<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شهید آقا مهدی باکری</title>
<link>http://mehdi-bakeri.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 02 Dec 2009 09:40:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>فتح ‌المبین</title>
<link>http://mehdi-bakeri.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نقل از: سید یحیی (رحیم) صفوی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عملیات فتح المبین، عملیات بزرگ و درخشانی بود که از چند جهت شکل گرفت. یک طرف این عملیات در غرب شهر دزفول و رود کرخه بود، و از ارتفاعات بلندی بنام &quot;تی‌شکن&quot; و بدست تیپ امام حسین و به فرماندهی حسین خرازی. محور شمالی دست قاسم سلیمانی بود و تیپش، ۴۱ ثار الله. این طرف‌تر دست احمد متوسلیان بود و تیپش ۲۷ حضرت رسول. جنوبی‌ترین محور فتح المبین تنگه‌ایی بود بنام &quot;رقابیه&quot; و تنگه دیگری بنام &quot;زلیجان&quot; که جهاد جاده‌ای روی آن زد تا تیپ ۸ نجف اشرف دورش بزند و عمل کند. فرمانده این یگان &lt;STRONG&gt;مهدی&lt;/STRONG&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT size=3&gt;*&lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt; بود... کار سخت و پیچیده‌ای بود. باید دو روز قبل از عملیات می‌رفتند از تنگه &quot;زلیجان&quot; می‌گذشتند. پشت سر آنها هم باید واحدهای مکانیزه ارتش (از لشگر سیستان و بلوچستان) حرکت می‌کردند. اول نیروهای پیاده تیپ نجف رفتند و پشت سرشان در روز بعد، پی.ام.پی ها. همه باید پیاده و شبانه از رمل‌ها و تنگه‌ &quot;رقابیه&quot; می‌گذشتند بعد می‌رفتند عراقی‌ها را دور می‌زدند تا تک اصلی شروع شود. عملیات شروع شد. حسین خرازی از محور شمالی رفت &quot;عین‌خوش&quot; را بست. &lt;STRONG&gt;مهدی&lt;/STRONG&gt; هم از محور جنوبی تنگه &quot;رقابیه&quot; را بست؛ با یک فاصله صد کیلومتری، طوریکه عراقی‌ها غافلگیر شدند. اوج نبوغ مهدی و حسین در این عملیات نمود داشت. عراقی‌ها حتی خوابش را نمی‌دیدند که جوان‌های ایرانی اینطور غافلگیرشان کنند و محاصره شوند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ما همه در جنگ همدیگر را به اسم کوچک صدا می‌زدیم. اوج افتخار و خوشحالی ما وقتی بود که رفتیم به مهدی خبر دادیم که شده فرمانده لشگر عاشورا. لشگری که از قدرتمندترین لشگرهای خط شکن در سخت‌ترین عملیاتهای بعدی ما بود. بخصوص در خیبر و آن پیشروی در دجله و فرات و جنگ تن به تن و برگشت به جزایر مجنون... (ادامه دارد)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;(منبع: &quot;به مجنون گفتم زنده بمان&quot;، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۶۴ - ۶۳)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;BR&gt;*فرمانده &quot;تیپ ۸ نجف اشرف&quot; در عملیات فتح المبین، شهید احمد کاظمی بود و شهید مهدی باکری بعنوان معاون ایشان در این عملیات حضور داشت. توضیح اینکه: شهید مهدی باکری اندکی قبل‌تر تحت فشارهای شدید جاهلان و حاسدان، در حالیکه فرمانده عملیات سپاه ارومیه بود همراه برادر معزز خود شهید حمید باکری مجبور به استعفا از سپاه شده بود ولی در تاریخ ۱/۱/۶۱ علیرغم مخالفت مقامات وقت سپاه در منطقه شمالغرب، توسط شهید احمد کاظمی دعوت و به سمت معاونت &quot;تیپ ۸ نجف اشرف&quot; در عملیات فتح المبین منصوب شد و شهید حمید باکری نیز فرماندهی یکی از گردانهای تیپ نجف اشرف را بر عهده گرفت. شهید مهدی باکری سه ماه بعد، خود، تیپ ۳۱ عاشورا را در عملیات رمضان تشکیل داد و یکسال بعد، باز علیرغم میل فرماندهان وقت سپاه در منطقه شمالغرب، با حکم فرمانده کل سپاه - محسن رضایی - به سِمت فرماندهی لشگر ۳۱ عاشورا منصوب شد. (توضیح - نگارنده)&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 09:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehdi-bakeri&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>mehdi-bakeri</dc:creator>
<guid>http://mehdi-bakeri.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوران دانشجویی (3)</title>
