|
| |
|
آقا مهدی کسی نبود که با کت و شلوار شیک بیاید، دستش را به کمرش بزند و دستور بدهد. با یک لباس معمولی آمد پیش ما گفت: شماها را امروز فرستادهاند؟ فکر کردم از خودمان است. یکی بهش گفت: آره! آن بیل را بردار بیاور از اینجا مشغول شو! او هم به روی خودش نیاورد. رفت بیل را برداشت و شروع کرد به کار. دو سه نفر آمدند گفتند: آقای شهردار! شما چرا؟ گفت من و آنها ندارد. کار نباید زمین بماند. ما هم از خجالت رفتیم بیل را ازش بگیریم. نگذاشت... (کریم قنبری) *** آبانماه سال ۵۹ خرمشهر سقوط کرده بود. آبادان در محاصره بود. جاده آبادان به اهواز و ماهشهر به آبادان بسته بود. عراقیها حتی از بهمنشیر نیز عبور کرده بودند. یعنی ما از راه خشکی نمیتوانستیم عبور کنیم. تنها راهمان یا پرواز با هلیکوپتر بود یا گذر از آب بهمنشیر و آن هم با لنج. آقا مهدی باکری با حسن شفیعزاده (که بعدها فرمانده توپخانه سپاه شد) آمدند بندر ماهشهر تا خودشان خمپاره انداز را به آبادان برسانند. لنجی که آمد پر از کیسههای آرد بود. ناخدای لنج گفت: "اگر میخواهید ببرمتان آبادان باید تمام این کیسهها را خالی کنید و گرنه آبادان بی آبادان." خودشان میگفتند دو روز طول کشید تا آن کیسهها را از لنج خالی کنند. وقتی هم آمدند، رفتند جبهه فیاضیه و شفیعزاده شد دیدهبان و مهدی مسئول قبضه. سهمیه هر روزشان فقط سه گلوله بود و بیشتر نداشتند. این درست زمانی بود که بنیصدر بعنوان فرمانده کل قوا حاضر نبود هیچ سلاح و مهماتی به ما بدهد و پشتیبانیمان بکند... (رحیم صفوی) (منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطرهها" به کوشش حسین نجفی) + نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/18 0:44 توسط تبریزی |
|