لودرچی، بیل را کمی بالا آورد و حرکت کرد.
هر بار که لودر به چالههایی که گلولههای توپ درست کرده بودند یا به دست انداز میافتاد، با هم به بالا میرفتیم و دوباره چهار دست و پا به داخل بیل میافتادیم و بدنمان حسابی خورد و خمیر میشد. هر چه به منطقه همایون نزدیک میشدیم، آتش شدت میگرفت. به جلو که نگاه میکردی جز انفجار و تبادل گلولهها که آسمان منطقه را روشن کرده بود چیزی دیده نمیشد. مشغول تماشای گلولههای رسّام بودم که یکدفعه لودر ایستاد. لودرچی آمد و گفت: «آقا مهدی! کمی جلوتر، آتش به حدی زیاد است که حتی نیروی پیاده هم نمیتواند از آنجا بگذرد چه برسد به چند دستگاه لودر. ما جلوتر از این نمیتوانیم برویم!» آقا مهدی نگاهی به اطراف کرد. میدانستم دنبال راه چاره است.
- الله بندهسی! آنجا بچهها زیر آتش و بدون خاکریز و سنگر جلو دشمن را گرفتهاند و تو میترسی از خط آتش دشمن بگذری؟ توکل کن به خدا؛ امید همه بچهها به شماست.
- آخه آقا مهدی اگر میتوانستیم از آتش بگذریم و به کمک بچهها برویم حرفی نبود، ولی حضرت عباسی ببین میشود با این حجم آتش چند لودر را عبور داد؟
- مؤمن! خدا ابراهیم را از آتش نمرودیان گذر داد این که چیزی نیست. برو پشت دستگاه توکل کن به خدا.
نَفَس آقا مهدی تأثیر خودش را کرد و لودرچی با ایمانی مضاعف به روی لودر پرید. پا روی پدال گاز گذاشت و لودر از جا کنده شد. باید لحظاتی را از میان باران آتش عبور میکردیم. ترس شیرینی به جانم افتاده بود و نمیدانستم در آن چند دقیقه بر ما چه خواهد گذشت؟ ولی به چهره آقا مهدی که نگاه میکردم آرامش زلالی مرا در بر میگرفت؛ بیاعتنا به شدت آتش نشسته بود و با بیسیم صحبت میکرد.
صدای ناهنجار گلولههایی که به بدنه لودر میخورد آزار دهنده بود و هر آن احتمال داشت خمپارهای وسط بیل لودر به مهمانی ما بیاید. ذکر میگفتم و به نظرم میرسید لبهای آقا مهدی هم تکان میخورد. از تونل آتش میگذشتیم. گلوله بود که به سویمان شلیک میشد و خمپاره بود که در اطرافمان به زمین میخورد و بارانی از ترکشهای سرخ و آتشین را با خود به هوا بلند میکرد. این آتش سنگین به منزله محاصره کامل نیروهایی بود که در خط مقاومت میکردند. از این آتش شدید بعید بود کمکی به آنها برسد. به یاری خدا لودرها از آن تونل آتش به سلامت گذشتند و به طرف محل اسقرار نیروها سرعت گرفتند. به خط که رسیدیم، از دور مظلومیت بچهها معلوم بود. بی هیچ سر پناه مطمئنی ایستاده و منطقه را با چنگ و دندان حفظ کرده بودند. آقا مهدی از لودر که پیاده شد و بچهها او را دیدند، موجی از خوشحالی خط را فرا گرفت. بچهها از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدند. بعضیها گریه میکردند، بعضیها زیر آن آتش دور آقا مهدی را گرفته بودند و بقول خودشان حال میکردند! عدهای هم از اینکه آقا مهدی به آنجا آمده بود ناراحت بودند و به آقا مهدی اعتراض میکردند.
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۷۵ - ۱۷۲)
پینوشت: این خاطره را قبلا در این وبلاگ با عنوانی دیگر درج کردهام! گزارش شهید والامقام احد مقیمی در این روایت از استواری آقا مهدی و اطمینان او به خداوند در دل آتش دشمن، که فهمش از تصورش سختتر است، عظمت غریبی دارد. بازخوانی آن در آستانه سالگرد شهادت او (۲۵ اسفند) لطف خودش را دارد.