دور از چشم آقا مهدی دو تا جعبه انار و پرتقال آوردیم توی سنگر فرماندهی، پشت وسایل قایمشان کردیم. آمد پرسید: اینا چیه؟
گفتم: میوه.
گفت: من که نگفتم نارنجک است، اینجا چکار میکند؟
گفتم: برای چیز است دیگر... گفتم شاید شما...
سرزنشم کرد. گفت: بار آخر باشد میروید به تدارکات تک میزنیدآ.
گفتم: چشم.
گفت: اینقدر نگو چشم. سریع با شریک جرمت میروی سر نماز بین بچهها تقسیم میکنی.
گفتم: نه! این را نه. بچهها به ریشمان میخندند.
آقا مهدی گفت: گاهی لازم است که بچهها به ریش آدم بخندند... بگو هر کی خورد صلوات یادش نرود.
(منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطرهها" به کوش حسین نجفی)
+
نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31 16:50 توسط تبریزی
|