أین بقیة الله التی لا تخلو من العترة الهادیة
(میلاد امید بخشش مبارک)
***
برداشت نوشت: تهران بیتعارف دارد تبدیل به یک دارالمجانین حسابی میشود (یا شده)! زن و شوهر میانسال، وسط میدان انقلاب چنان حملات لفظی و فیزیکی اکشنی بهم میکردند که من اول فکر کردم لوکیشن فیلمبرداری است و احتمالاً سر صحنه هستند و دارند بازی میکنند! بعد که دیدم خبری از دوربین و فیلمبرداری و این حرفها نیست و صحنه واقعی است نمیدانستم چه برداشتی باید بکنم. یقیناً نظیر این صحنههای ناهنجـــــار (و صحنههای نا هنجار دیگر با موضوعاتی دیگر!) را بدلایل معلوم، غیر از تهران جای دیگری نمیتوان پیدا کرد. اگر نبود بخاطر دانشگاه و مقداری از دوره که باقی مانده و همینطور حضور چند نفر از دوستان اهل صدق و صفا، دیگر تهران نمیآمدم. پیشنهادم به شهرداری این است که این تابلوهای خوشگلی را که رویشان نوشته "تهران، شهر اخلاق" (!) جمع کند.
کارهای عملی پایاننامه تمام شد (شکلک شاخ غول شکستن). فاز آخر کار، خونگیری از شترمرغها و جداسازی سرم و تعیین سطح سرمی هورمونهای تیروئیدی به روش رادیوایمینو اسی بود که انجام شد به لطف خدا (پست بعد امتحان فیزیولوژی و بیوشیمی میگیریم!). دارم آماده میشوم برای دفاع. همه چیز مدتی است تحت الشعاع درس و پایاننامه و دفاع (و بعد از آنهم احتمالاً فرار مغزها!!) قرار گرفته. از جمله بروز شدن اینجا. امروز بلاگفا بازی درنیاورد و بالاخره موفق شدم بروز کنم.
(نقل از: علی عبدالعلیزاده)
خانهشان بیست کیلومتری از شهر فاصله داشت. فقط برای درس خواندن میآمدند خانه عمهشان که توی کوچه ما بود. من فقط همین را ازش میدانستم. او اصلاً نمیگذاشت چیز بیشتری بدانم. من حتی نمیدانستم که نامادری دارند و از وقتی حمید سه ساله بوده آمدهاند خانه آنها و در همان خانه بیرون شهر زندگی میکنند.
شهردار که شد یک روز با هم رفتیم خانهشان. به من گفت: "همین جا بنشین من الان بر میگردم!" آمدنش خیلی طول کشید. رفتم دم در خانهشان دیدم مهدی رفته توی حیاط نشسته دارد لباس میشوید. خیلی تعجب کردم. نگران هم شدم که چرا با این پست و مقام آمده این جا دارد لباس میشوید. فکرم به هزار جا رفت. تا اینکه خودش آمد. گفت آن لباسها، لباسهای برادر و خواهرهای ناتنیاش هست و او باید این کار را بکند. گفت: "من کم میآیم اینجا. هر وقت هم میآیم دلم میخواهد حضورم مفید باشد." مهدی همین بود. اگر من پنج ساعت با او بودم فقط من میدانستم که در آن پنج ساعت مهدی چکار کرده، کجا رفته، چی گفته.
یا نگهبانی دادنش در سپاه. هر شب میرفت سپاه نگهبانی میداد. نگهبانی دادنش هم با همه فرق داشت. تا عصر شهرداری میماند. عصر میرفت یک لقمه نان میخورد، بیسیم را بر میداشت میرفت چند کیلومتر بیرون شهر، مینشست توی سنگری که خودش ساخته بود و نگهبانی میداد. آنجا مسیری بود که دموکراتها خیلی رفت و آمد داشتند. قرار بود اگر آمدند رد شدند با بیسیمش علامت بدهد. این را جز من و چند نفر دیگر کسی خبر نداشت. حتی بچههای سپاه هم نمیدانستند مهدی میآید سپاه. فقط فرمانده و بیسیمچی در جریان بودند. این پنهان کاری فقط به زمان جنگ محدود نمیشد. به قبل از انقلاب هم بر میگشت... (ادامه دارد)
(منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان" - کتاب دوم، چاپ اول، ص ۱۱)
+
نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/14 16:9 توسط تبریزی
|