|
| |
|
(نقل از: محسن رضائی) - مهدی در عملیات بیت المقدس (فتح خرمشهر) بود که به عنوان فرمانده تیپ آمد توی صحنه و مجروح شد و در عملیات رمضان (شلمچه) هم با وجود جراحتش بیمارستان را رها کرد آمد وارد صحنه عملیات شد. یادم هست بچهها گزارش میدادند که مهدی از فشار درد گاهی خم میشد تا دردش تسکین پیدا کند. میگفتند با همان حالت خمیده از پشت بیسیم داد میزده و فرماندهان گردانهاش را صدا میزده میگفته چه کار کنند یا از کجا بروند. خیلیها بودند که اگر چنین زخمی بر میداشتند یک لحظه هم حاضر نبودند در عملیات شرکت کنند. میرفتند یکی دو سال در ایران یا اروپا بستری میشدند و استراحت میکردند تا این ترکش را از جسم نازنینشان بیرون بیاورند. اما برای مهدی جسم و جان معنی نداشت. - من گاهی برای بررسی وضع نیروها غافلگیرانه میرفتم توی لشگر. یک شب بدون اینکه به مهدی بگویم با چند نفر از بچهها بعد از نماز مغرب رفتیم لشگر عاشورا. من اغلب چفیه میزدم که شناخته نشوم. رفتم پرسیدم "بچههای لشگر کجا هستند؟" گفتند فلان جا هستند و دارند زیارت عاشورا میخوانند. رفتم آنجا دیدم همه بچههای لشگر عاشورا جمعند، چراغها خاموش است و دارند عزاداری میکنند. بینشان نشستم و به عزاداری گوش دادم. مداحان، ترکی میخواندند. متوجه نمیشدم چی میگویند. با این حال از شور و حال جلسه به شدت منقلب شدم. چشم هم میچرخاندم تا حمید یا مهدی را ببینم. اصلاً پیدایشان نبود. از بغل دستیام پرسیدم "میدانی مهدی باکری کجاست... یا حمید؟" (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۴۲- ۴۱) پینوشت: قسمت "یادگاریهای آقا مهدی" دارد تکمیل میشود (ستون سمت چپ). سخنرانیها را به هر خودکشی بود دیشب آپلود کردم. آلبوم عکس، پرونده دانشجویی، دستخط ها و غیره را هم قبلاً تنظیم و تکمل کرده بودم. بنظر شما چه چیزهای دیگری میشود به این مجموعه اضافه کرد؟ + نوشته شده در دوشنبه 1388/06/09 4:48 توسط تبریزی |
|