<link>http://mehdi-bakeri.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نقل از: سید یحیی (رحیم) صفوی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مأمور خبرچین کلاس ما یکی از مذهبی‌ها و نمازخوان‌هایی بود که هرگز در ذهنمان خطور نمی‌کرد بعد از انقلاب بفهمیم او خبرهای دانشگاه و ما را به ساواک می‌رسانده. آن روزها فضای سیاسی دانشگاه تبریز به این صورت بود که بیشترین فعالیت و تظاهرات در دست گروه‌های غیر مذهبی بود. با آمدن مهدی و عده‌ای از دانشجویان سال اولی که به آنها خوابگاه داده نمی‌شد، با هماهنگی مهدی و بقیه، این دانشجویان در خوابگاههای دیگر و در خانه‌های اجاره‌ای سطح شهر ساکن شدند. بعضی از آن دانشجوها الان هم هستند. مثل مهندس سید علی مقدم، مهندس علی قیامتیون، سردار حسین علایی، مهندس احمد خرم و دیگران.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در دانشکده‌های علوم پزشکی و کشاورزی و علوم، افراد شاخصی بودند که با همکاری هم سعی می‌کردیم ارتباط با روحانیت را حفظ کنیم. هر کس در اراتباط با شهر خودش. که در نهایت همه با همفکری هم مرتبط می‌شدیم به حرکت اصلی انقلاب و صدای اصلی انقلاب یعنی امام (ره). مهدی از نیروهای شاخص دانشکده فنی تبریز بود که با هماهنگی‌های همدیگر و به دور از چشم بینای ساواک به تدارک تظاهرات و پخش جزوه‌‌های مربوط به امام و دعوت از کانون یا شخصیت‌های فرهنگی می‌پرداختیم. از چهره‌های شناخته شده آن روزها خاطرم هست از آقای بشارتی یا علامه محمدتقی جعفری (ره) و دیگران دعوت می‌کردیم بیایند برای دانشجوها سخنرانی کنند. کار فرهنگی هم می‌کردیم. مثل راه اندازی سینمای دانشگاه و نمایش فیلم‌های مناسب با خفقان آن روزها یا فعال کردن رشته‌های ورزشی مختلف مثل کوهنوردی و کشتی یا مسابقه‌های متنوع و در رشته‌های گوناگون همراه با جوایزی که خودمان تهیه می‌کردیم. البته گاهی ساواک مطلع می‌شد و بعضی از دوستانمان را می‌فرستاد سربازی. آنهم بادرجه سرباز صفری. اما در نهایت با تمام سختی‌ها انقلاب پیروز شد و ساواک روسیاه... (ادامه دارد)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;(منبع: &quot;به مجنون گفتم زنده بمان&quot;، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۶۰- ۵۹)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 08:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehdi-bakeri&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>mehdi-bakeri</dc:creator>
<guid>http://mehdi-bakeri.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادی از شهید مهدی زین‌الدین، فرمانده پارسای لشگر 17 علی بن ابیطالب (ع)</title>
<link>http://mehdi-bakeri.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;به بهانه ۲۷ آبان سالروز شهادتش&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt; &lt;/EM&gt;از خصوصيات خوب مهدي زهد و تقواي او بود. به خاطر دارم كه يكي از بزرگان ما را به تهران دعوت كرده بود، بنده و فرماندهان لشگرها خدمت ايشان رسيده بوديم. ايشان به خاطر اظهار محبت و لطف به فرماندهان لشگرها يك غذاي چلوكبابي را ترتيب داده بود. و باز هم براي اظهار محبت براي هر يك از فرماندهان يك نوشابه آورده بودند. سر سفره غذا، مهدي يكي دو نفر با من فاصله داشت. گفت غذا طاغوتي شد. &lt;FONT color=#990000&gt;براي آقا مهدي يك نوشابه خوردن طاغوتي بود&lt;/FONT&gt;. بسيار انسان زاهد و با تقوايي بود و خيلي از مسائل را رعايت مي كرد و سعي مي كرد كه به مسائل دنيايي پشت كرده و گرايش نداشته باشد. به دوستانش هم اين مطلب را توصيه مي كرد و از اين جهت معروف شده بود. (محسن رضایی)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;منبع (&lt;A href=&quot;http://www.rezaee.ir/fa/pages/?cid=5092&quot;&gt;&lt;FONT color=#996633&gt;+&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;)&lt;BR&gt;لینک مرتبط (&lt;A href=&quot;http://kheibarshekan.persianblog.ir/post/443/&quot;&gt;&lt;FONT color=#996633&gt;+&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;)&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 09:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehdi-bakeri&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>mehdi-bakeri</dc:creator>
<guid>http://mehdi-bakeri.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لشگر خوبان</title>
