|
| |
|
(نقل از: علی عبدالعلیزاده) - ادامه پست قبل مهدی پیش از اینکه قبل از انقلاب سیاسی باشد و بعد از انقلاب نظامی، یک انسان به شدت عاطفی بود. من این را از آن روزها و شبهایی فهمیدم که شهردار شده بود و شبها مجبور بود بیاید خانه ما. پدرش در مسیر کارخانه قند، در سال پنجاه و هشت، در تصادفی فوت کرد و او تازه دو ماهی میشد که شهردار شده بود و نمیتوانست هر روز این بیست کیلومتر را برود و بیاید و مجبور بود ما را تحمل کند. ظهر با هم میآمدیم خانه. با هم زندگی میکردیم. چند شب در همان سال پنجاه و هشت باران تندی آمد. مهدی گاهی شبها نمیآمد و اگر میآمد نزدیکای صبح میآمد. ازش پرسیدم "کجا رفته بودی مهدی؟" گفت: "فقط همین را بت بگویم که خانه هیچکس دیگر نرفتم. مطمئن باش." پیش خودم گفتم پیش کی رفته بوده پس؟ نکند توی خیابان خوابیده؟ باران باز هم بارید و حتی بیشتر. مهدی دیگر طاقت نیاورد. گفت: "پاشم برم." گفتم: "کجا؟" گفت: "واجب است بروم. نپرس فقط." گفتم: "ایندفعه را باید بگویی. نمیگذارم بروی." نمیخواست بگوید. از چهرهاش مشخص بود. خیلی دلشوره نشان داد ولی گفت. گفت: "حالا که اصرار داری پاشو با هم برویم." من آن روزها معاونش بودم. طبیعی بود که بروم. با لندرور رفتیم. رفتیم به یک محله حلبی آباد نزدیک فرودگاه. گفتم: "چرا اینجا؟" به باران و تند آب جلو ماشین و خانههای حلبی اشاره کرد و گفت: "ما شهردار این شهریم باید بتوانیم جواب این مردم را بدهیم." پیاده شد. رد جریان آب را گرفت رفت. آب سرازیر شده بود رفته بود داخل یک خانه. گفت: "دنبال همین میگشتم." در زد. پیرمردی آمد بیرون گفت: "چی شده؟" مهدی آب را نشان پیرمرد داد. گفت: "ما..." پیرمرد عصبانی بود و گلآلود. دهانش را باز کرد و هر چی از دهانش در میآمد به شهردار و هرکس که میشناخت و نمیشناخت گفت! گفت: "حالا آمدهای اینجا که چه بگویی به من خانه خراب؟" مهدی گفت: "اگر یک بیل بیاوری بدهی ما کمکت میکنیم این آب را..." پیرمرد در را محکم بست و گفت: "برو بابا خدا پدرت را بیامرزد! نصفه شبی..." سر و صدا همسایهها را کشید بیرون و آمدند به پرس و جو که چی شده؟ مهدی گفت: "آب دارد خانه این بنده خدا را خراب میکند. یک بیل میخواهیم فقط. دارید؟" بیل را آوردند. آن شب من و مهدی جوی کوچکی کندیم و آب را هدایت کردیم به بیرون کوچه. تا اذان صبح کارمان طول کشید. خسته و خیس از آب و گل، فهمیدم مهدی شبها را کجا صبح میکرده. دوران شهرداری مهدی، درخشانترین دوران شهرداری ارومیه است... (ادامه دارد) (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان" - کتاب دوم، چاپ اول، ص ۱۷ - ۱۵) + نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/22 13:2 توسط تبریزی |
|