|
| |
|
رزمنده سالهای جنگ، جناب آقای "موسی غیور" جایی خطاب به حمید باکری نوشته بود: "...از آقا مهدی گفتن از تو گفتن است. کسی که میخواهد تو را بداند باید آقا مهدی را بخواند. این را همه میگویند. وقتی میپرسی از حمید آقا برایمان بگوئید، میگویند هر چه را از آقا مهدی گفتهایم دو بار بنویسید!" *** از موتور پائین آمد و دست به چشم وارد چادر شد. چشمی که با دست پوشانده بود نگاهها را بسوی خود کشاند. ...عملیات مسلم بن عقبل در پیش بود. سپرده بود که شب ماشینها با چراغ خاموش در جادهها رفت و آمد کنند تا دشمن روی منطقه حساس نشود. آنشب روی جاده برخورده بود به یک "ایفا" که مال ارتش بود و با چراغهای روشن پیش میآمد. جلویش را گرفته بود و با لحنی که مثل همیشه برادری از آن میبارید گفته بود: "چراغهایت را خاموش کن" ولی راننده خودرو با تندی به او گفته بود: "به تو مربوط نیست!" نرمیاش از تندیاش خللی نگرفته بود. برایش توضیح داده بود تا شاید متوجه مسأله بشود. او هم جسورتر از قبل پاسخ داده بود: "گفتم به تو مربوط نیست! اصلا تو چه کارهای؟!" برای بار سوم خواسته بود حرفش را از پیبگیرد که راننده تاب نیاورده بود و مشتی حواله صورتش کرده بود. بعد هم سوار شده و بود و رفته بود. بچهها در حالیکه غیض از سر و رویشان میبارید، بطرف ترابری راه افتادند تا راننده را پیدا کنند. اما او مانع شد. پینوشت یک: حمید آقا! شهید در میدان جنگ یکبار بیشتر شهید نمیشود. با ما بگو آنکه در میدان جهاد اکبر است، هر روز چند بار شهید میشود؟ *ای شهید! ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود برنشستهای، دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش. + نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/01 21:56 توسط تبریزی |
|