<link>http://mehdi-bakeri.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;(نقل از: سید حجت کبیری) &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در عوض وقتی قرار می‌شد مهدی کسی را تشویق کند از هیچ چیزی کم نمی‌گذاشت. اول اینکه تشویقش با تشویق‌های دیگران فرق داشت. مثلاً اگر کسی توی عملیات لیاقت نشان می‌داد، توی عملیات بعدی می‌شد فرمانده دسته یا فرمانده گروهان یا فرمانده گردان و همینطور الی آخر، بسته به رتبه‌ای که در عملیات پیش داشته بوده. کسی که مقام می‌گرفت یک مرحله به شهادت نزدیکتر می‌شد. این بهترین هدیه برای بچه‌ها بود. البته تشویق‌های دیگر هم بود. مثلاً گردانی را که خوب کار کرده بود می‌فرستاد بروند مشهد. ولی در نهایت هرکس دست محبت مهدی بر سرش کشیده می‌شد احساس می‌کرد دنیا را بهش داده‌اند. احساس می‌کرد با همان لبخند مهدی رفتنش تضمین شده. ما همیشه به این جور آدم‌های خندان می‌گفتیم: فلانی، امضا شد دیگر! تضمین صد در صد. برو خودت را آماده کن برای مرحله بعدی که دیگر قبول شدی. خنده مهدی، امضای شهادت نیروهاش بود. در این میان کسانی هم بودند که نمی‌توانستند حرف‌های مهدی را خوب هضم کنند. مثل بعضی از فرمانده‌هاش توی عملیات‌های سخت که وقتی نیروهاشان شهید می‌شدند و از مهدی نیرو می‌خواستند می‌گفت: &quot;خودت باید بروی جلو کار را تمام کنی!&quot; خب این نیروها اگر می‌آمدند عقب اغلب ناراحتی نشان می‌دادند. حتی می‌رفتند مدتی نمی‌آمدند. اما وقتی عملیات دیگری شروع می‌شد و به گوش آنها هم می‌رسید که شروع شده، دوستان را واسطه می‌کردند که برگردند لشگر! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهدی هم می‌گفت: &quot;در این لشگر به روی همه باز است. بخصوص بچه‌های قدیمی عصبی مزاجش. بهشان بگوئید قدم‌شان روی چشم‌های مهدی جا دارد. زودتر بلند شوند بیایند. &quot;هم آنها، هم مهدی می‌دانستند که ناراحتی کردن سودی ندارد. چون مطمئن بودند تا چند وقت دیگر خودشان یا مهدی شهید خواهند شد. همانطور که شدند. اما این حس آگاهی از شهادت هیچ وقت دلیل نمی‌شد که از ابتکار عمل یا طرح‌های هوشمندانه در جنگ غافل بمانند. بخصوص مهدی که تحصیلات عالیه داشت، مهندس بود، سابقه کار در شهرداری داشت [شهردار ارومیه] و مدیری قوی بود. او در طراحی عملیات و طرح‌های فنی نقش مهمی داشت. مثلاً برای عبور از اروند طرح داشت. یا برای حفظ نارنجک از آب. یا طریق صحیح بردن اسلحه در آب. یا طریق صحیح استفاده از توپ و تانک و خمپاره که چطور آتش کند و کجا قرار بگیرد. من خودم گاهی می‌گفتم &quot;مهدی دارد تنهایی لشگر را اداره می‌کند&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;واقعاً هم همینطور بود. یعنی تا وقتی که حمید و بقیه نیامده بودند، مهدی مغز متفکر و دست اجرایی لشگر ما بود و این کم چیزی نبود. مهدی کسی بود که حتی برای سرعت ماشین‌های لشگرش حد مشخص کرده بود. روی کیلومتر شمار تمام ماشین‌ها داده بود علامت قرمزی زده بودند که هیچکس حق ندارد بیشتر از نود کیلومتر سرعت داشته باشد... (ادامه دارد)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;(منبع: &quot;به مجنون گفتم زنده بمان&quot;، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۵۸- ۵۶)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 14:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehdi-bakeri&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>mehdi-bakeri</dc:creator>
<guid>http://mehdi-bakeri.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خشم آقا مهدی </title>
<link>http://mehdi-bakeri.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;(نقل از: سید حجت کبیری) &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فراموش نمی‌کنم یکبار خیلی عصبانی شد از دست یکی از راننده‌های کمپرسی که چند تا والور اضافی پشت ماشینش جا مانده بود و یکی از آنها را کمپرس کرده بود. به من گفت: &quot;برو بیاورش اینجا کارش دارم!&quot; رفتم راننده را آوردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهدی سرخ شد، گفت: &quot;هیچ می‌دانی چکار کردی مؤمن خدا؟&quot; دست بلند کرد که بزند. اصلاً به قیافه‌اش نمی‌آمد. اما دل شیر می‌خواست جرأت کند خیره شود توی چشم‌هایش. گفت: &quot;این کارت می‌دانی پا گذاشتن روی خون بچه‌هاست؟&quot; راننده گفت: &quot;معذرت.&quot; مهدی گفت: &quot;از من معذرت نخواه. مگر من کی‌ام که بخواهم اشتباه تو را ببخشم؟&quot; راننده گفت: &quot;به خدا دیگر تکرار نمی‌شود. به بزرگواری خودت ببخش.