(نقل از: مصطفی مولوی)

من یک لحظه تنهایش نمی گذاشتم و کنارش بودم. تا اینکه اصغر قصاب(۱) و علی تجلائی(۲) شهید شدند. نزدیکای صبح، مهدی بی تابی کرد خواست برود آنطرف. گفتم: "اگر امری هست بگو من می روم. چرا شما؟" گفت: "نه! من خودم باید بروم. دیگر اینور کاری ندارم."
رفت. من هم نزدیکای ظهر رفتم پهلوش. گفتم: "از قرارگاه می گویند باید برگردی." گفت: "من خودم بهتر می دانم باید چکار کنم. فعلا می خواهم پیش بچه ها باشم." به من گفت: "مگر من به تو نگفتم نیا اینور؟ برو فقط برای ما نیرو و مهمات برسان. برو اینجا نایست مرا نگاه کن!"
ما آنجا یک پل نفر رو زده بودیم. از آنجا غفار رستمی، مسئول رساندن مهمات و نیرو به مهدی بود که آن هم زیاد دوامی نداشت. با تیراندازی زمینی یا با تیراندازی هواپیماها حفاظتش به خطر افتاده بود. از قرارگاه باز تماس گرفتند گفتند: "به مهدی بگوئید بیاید عقب!"
بی فایده بود. به من گفتند بروم به آقای بشردوست بگویم برایمان از سلیمانجاه مهمات بفرستد. سلیمانجاه موشک "تاو" داشت و از ارتش بود. رفتم قرارگاه که موشکها را بگیرم برای شکار تانک. نتوانستم. گفتند چون آتش زیاد است نمی آیند. نه اینکه نتوانند بیایند، نه، نیامدند. آتش هم آنقدر سنگین شد که همه برای مهدی به دلشوره افتاده بودند. بخصوص قرارگاه. دست آخر متوسل شدند به احمد کاظمی که رابطه اش با مهدی نزدیکتر بود. من وسط بودم، پیامها را می شنیدم.
احمد می گفت: "مهدی! کجایی؟"
مهدی می گفت: "اگر بدانی... اگر بدانی کجا نشسته ام و پیش کی ها نشسته ام."
احمد می گفت: "پاشو بیا، مهدی!"
مهدی می گفت: "اگر بدانی دارم چه چیزها می بینم."
احمد می گفت: "یعنی نمی خواهی بلند..."
مهدی می گفت: "احمد! پاشو بیا! بیا اینجا تا همیشه با هم باشیم."
احمد می گفت: "باشد. آمدم. فعلا خداحافظ."

شاید ربع ساعت طول نکشید که دیدم احمد آمد. از همان جایی که اسکله بود.
رفتم گفتم: "کجا؟"
گفت: "می خواهم بروم پیش مهدی."
گفتم: "از اینجا نه. بیا از این ور با هم برویم!"
گفت: "مگر جای دیگر هم اسکله هست؟"
گفتم: "بیا حالا...! بیا اینجا حالا!"
کشیدم بردمش یک جای امن نشاندمش.
گفت: "چی شده مصطفی؟ چرا نمی گذاری بروم پیش مهدی؟"
سعی کردم خودم را کنترل کنم. به "کیسه ای" نگاه کردم گفتم: "دیگر لازم نیست."
احمد همانجا زانو زد و بغضش ترکید. و من خیلی آنی یاد سفر مشهد مهدی افتادم، قبل از بدر، که برای اولین بار برام سوغاتی آورد، سوغاتی هم عجیب بود. دو حبه قند و کمی نمک و یک جانماز. نمکش را همان روز زدیم به آبگوشت ناهارمان و دیدم مهدی حال همیشگی اش را ندارد. رفتم قسمش دادم که تو رو خدا از ضامن آهو چی خواستی مهدی، که اینطور شده ای؟
گفت: "فقط یک چیز."
گفتم: "چی؟"
گفت: "دیگر نمی توانم بمانم، مصطفی. باور کن نمی توانم. همین را به امام رضا (ع) گفتم. گفتم واسطه شو این عملیات، عملیات آخر مهدی باشد."
نمی شد همان لحظه این چیزها را به احمد گفت. گذاشتم توی حال خودش باشد و رفتم یک جای خلوت تر برای خودم پیدا کردم...

۱. فرمانده گردان امام حسین علیه السلام
۲. فرمانده طرح و عملیات قرارگاه خاتم

 (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۱۸۴ - ۱۸۲)