|
| |
|
(نقل از: سید حجت کبیری) در عوض وقتی قرار میشد مهدی کسی را تشویق کند از هیچ چیزی کم نمیگذاشت. اول اینکه تشویقش با تشویقهای دیگران فرق داشت. مثلاً اگر کسی توی عملیات لیاقت نشان میداد، توی عملیات بعدی میشد فرمانده دسته یا فرمانده گروهان یا فرمانده گردان و همینطور الی آخر، بسته به رتبهای که در عملیات پیش داشته بوده. کسی که مقام میگرفت یک مرحله به شهادت نزدیکتر میشد. این بهترین هدیه برای بچهها بود. البته تشویقهای دیگر هم بود. مثلاً گردانی را که خوب کار کرده بود میفرستاد بروند مشهد. ولی در نهایت هرکس دست محبت مهدی بر سرش کشیده میشد احساس میکرد دنیا را بهش دادهاند. احساس میکرد با همان لبخند مهدی رفتنش تضمین شده. ما همیشه به این جور آدمهای خندان میگفتیم: فلانی، امضا شد دیگر! تضمین صد در صد. برو خودت را آماده کن برای مرحله بعدی که دیگر قبول شدی. خنده مهدی، امضای شهادت نیروهاش بود. در این میان کسانی هم بودند که نمیتوانستند حرفهای مهدی را خوب هضم کنند. مثل بعضی از فرماندههاش توی عملیاتهای سخت که وقتی نیروهاشان شهید میشدند و از مهدی نیرو میخواستند میگفت: "خودت باید بروی جلو کار را تمام کنی!" خب این نیروها اگر میآمدند عقب اغلب ناراحتی نشان میدادند. حتی میرفتند مدتی نمیآمدند. اما وقتی عملیات دیگری شروع میشد و به گوش آنها هم میرسید که شروع شده، دوستان را واسطه میکردند که برگردند لشگر! مهدی هم میگفت: "در این لشگر به روی همه باز است. بخصوص بچههای قدیمی عصبی مزاجش. بهشان بگوئید قدمشان روی چشمهای مهدی جا دارد. زودتر بلند شوند بیایند. "هم آنها، هم مهدی میدانستند که ناراحتی کردن سودی ندارد. چون مطمئن بودند تا چند وقت دیگر خودشان یا مهدی شهید خواهند شد. همانطور که شدند. اما این حس آگاهی از شهادت هیچ وقت دلیل نمیشد که از ابتکار عمل یا طرحهای هوشمندانه در جنگ غافل بمانند. بخصوص مهدی که تحصیلات عالیه داشت، مهندس بود، سابقه کار در شهرداری داشت [شهردار ارومیه] و مدیری قوی بود. او در طراحی عملیات و طرحهای فنی نقش مهمی داشت. مثلاً برای عبور از اروند طرح داشت. یا برای حفظ نارنجک از آب. یا طریق صحیح بردن اسلحه در آب. یا طریق صحیح استفاده از توپ و تانک و خمپاره که چطور آتش کند و کجا قرار بگیرد. من خودم گاهی میگفتم "مهدی دارد تنهایی لشگر را اداره میکند". واقعاً هم همینطور بود. یعنی تا وقتی که حمید و بقیه نیامده بودند، مهدی مغز متفکر و دست اجرایی لشگر ما بود و این کم چیزی نبود. مهدی کسی بود که حتی برای سرعت ماشینهای لشگرش حد مشخص کرده بود. روی کیلومتر شمار تمام ماشینها داده بود علامت قرمزی زده بودند که هیچکس حق ندارد بیشتر از نود کیلومتر سرعت داشته باشد... (ادامه دارد) (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۵۸- ۵۶) + نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/20 18:20 توسط تبریزی |
|