|
| |
|
(نقل از: سید حجت کبیری) فراموش نمیکنم یکبار خیلی عصبانی شد از دست یکی از رانندههای کمپرسی که چند تا والور اضافی پشت ماشینش جا مانده بود و یکی از آنها را کمپرس کرده بود. به من گفت: "برو بیاورش اینجا کارش دارم!" رفتم راننده را آوردم. مهدی سرخ شد، گفت: "هیچ میدانی چکار کردی مؤمن خدا؟" دست بلند کرد که بزند. اصلاً به قیافهاش نمیآمد. اما دل شیر میخواست جرأت کند خیره شود توی چشمهایش. گفت: "این کارت میدانی پا گذاشتن روی خون بچههاست؟" راننده گفت: "معذرت." مهدی گفت: "از من معذرت نخواه. مگر من کیام که بخواهم اشتباه تو را ببخشم؟" راننده گفت: "به خدا دیگر تکرار نمیشود. به بزرگواری خودت ببخش." مهدی گفت: "اگر اینقدر به بزرگواری من اطمینان داشتی، به بزرگواری بچهها و خونشان احترام میگذاشتی و هیچ وقت آن والور را هدر نمیکردی که حالا بخواهی التماسش را به من بکنی." آن راننده گریان با آن هیکل تنومندش... آنقدر درجنگ ماند تا زخمی شد و برگشت عقب. در عوض وقتی قرار میشد مهدی کسی را تشویق کند از هیچ چیز کم نمیگذاشت... (ادامه دارد) (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۵۶ - ۵۵) + نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14 23:38 توسط تبریزی |
|