&quot; مهدی گفت: &quot;اگر اینقدر به بزرگواری من اطمینان داشتی، به بزرگواری بچه‌ها و خونشان احترام می‌گذاشتی و هیچ وقت آن والور را هدر نمی‌کردی که حالا بخواهی التماسش را به من بکنی.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آن راننده گریان با آن هیکل تنومندش... آنقدر درجنگ ماند تا زخمی شد و برگشت عقب. در عوض وقتی قرار می‌شد مهدی کسی را تشویق کند از هیچ چیز کم نمی‌گذاشت... (ادامه دارد)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;(منبع: &quot;به مجنون گفتم زنده بمان&quot;، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۵۶ - ۵۵)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 20:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehdi-bakeri&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>mehdi-bakeri</dc:creator>
<guid>http://mehdi-bakeri.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادی از شهید نادر مهدوی و همرزمانش </title>
<link>http://mehdi-bakeri.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;(با اجازه آقا مهدی) &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای روز &quot;سیزده آبان&quot; سر و صدا زیاد می‌شود راه انداخت، بیانیه می‌توان داد، بازی می‌توان در آورد، همراه می‌شود شد و بیشمار می‌توان شد! بعد از روز سیزده آبان هم باز می‌شود سر و صدا راه انداخت، بیانیه داد، بازی درآورد اما... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot;اما کجاست آن شجاعت و توکل و عشقی که یکی مثل &lt;A href=&quot;http://www.farsnews.net/pic.php?ph=Media-8707-ImageNews-870715-23_870715_L600.jpg&amp;dsc=شهيد%20نادر%20مهدوي&quot;&gt;&lt;FONT color=#996633&gt;&quot;نادر مهدوی&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; یا &lt;FONT color=#996633&gt;&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.farsnews.net/pic.php?ph=Media-8707-ImageNews-870716-20_870716_L600.jpg&amp;dsc=شهيد%20بيژن%20گرد&quot;&gt;&lt;FONT color=#996633&gt;بیژن گرد&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#996633&gt;&quot;&lt;/FONT&gt; بر یک قایق موتوری بنشیند و به قلب ناوگان الکترونیکی شیطان در خلیج فارس حمله برد؟ می‌پرسد: &quot;این شجاعت و توکل و عشق به چه درد می‌خورد؟&quot; هیچ! به درد دنیای دنیاداران نمی‌خورد، اما به کار آخرت عشاق می‌آید که آنجاست دار حاکمیت جاودانه عشاق...&quot; ( شهید آوینی - مقاله &quot;غربت حزب‌الله در مهبط عقل&quot; )&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;پاورقی: شهید &quot;نادر مهدوی&quot; فرمانده عملیات استشهادی ۱۶ مهرماه ۱۳۶۶ در خلیج فارس است که شجاعانه بهمراه یازده نفر از همرزمانش با چند فروند قایق موتوری به ناوگان آمریکا حمله برد و به شهادت رسید.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 15:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehdi-bakeri&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>mehdi-bakeri</dc:creator>
<guid>http://mehdi-bakeri.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معتقدم او چند بار شهید شده</title>
<link>http://mehdi-bakeri.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>(نقل از سید حجت کبیری) 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من شهادت مهدی را به چند مرحله تقسیم می‌کنم. یعنی معتقدم او چند بار شهید شده. قنبرلو می‌گفت: &quot;آقا مهدی می‌گفت الحمدلله الذی... و شلیک می‌کرد. همان که همیشه قبل از سخنرانی‌هایش می‌گفت. یک دفعه دیدم آقا مهدی پرت شد افتاد عقب. رفتم جلو دیدم تیر خورده به سرش. تا رفتم برش دارم حس کردم نفس آخرش را کشید و در دم شهید شد. به خودم گفتم حالا چکار کنم توی این بی‌کسی و تنهایی؟ به بچه‌ها گفتم بلند شوید برویم عقب. آقا مهدی را بلند کردم بردم رساندم به قایقی که آنجا بود.&quot; من این را اولین مرحله شهادت مهدی می‌دانم، که به سرش تیر خورد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قنبرلو می‌گفت: &quot;آقا مهدی را گذاشتیم توی قایق، زدیم به دجله حرکت کردیم رفتیم. به قایق و ما و آب از هر طرف تیر می‌زدند. آرپی‌جی هم می‌زدند. ما هیچ کاری از دستمان بر نمی‌آمد جز دعا. وسط دجله بودیم که یک آرپی‌جی آمد خورد به قایق و منفجرش کرد. از انفجار چیزی یادم نمی‌آید. یک دفعه دیدم توی آبم و از قایق و بقیه خبری نیست.