گزارشی از لحظات آغازین عملیات بدر و حالات شهید باکری
گردانهای خط شکن، از اسکله بسوی خط دشمن حرکت کرده بودند. من در قرارگاه تاکتیکی لشکر در جزیره نشسته بودم و کارهایی را که آقا مهدی محول میکرد پیگیری میکردم. قرارگاه تاکتیکی لشکر با قرارگاه یکی از لشکرهای ارتش مشترک بود. هر لشکر با یگانهای تحت امرش در تماس بود و از سر و صدای زیاد نمیشد در داخل سوله دوام آورد. چند لحظهای میشد که آقا مهدی وارد سوله شده بود ولی رفتارش خیلی غیر عادی بود؛ نمیتوانست در یکجا بند شود، یک دفعه از جا بلند شد و چند نفر از بچهها را بدنبال خود کشید «اینجا نمیشود کار کرد... باید به جای دیگری برویم.»
به کنار آب که رسیدیم، آقا مهدی دستور داد تا قرارگاه تاکتیکی شناور را آماده کنند. وسایل مخابراتی و لوازم دیگر را به داخل سنگر بردیم. سنگر که آماده شد آقا مهدی، من، برادر یوسف ضیاء [شهید]، مصطفی الموسوی [شهید]، و میراب سوار شدند. احد مقیمی [شهید] و اکبر کاملی [شهید] هم میخواستند به دنبال ما بیایند که آقا مهدی ممانعت کرد.
- ان شاءالله در روزهای آینده کارهای زیادی داریم. قرار نیست همه با هم جلو برویم و کسی در قرارگاه عقبه نماند. (۱)
فاصلهای که آب هور با خط درگیری ایجاد کرده بود هدایت و پشتیبانی عملیات را با مشکل مواجه میکرد. برای همین به ابتکار و طراحی آقا مهدی، مهندسی لشکر وسایلی ساخته بود که از آن جمله یدک کش موتور سیکلت، قایق زرهی و قرارگاه تاکتیکی شناور بود. قرارگاه تاکتیکی شناور، سنگر بزرگی بود که با استفاده از قطعات پل خیبر ساخته شده بود و آقا مهدی آنرا برای حضور فرماندهی در خط اول درگیری طراحی کرده بود و استحکامات خوبی هم داشت. همه میدانستند که مهدی باید با بسیجیهایش باشد و آب نمیتوانست مانعی در مقابل او ایجاد کند.
شناور، از اسکله پد جدا شد و قرارگاه تاکتیکی لشکر عاشورا بسوی سیلبند دشمن که بطور متوسط ۱۵ تا ۳۵ کیلومتر از خط خودی فاصله داشت براه افتاد. «دژ» در انتظار رزمندگان اسلام لحظه شماری میکرد. قایقی، سنگر قرارگاه تاکتیکی را به دنبال خود میکشید و ما به دیواره سنگر تکیه داده بودیم. تنها صدایی که بر میخواست، صدای آرام آب و صدای گلولههایی بود که در جای جای جزیره فرود میآمدند. آقا مهدی چندین شبانه روز نخوابیده بود؛ پلکهایش روی هم میافتاد و دوباره باز میشد. گوشهای کز کرده بود. به صورت یک یک ما که خیره میشد اضطراب و نگرانی ما فروکش میکرد. بیسیمها خاموش بودند و ما در انتظار ساعت شروع عملیات لحظه شماری میکردیم. قسمتی از مسیر را رفته بودیم که آقا مهدی دستور داد تا قرارگاه را جایی نگه دارند چون امکان هماهنگی با بیسیم نبود. آقا مهدی به همراه یوسف ضیاء و الموسوی با قایق به جلوتر جایی که که گردانها در حال حرکت بودند رفتند و ما همانجا به انتظار ماندیم...
آقا مهدی از جلو برگشته بود و نشسته بودیم تا رمز عملیات صادر شود. دشمن هنوز از حضور ما در نزدیکی خط خود خبر نداشت؛ ساعت به کندی میگذشت و همه در لاک خود فرو رفته بودیم. صدایی بر نمیخاست. آقا مهدی گفت:
- اگر غذا دارید چند لقمهای بیاورید بخوریم، درگیری که شروع شود دیگر نمیتوانیم!
ما تازه یادمان افتاد که امروز آنقدر مشغول بودهایم که گرسنگی از یاد رفته است. یوسف ضیاء چند تا کنسرو و نان آورد و همه دور هم خوردیم. آقا مهدی به چند لقمهای اکتفا کرد و آب خواست.
- یک لیوان آب به من میدهید؟
اینطرف و آنطرف سنگر را نگاه کردم؛ آب نبود.
- آقا مهدی! مثل اینکه آب یادمان رفته بیاوریم.
تبسمی کرد و گفت:
- مگر اولین عملیاتی است که آمدهاید؟ چرا آب نیاوردهاید؟
سنگر شناور با عجله آماده شده بود و برای همین کسی به فکر آوردن آب نبود. آقا مهدی تأملی کرد و گفت:
- میراب! لااقل یک لیوان از آب هور بده بخوریم!
میراب قوطی کنسرو را از آب هور پر کرد و به دست آقا مهدی داد. در زیر نور منورها که گهگاه آسمان هور را روشن میکردند، چهره آرام و مطمئن آقا مهدی میدرخشید؛ دستانش را به زیر چانه ستون کرده و با چشمان خواب آلود به انتظار نشسته بود. همه منتظر بودیم تا بیسیمها شروع به کار کنند. هنوز در هیچ نقطهای از خط درگیری شروع نشده بود. هر چه ساعت به ۱۱ شب نزدیک میشد ضربان قلبم هم تندتر میزد. گویی میخواست از سینه بیرون بیاید. «بچههای خط شکن حالا چکار میکنند؟» با خود میگویم و به آقا مهدی خیره میشوم؛ در حالش هیچ تغییری دیده نمیشود، تنها لبهایش به آرامی تکان میخورد و به نظر میرسد که ذکر میگوید...
ناگهان بیسیمها خش خشی کردند. درگیری در بعضی محورها آغاز میشد. فرماندهان گردان یک یک روی خط میآمدند و آغاز درگیری را اعلام میکردند و آقا مهدی دستورات لازم را میداد. آسمان منطقه پر از منور شده بود و دشمن سراسیمه همه جا را میکوبید... (۲)
۱. قربانعلی نورمحمدی
۲. قربانعلی نورمحمدی و عبدالرزاق میراب
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۳۲ - ۱۲۹)
پینوشت: «عبدالرزاق میراب» که در این گزارش از او نام برده شده و خود راوی قسمتی از آن است، بیسیمچی آقا مهدی از عملیات «مسلم بن عقیل» تا «بدر» بوده که ۴۸ ساعت قبل از شهادت آقا مهدی در «بدر» مجروح میشود و از همراهی او در ادامه عملیات باز میماند. پارسال در روزهای سالگرد عملیات بدر گفتگویی با او از خاطراتی که درباره آقا مهدی در «خیبر» و «بدر» و پیش از آن دارد ضبط کردم که قرار بود قسمتی از آن در ویژهنامهای که یکی از روزنامههای صبح برای سالگرد این دو عملیات زده بود به چاپ برسد که متأسفانه بخاطر تعلل من در برگرداندن متن گفتگو به فارسی و تنظیم و ویرایش آن، به این ویژهنامه نرسید و از چاپ باز ماند! یکی از همین روزها این گفتگو را روی وبلاگ قرار خواهم داد.