|
| |
|
(نقل از: سید حجت کبیری) میترسید مبادا کم کاری کند و پس فردا نتواند جواب خدا را بدهد. میگفت: "حالا چه وقت خواب است؟" میگفت: "ما اجازه نداریم قبل از عملیات بخوابیم." اغلب، ما را تا ساعت دو و سه صبح نگه میداشت و بعد آزاد میکرد. رفت و برگشت و دیدار از خانواده فقط در عرض دو سه ساعت! روز که اصلاً اجازه نمیداد برویم. فقط شبها و با این شرط که "بعد از نماز صبح باید برگردی." اگر میگفتیم "آخر چطوری؟ آن هم با این راه زیاد و وقت کم؟" میگفت: "من نمیدانم. یا نروید یا اگر میروید باید بعد از نماز اینجا باشید. عملیات این حرفها سرش نمیشود!" قبل از عملیات مسلم بن عقیل کنار بیسیم دیدمش. شب قرار بود عملیات بشود و او ساعتها نخوابیده بود. هی با فرماندهان تحت امرش حرف میزد. فرمان عملیات را که صادر کرد نشست پای بیسیم. بعد باز بلند شد سرپا داخل تانک ایستاد و با بیسیم و با کد و رمز حرف زد، تا خود صبح. این بار افتاد روی آهن صندلی توری تانک و نشسته صحبت کرد. تا پیش از ظهر همان طور عملیات را هدایت کرد. خودتان حتماً میدانید که هدایت عملیات در آن حال و با آن شدت آتش و با آن تلفات زیاد چقدر سخت و سنگین است. مهدی با این حال دل نمیکند. نزدیکای ظهر دیگر بدنش خشک شده بود. داشت تلو تلو میخورد. هر آن حدس میزدم که الان میافتد روی نیمکت. در آن حالت حتی نمیتوانست بلند شود سرپا بایستد. مجبور شد دراز بکشد و حرف بزند. تا این که با همان دهان باز چشمهایش بسته شد و بسته ماند. دیگر نای حرف زدن و بیدار ماندن نداشت. با این اخلاقش بارها شد که از جیپ یا موتوری که سوارش بود افتاد و رانندهاش و خودش متوجه افتادنش نشدند. این خستگی ها را با دو ساعت استراحت رد میکرد و بعد باز بلند میشد میرفت دنبال کاری که در آن دو ساعت از آن باز مانده بود. (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۵۲ - ۵۱) پینوشت: "اون جوون برای این مملکت جنگیده. برای تو. برای تو که حالا تو این آکواریوم راحت نشستی." (آژانس شیشهای) + نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08 0:11 توسط تبریزی |
|