|
| |
|
(نقل از: علی عبدالعلیزاده) - ادامه پست قبل این پنهان کاری فقط به زمان جنگ محدود نمیشد. به قبل از انقلاب هم بر میگشت. به سالهایی که دو برادر بزرگترش علی و رضا دستگیر شدند. علی چون بیشتر فعال بود اعدام شد. رضا هم حبس ابد گرفت. این ماجرا حدود سال پنجاه اتفاق افتاد و خیلی روی زندگی و فعالیتهای مهدی و حمید سایه انداخت. حتی کمکشان کرد. بخصوص مهدی را. چون همه در دانشگاه او را دانشجوی آرام و سر به زیری میدیدند و هیچکس نمیدانست در خفا به همه خط میدهد، سازماندهی میکند یا نهضت دانشگاهی تبریز را هدایت میکند. دانشگاهی که تمام فعالیتش دستِ چپیها بود از سال پنجاه و دو که مهدی آمد، شد عرصه فعالیت بچههای مسلمانی که حتی تظاهرات هم میکردند. برای اولین بار توی همین دانشگاه بود که شعار "درود بر خمینی" گفته شد. اوج این حرکت در پانزده خرداد سال پنجاه و چهار بود که دانشگاه ما همزمان با قم تظاهرات کرد. مهدی آدم پشت پرده تمام این حرکتها بود. البته ابوالحسن آل اسحاق و حمید سلیمی هم بودند منتها خط دهنده اصلی فقط مهدی بود و نا پیدای اصلی هم. چون زیر ذرهبین بود باید ظاهر را حفظ میکرد. حمید هم همینطور بود. نتوانست آن جو را تحمل کند. آمد تبریز، یکسال پیش مهدی ماند، دیپلمش را گرفت و به بهانه ادامه تحصیل رفت آلمان و از آنجا رفت سوریه تا مشغول آموزش نظامی شود و شد. تا زمان پیروزی انقلاب آنجا بود. اینها همه از سایه شهادت علی بود که روی زندگی این دو برادر خیلی سنگینی میکرد. مجبورشان میکرد منزوی باشند یا منزوی نشان بدهند. بعد هم که دیگر عادتشان شد کسی از آنها چیزی نداند، چیزی نفهمد. ساواک هم البته بیکار ننشسته بود. پنهانی او را زیر نظر داشت. یکبار احضارش کرد. بازجویی هم کرد. وقتی چیزی عایدش نشد مجبور شد آزادش کند. این همان کلاف در همپیچی است که مهدی نمیگذاشت کسی بازش کند. همین الان شاید کسی نداند که میخانههای تبریز در سال پنجاه و شش به دست کیها و چطور به آتش کشیده شد. ولی من میدانم! او از این کار و از این آتش چیزی به کسی نگفت. اما من که فقط کوکتل مولوتفها را درست کرده بودم بارها از این کار کوچکم برای همه گفتهام. همه فکر میکردند او کیست که ساکت میآید و میرود و کاری با هیچکس ندارد... (ادامه دارد) (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان" - کتاب دوم، چاپ اول، ص ۱۴ - ۱۲ با تلخیص) + نوشته شده در یکشنبه 1388/05/18 11:59 توسط تبریزی |
|