&quot; من این را دومین مرحله شهادت مهدی می‌دانم، که به جنازه‌اش آرپی‌جی زدند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قنبرلو می‌گفت: &quot;خودم را از آب کشیدم بیرون دیدم قایق دارد در آب می‌سوزد. علتش هم آن باک بنزین پشت قایق بود و بنزنی که داشت.&quot; من این را سومین مرحله شهادت مهدی می‌دانم، که جنازه‌اش در آتش سوخت. و چهارمین مرحله شهادتش وقتی بود که جنازه‌اش توی دجله غرق شد. درست شبیه غواص‌هایی که جنازه‌‌هاشان  را آب با خودش برد و هرگز نیاورد. مهدی از هیچکدام از نیروهاش، حتی از شهیدهاش عقب نماند. &lt;FONT color=#990000&gt;تیر خورد، آرپی‌جی خورد، آتش گرفت، غرق شد &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;و جنازه‌اش به دست خانواده‌اش نرسید&lt;/FONT&gt;. این واقعه‌ایی است که واقعاً عجیب است و باید به آن فکر کرد. مهدی دیگر نمی‌توانست زنده بماند. در خیبر حمید را از دست داده بود و در بدر بهترین دوستان و بهترین فرماند‌هانش را: تجلائی‌ها، قصاب‌ها، اشتری‌ها، رستمی‌ها. به من می‌گفت: &quot;جواب بچه‌ها را چطوری بدهم؟&quot; یکبار که رفت آنطرف دجله، یکی از بچه‌ها باهاش تماس گرفت گفت: &quot;آقا مهدی! شما نباید می‌رفتی آنطرف. باید زودتر برگردی. جای شما اینجاست. شما باید...&quot; مهدی گفت: &quot;من دیگر با چه رویی برگردم؟ دیگر کسی برایم نمانده که برگردم. مگر من می‌توانم برگردم، آن هم با آن همه شهیدی که داده‌ام؟&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نزدیک پنج شش ساعت به شهادتش هنوز نرفته بود آنطرف دجله. هر سه گردانی که می‌فرستادیم آن طرف، بعد از حمله عراق و بعد از تمام زخمی‌ها و شهداشان، با پیشنهاد مهدی و با وجود خستگی‌هاشان می‌شدند یک گردان جدید دیگر و باز می‌ایستادند می‌جنگیدند. دیگر کسی نمانده بود. مهدی مجبور شد خودش برود جلو. به واحدهای دیگر، به لجستیک و دیگران، سفارش‌هایی کرد و به من گفت باید مستقر بشوم همانجا و تدارکات و مهمات برسانم به آن طرف دجله. من و دیگران بارها باهاش تماس گرفتیم گفتیم برگردد. گفت: &quot;به آقای بشردوست بگویید یا باید کار اینها را تمام کنم برگردم یا باید خودم هم مثل بچه‌های خودم شهید شوم.&quot; که شد. همان موقع قنبرلو و نظمی و چند نفری آمدند این طرف. از آنها فقط قنبرلو زنده ماند و کسی به اسم لطفی، علیرضا لطفی گمانم. قایق را لطفی می‌راند تا اینکه آن آرپی‌جی می‌آید و...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توی قرارگاه عزا بود. همه گریه می‌کردند. آقا رحیم و آقای بشردوست و همه. لشکر احساس یتیمی می‌کرد. همین طور که من الان احساس یتیمی می‌کنم. دلم بیشتر به خاطر این می‌سوزد که ساده و بی‌خیال از کنارش گذشتم. از کنار شادی‌ها و دستورها و خنده‌ها و خونسردی‌ها و حتی خشمش... (ادامه دارد)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;(منبع: &quot;به مجنون گفتم زنده بمان&quot;، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۵۵ - ۵۳)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 20:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehdi-bakeri&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>mehdi-bakeri</dc:creator>
<guid>http://mehdi-bakeri.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>الحمدلله الذی...</title>
<link>http://mehdi-bakeri.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;(نقل از: سید حجت کبیری)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من در بدر این طرف دجله بودم. به دستور آقا مهدی اجازه نداشتم بروم کمک. همیشه افسوس می‌خورم که چرا از دستورش سرپیچی نکردم و نرفتم آن طرف دجله. به من گفت: &quot;تو باید همین طرف دجله بمانی. ما دو تا قایق بیشتر نداریم. با همین‌ها برایمان مهمات و تدارکات بفرست.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نزدیکای صبح دیدم بچه‌های گردان آن طرف دجله دارند یکی یکی شهید می‌شوند. وضع بد و اسفباری بود. بچه‌ها در ده &quot;قُریبه&quot; بودند که عملیات قرار بود از آنجا ادامه پیدا کند. تعدادشان انگشت شمار شده بود. همه‌شان در محاصره بودند. یکی از آنها مهدی بود. چند بار زنگ زدم به بیسیمچی‌اش (اکبر کاملی) پیغام دادم که &quot;آقا محسن می‌خواهد باهاش صحبت کند.