|
| |
|
(نقل از: سید حجت کبیری) مهدی خیلی راحت و خودمانی و جدی میآمد در جمع شورای فرماندهان لشگر خودمان و به همهمان میگفت: "من هیچ کدام از شما را فرمانده نمیدانم! شما فقط در لفظ فرماندهاید. در حقیقت تک تکتان نوکر این بچهها هستید. خدمتگزار بودن در نظام اسلامی یعنی نوکر بودن." بعد در جمع بچههای لشگر، تمام فرمانده گردانها را میآورد جلو تریبون میگفت: "این عزیزان فرمانده شما هستند اما در عمل آمدهاند نوکری شما را بکنند. شما هم باید در عمل روی کار آنها نظارت داشته باشید." میگفت: "شما ولی نعمت من هستید و من هم نوکر شما هستم." این را در عمل ثابت میکرد. اگر کسی میآمد اعتراض میکرد که به او غذا نرسیده، آرام دست از غذا میکشید و فقط نان خالی میخورد. چون مطمئن بود آن نان خالی، دست کم توی گردان پیدا میشود. یا اگر خود فرمانده گردانها میآمدند گزارش میدادند که غذا نرسیده یا کم رسیده میگفت: "باید خودت بروی بالای سر آشپز بایستی. باید از همین فردا خودت بروی غذا را تقسیم کنی بین بچهها تا به همه برسد." همیشه تأکید داشت که در چادر خودش کسی حق ندارد غذایی بجز غذای بچههای لشگر را بیاورد. اگر روزی توی سفره چادرش مربا یا تن ماهی میدید، سریع و خیلی عصبی میپرسید "از اینها به همه دادهاید؟" اگر میشنید نه، جنجالی راه میانداخت که نگو. میگفت: "خجالت نمیکشید شما؟ چطور به خودتان اجازه میدهید این قدر مرا با این لقمهها عذاب بدهید؟ ببرید! ببرید که از خودتان نا امیدم کردید!" به من هم میگفت. میگفت: "تو خیلی شلی! بجنب یک کم پسر!" از بس خودش تند قدم بر میداشت از همه همین انتظار را داشت. من جا ماندم. ما جا ماندیم. در آن چهار سال حتی به گرد راهش هم نرسیدم. اگر حرفی میزد... فرداش همه میدیدند که خودش غذا نخورده. یا اگر خورده سفرهاش درست مثل سفره آنهاست. یا پیراهنش حتی پر وصلهتر از آنهاست. یا راه رفتنش، دویدنش، همهجا بودنش، حتی پشت تویوتا سوار شدنش مثل آنهاست. یا در عملیاتها بودنش. همهجا بود. توی خط مقدم، کمین، میدان مین، هر جا که لازم بود و نبود. (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۵۰- ۴۹) پینوشت: "دو صد گفته چو نیم کردار نیست." + نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25 3:23 توسط تبریزی |
|