|
| |
|
(نقل از: علی عبدالعلی زاده) این حالت [گمنامی] را توی جبهه هم داشت. رزمندهای نقل میکرد که من راننده بودم. دستور داده بودند هیچکس حق ندارد با سرعت بالای هشتاد رانندگی کند. یک شب داشتم میآمدم دیدم یکی ایستاده کنار جاده و دست تکان میدهد. نگه داشتم. گفتم بیا بالا. آمد بالا و ما گاز دادیم آمدیم، با سرعت بالا. حرف هم خب میزدیم. یکی من، یکی او. گفت میگویند فرمانده لشگرتان دستور داده تند نروید. درست میگویند؟ گفتم فرماندهمان گفته؟ زدم دنده چهار. گفتم این هم به سلامتی فرمانده باحالمان! مسیرمان تا نزدیک واحدمان یکی بود. آنجا دیدم خیلی تحویلش گرفتند. پرسیدم: "خیلی لنگ انداختند، کی هستی مگر تو؟" گفت: "همانی که به افتخارش زدی دنده چهار!!" آنجا و همه جا خیلیها بودند که از مهدی میپرسیدند کیه. یک روز اهالی یک محل عصبانی و با قیل و قال آمدند شهرداری. آمدند توی اتاقی که من و مهدی آنجا مینشستیم جواب مردم را میدادیم. گفتند و گفتند تا آخرش به این نتیجه رسیدند که "آخر تو چه میدانی که ما توی چه بدبختی گیر کردهایم. خودت کوچهات آسفالت است. معلوم است که نمیدانی محله ما باران آمده، آب همه جا را برداشته." مهدی حرفی نزد. حتی ابرو خم نکرد. رفت و پوتین گِلی و درب و داغانش را از پشت میزش برداشت و گذاشت جلوی چشم آنها گفت: "این هم مدرک من که به همه ثابت کند کوچه ما هم دست کمی از کوچه شما ندارد." مهدی بین خود و خدای خودش معاملهها کرد. کار بزرگ دیگرش این بود که نگذاشت کسی از این معاملهها باخبر شود. نتیجهاش این شد که حتی از جنازهاش هم اثری باقی نماند. (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ چهارم، ص 20 - 19) + نوشته شده در دوشنبه 1388/06/02 16:29 توسط تبریزی |
|