&quot; اکبر گفت: &quot;سید! آقا مهدی اجازه نمی‌دهد باهاش حرف بزنم. وضع حساس شده. بچه‌ها بیشترشان شهید شده‌اند. آقا مهدی نمی‌تواند بیاید با...&quot;  گفتم: &quot;گوشی را بدهید به علی موسوی.&quot; گفت: &quot;نمی‌شود. آقا مهدی گفته الان فقط وقت کار است نه چاق سلامتی!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقا محسن اصرار داشت حتماً باید با مهدی حرف بزند. من هم در فشار بودم و مجبور به تماس مجدد. این بار خیلی جدی‌تر با اکبر حرف زدم گفتم: &quot;این یک دستور است.&quot; گفت: &quot;می‌روم از آقا مهدی بپرسم.&quot; رفت و برگشت. گفت: &quot;آقا مهدی به من هم گفت الان دیگر وقت حرف زدن با بیسیم نیست. باید جواب آتش را با آتش داد. گفت به بالایی‌ها هم همین را بگو.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد قنبرلو آمد برایم تعریف کرد که آقا مهدی می‌آید کنار دجله و هر چی کارت شناسایی داشته پاره می‌کند می‌ریزد توی آب. قنبرلو کسی است که وقتی مهدی مجروح می‌شود برش می‌دارد می‌آورد می‌گذاردش توی قایق با هم و چند نفر دیگر راهی می‌شوند برای آمدن به این طرف دجله، همان طرفی که بودیم. من شهادت مهدی را به چند مرحله تقسیم می‌کنم. یعنی معتقدم او چند بار شهید شده است. قنبرلو می‌گفت: &quot;آقا مهدی می‌گفت الحمد لله الذی...* و شلیک می‌کرد. همان که همیشه قبل از سخنرانی‌هایش می‌گفت. یکدفعه دیدم آقا مهدی پرت شد عقب و افتاد. رفتم جلو دیدم تیر خورده به سرش...&quot;  (ادامه دارد)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;(منبع: &quot;به مجنون گفتم زنده بمان&quot;، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۵۳ - ۵۲)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* این عبارت در متن کتاب به همین صورت &quot;الحمدلله الذی...&quot; آمده. برایم سؤال بود که کلمات بعدی این تحمید چه بوده‌ و این چه حمدی بوده که آقا مهدی موقع شلیک آرپی‌جی داشته؟ با توجه به اینکه طبق نقل راوی، این تحمید در اول سخنرانی‌های آقا مهدی هم بوده، در سخنرانی‌هایی که از او در دست هست (صوتی) جستجو کردم و پیدا کردم. این بوده: &lt;STRONG&gt;الحمدلله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لو لا ان هدانا الله.&lt;/STRONG&gt; فتأمل! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 13:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehdi-bakeri&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>mehdi-bakeri</dc:creator>
<guid>http://mehdi-bakeri.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اجازه نداریم بخوابیم</title>
<link>http://mehdi-bakeri.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;(نقل از: سید حجت کبیری)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می‌ترسید مبادا کم کاری کند و پس فردا نتواند جواب خدا را بدهد. می‌گفت: &quot;حالا چه وقت خواب است؟&quot; می‌گفت: &quot;ما اجازه نداریم قبل از عملیات بخوابیم.&quot; اغلب، ما را تا ساعت دو و سه صبح نگه می‌داشت و بعد آزاد می‌کرد. رفت و برگشت و دیدار از خانواده فقط در عرض دو سه ساعت! روز که اصلاً اجازه نمی‌داد برویم. فقط شب‌ها و با این شرط که &quot;بعد از نماز صبح باید برگردی.&quot; اگر می‌گفتیم &quot;آخر چطوری؟ آن هم با این راه زیاد و وقت کم؟&quot; می‌گفت: &quot;من نمی‌دانم. یا نروید یا اگر می‌روید باید بعد از نماز اینجا باشید. عملیات این حرف‌ها سرش نمی‌شود!&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قبل از عملیات مسلم بن عقیل کنار بی‌سیم دیدمش. شب قرار بود عملیات بشود و او ساعت‌ها نخوابیده بود. هی با فرماندهان تحت امرش حرف می‌زد. فرمان عملیات را که صادر کرد نشست پای بی‌سیم. بعد باز بلند شد سرپا داخل تانک ایستاد و با بی‌سیم و با کد و رمز حرف زد، تا خود صبح. این بار افتاد روی آهن صندلی توری تانک و نشسته صحبت کرد. تا پیش از ظهر همان طور عملیات را هدایت کرد. خودتان حتماً می‌دانید که هدایت عملیات در آن حال و با آن شدت آتش و با آن تلفات زیاد چقدر سخت و سنگین است. مهدی با این حال دل نمی‌کند. نزدیکای ظهر دیگر بدنش خشک شده بود. داشت تلو تلو می‌خورد. هر آن حدس می‌زدم که الان می‌افتد روی نیمکت. در آن حالت حتی نمی‌توانست بلند شود سرپا بایستد. مجبور شد دراز