|
| |
|
(نقل از: محسن رضائی) هنوز چند ساعت از عملیات خیبر نگذشته بود که خودمان را آماده کردیم برای عملیات بدر، که به یک معنا تکرار خیبر بود. با این فرق که ما تلاش زیادی کردیم کاستیهای خیبر را برطرف کنیم. مهدی یکی از کسانی بود که با دادن طرحها و نظرهای جدید خیلی گل کرد. مثلاً یکی از مشکلات ما حمله غواصها به خط عراقیها بود. غواصها باید از توی نیها میآمدند بیرون و یک مسافت دو سه کیلومتری را در مسیری بدون نی و زیر نور ستارهها تا سیلبند عراقیها شنا میکردند. نور ستارهها طوری آب را روشن میکرد که غواصها پیدا بودند. با نزدیک شدن به سیلبند، عمق آب هم کم میشد و غواصها نمیتوانستند زیر آب بروند. از گردن به بالا میماندند بیرون آب و میشدند سیبل ثابت عراقیها. جلسهای گذاشتیم که ما با این مشکل چیکار باید بکنیم؟ مهدی گفت: "غواصها باید نوعی از لباسها را بپوشند که نور را منعکس نکند." اول یک لباس را نشان داد و بعد لباسی دیگر که اگر نور بهش میخورد منعکس میشد. گفت: "نه از اینها که نور منعکس میکند." تعجب کردم. فکر کردم حتماً مهدی خودش رفته لباس را پوشیده که توانسته اشکالش را پیدا کند. گفت: "بعضی از این کفشکهای غواصی آج ندارند. باعث میشوند غواص لیز بخورد. سر و صدایشان هم غواصها را لو میدهد. اینها حتماً باید آج داشته باشند." ما به این جزئیات اصلاً توجه نکرده بودیم. یکی دیگر از طرحهای مهدی آماده کردن قایقها بود که مهدی خیلی به آببندی و در آب کار کردنشان حساس بود و همینطور به رفع کردن عیب موتورهایشان. یک روز مهدی میبیند کسی به قایقش گاز میدهد. میرود به او میگوید این کار را نکند و او گوش نمیدهد. مهدی یک سنگ بر میدارد دنبالش میکند! میگوید: "مرد حسابی! مگر نمیگویم آهسته برو؟ این قایق مال بیت المال است، مال جنگ است، مال عملیات است، نه برای تفریح من و تو." ...ادامه دارد (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۴۵ - ۴۴) پینوشت: موقع تایپ کردن این پست چیزی در دلم گذشت. هر کاری کردم بنویسمش نشد. ولی یک چیز دیگر هم توی دلم دارم که نوشتنش ایرادی ندارد: چقدر آدم داریم امروز توی این مملکت که مستحق آن سنگ هستند! + نوشته شده در شنبه 1388/06/14 2:12 توسط تبریزی |
|