بکشد و حرف بزند. تا این که با همان دهان باز چشم‌هایش بسته شد و بسته ماند. دیگر نای حرف زدن و بیدار ماندن نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با این اخلاقش بارها شد که از جیپ یا موتوری که سوارش بود افتاد و راننده‌اش و خودش متوجه افتادنش نشدند. این خستگی‌ ها را با دو ساعت استراحت رد می‌کرد و بعد باز بلند می‌شد می‌رفت دنبال کاری که در آن دو ساعت از آن باز مانده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;(منبع: &quot;به مجنون گفتم زنده بمان&quot;، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۵۲ - ۵۱)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی‌نوشت: &quot;اون جوون برای این مملکت جنگیده. برای تو. برای تو که حالا تو این آکواریوم راحت نشستی.&quot; &lt;FONT size=1&gt;(آژانس شیشه‌ای)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 20:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehdi-bakeri&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>mehdi-bakeri</dc:creator>
<guid>http://mehdi-bakeri.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اینجا هفته دفاع مقدس است</title>
<link>http://mehdi-bakeri.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فرستنده: &lt;A href=&quot;http://mehdi-bakeri.blogfa.com&quot;&gt;&lt;FONT color=#996633&gt;http://mehdi-bakeri.blogfa.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;گیرنده: مهدی باکری - نزد خدا&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقا مهدی! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سلام من الرحمن نحو جنابکم / فأن سلامی لایلیق ببابکم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امیدوارم که حالتان خوب باشد. حمید آقا اینا خوبند؟! مرتضی یاغچیان، آن شیر دلاور آذربایجانی، خوب است؟ بچه‌های عاشورا خوبند؟ علی تجلایی؟ اصغر قصاب؟ محمود اورنگی؟ حبیب پاشایی؟ باقر مشهدی عبادی؟ علی اکبر جوادی؟ مصطفی پیشقدم؟ رضا داروئیان؟ احد مقیمی؟ علی اکبر کاملی؟ محمود گلزاری؟ محمود دولتی؟ رحمت‌الله اوهانی؟ بقیه بچه‌ها خوبند؟ راستی حال امام (ره) خوب است؟ اگر از احوال ما جویا باشید، ملالی نیست جز &quot;دوری شما&quot;. اما این هفته، اینجا هفته دفاع مقدس است و جای شما &quot;سبز&quot; !!!!! آنجا هفته چه است؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دلتان از ما نگیرد. ما این هفته، عوض همه سال یاد شما خواهیم بود. ایام دیگر وقتش را نداریم قربانت بروم و راستش بهانه‌ای هم نداریم. امنیت که خودش از اول برقرار بوده و اگر شما هم نبودید امروز باز هیچ حرامزاده‌ای جرأت نداشت با لگد در خانه‌مان را از جا درآورد و در حالیکه مادر و خواهر و همسرمان حجاب ندارند با &quot;m-16&quot;ی که آماده شلیک است به داخل خانه هجوم بیاورد. عزت و سربلندیمان مدیون مردان سیاست است. با دهکده جهانی تنش زدایی کرده‌ایم هر چند کدخدا جدیداً گفته که شمایان on the wrong side of the history هستید!! این را هم درستش می‌کنیم ان‌ شاء الله. بله، دور از چشم شما تنش زدایی کرده‌ایم حسابی، و دیگر نیازی نیست که &quot;اگر جهانخواران بخواهند در مقابل دین ما بایستند ما در مقابل همه دنیای آنها بایستیم&quot;. از شما چه پنهان حالش را هم نداریم. غیرت انقلابی را چوب حراج زده‌ایم و حتی حال پاسخ دادن به نیش دوست و دشمن را نداریم. شور انقلابی را هم جویده‌ایم به مذاقمان خوش نیامده قی کرده‌ایم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستی آقا مهدی قربانت بروم شما کدام طرفی بودی؟ من با نوشتن این نامه باید از شما به نفع کدام حزب استفاده ابزاری کنم؟!! زبانم لال &quot;حزب الله&quot; که نبودی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;القصه این هفته، اینجا هفته دفاع مقدس است و ما شب و روز شما را یاد خواهیم کرد و روی تصاویر جهاد شما &quot;وطن ای هستی من، شور و سرمستی من... همه جان و تنم وطنم، وطنم، وطنم...&quot; خواهیم خواند! و باز هم نخواهیم فهمید که شما برای اسلام رفتید یا برای وطن؟!! راستی چرا هر چه در وصیت نامه‌های شما می‌جوییم محضاً لله یک وطن پرست بین شما پیدا نمی‌شود؟! طوری چسبیده‌اید به اسلام که انگار سال هشتم هجرت است! و انگار نه انگار که بشر پا به روی ماه گذاشته و به شریعت دموکراسی (که نمی‌دانم چرا با اسلام شما جمع نشد ولی با اسلام ما جمع شده) ایمان آورده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما در این هفته با شمشیرهای زنگ زده و شکمهای برآمده و ته ریش‌های آنکارد شده یاد شما خواهیم کرد. ما همراه شیخ‌های ریش‌سفید عصبانی و یاران غار امام (ره) و یاران جدیداً به امام پیوسته (!)، همگی یاد شما خواهیم کرد. یاد اخلاصی که فرمانده لشگر را بین لشگر ناشناس می‌کرد. یاد تقوایی که خودکار بیت‌المال را از دست همسرش می‌گرفت. یاد جهاد اکبری که اندامی را لاغر و زبانی را صامت کرده بود. یاد بصیرتی که به حاسدان و جاهلان اجازه استفاده نمی‌داد. یاد احساس مسئولیتی که فرمانده جنگ را جلوتر از نیروهایش به خط می‌کشید. یاد قامت خم شده از درد اصابت تیر و ترکش که با همان حال فریاد می‌کشید و همه را به جلو فرا می‌خواند. یاد شجاعتی که با دست خالی به پادگان &quot;قُوات ابراهیم&quot; هجوم می‌برد و آنرا پاکسازی می‌کرد. یاد جسارتی که صد متر جلوی تیربار دشمن می‌دوید و تیربار را از دست دشمن در می‌آورد. یاد یقینی که بی هراس جلوی آتش می‌رفت و می‌گفت آتش، ابراهیم (ع) را نسوزاند. یاد خستگی بی‌استراحتی که فرمانده لشگر را از ترک موتور در حال حرکت به پایین پرتاب می‌کرد و پشت بی‌سیم به خواب می‌بُرد. یاد زهدی که آب کمپوت را با نان خشک می‌خورد و شیرینی و نرمی میوه آن را بر خود حرام می‌کرد. یاد تواضعی که آب حمام را با دست فرمانده لشگر برای نیروهایش گرم می‌کرد. یاد چشمی که بخاطر فراموشی قیامت پشت خاکریز می‌گریست. یاد عرفانی که خدا را خونی می‌خواست که در رگهایش جریان یابد تا تمام سلول‌هایش یا رب یا رب بگویند. یاد مرگ آگاهی‌ای که می‌گفت هر کس از جان گذشته نیست با ما نیاید. یاد شامه‌ای که بوی بهشت را می‌فهمید و پشت بی‌سیم به &quot;مرتضی یاغچیان&quot; تذکر می‌داد که مواظب باشد در تشخیص بهشت از دنیا اشتباه نکند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این هفته، اینجا هفته دفاع مقدس است و ما شما را یاد خواهیم کرد. از ناگفته‌های شما و بچه‌های عاشورا خواهیم گفت. با یک چشم اشک و یک چشم خون از ولایت‌پذیری شما خواهیم گفت. از اینکه جزایر مجنون باید حفظ می‌شد چون دستور امام (ره) بود. از اینکه مرتضی یاغچیان یک خاکریز دو سه کیلومتری را به تنهایی از این سر تا آن سر می‌دوید تا از دست نرود و آنقدر ترکش به او اصابت کرد که سر تا پا خون بود و تن مجروحش برای شما &quot;خاطره تن مجروح حمزه&quot; را زنده می‌کرد. و باز می‌دوید. از این سر تا آن سر. چون امام (ره) گفته بود جزایر مجنون باید حفظ شود. از تو و مقاومت تو با بیست نفر در برابر چهار تیپ زرهی دشمن در آنسوی دجله خواهیم گفت. چون امام (ره) گفته بود جزایر مجنون باید حفظ شود. از حمید خواهیم گفت که از اینکه قامت بلندش سیبل ثابت دشمن باشد هراسی نداشت و وقتی حلقومش با ترکش خمپاره‌ای دریده شد در برابر لشگر دشمن تنها بود. چون امام (ره) گفته بود جزایر مجنون باید حفظ شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقا مهدی! دلتان از بی‌وفایی ما نگیرد. همان همه که خون داده‌اید خون دل خورده‌ایم. غافلان از حقیقت، ما را نسل سوم انقلاب نامیده‌اند ولی اشتباه کرده‌اند! ما با شما از دانشگاه تبریز در سال 52 تا بهمن 57 و از بیت المقدس و ثامن الائمة و فتح المبین و رمضان تا والفجر مقدماتی و والفجر چهار و خیبر و بدر بوده‌ایم. حجت این حرف را از مولایمان علی (ع) داریم و واهمه نداریم که بگوییم با او هم در جمل و صفین و نهروان بوده‌ایم. بگذار آنانکه در حجاب زمانند ما را نسل سوم بنامند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot;دلم&quot; گرفته آقا مهدی! همه سی و یک سال عمری را که هیچ خاصیتی برای اسلام و انقلاب نداشته‌ام، به یک لحظه فشردن دستان تو می‌دهم. و خدا را چه دیده‌ای شاید هم دیر نباشد که به مسلخ کربلا بیاییم و به شما ملحق شویم. آن &quot;پیر جوان زخم چشیده&quot; ما را خبر داده که هر گاه پای خواص امت در برابر مقام و چرب و شیرین دنیا بلغزد ما به مسلخ کربلا خواهیم رفت... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 08:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehdi-bakeri&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>mehdi-bakeri</dc:creator>
<guid>http://mehdi-bakeri.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
