(نقل از: محسن رضایی)
نگران مهدی شدم. به خاطر حساس بودن کیسهای* با احمد کاظمی تماس گرفتم پرسیدم: موقعیت؟
گفت: دیگر داریم میآییم عقب. منتها روی پل ازدحام است. وضع ناجوری پیش آمده.
به احمد گفتم: مهدی کجاست؟ حالش چطور است؟
گفت: مهدی هم هست. پیش من است. مسئله ندارد. دیدم احمد حرف زدنش عادی نیست. رفتم توی فکر که نکند مهدی شهید شده. گمانم به آقا رحیم یا آقا رشید بود که فکرم را گفتم. گفتم احساس میکنم باید برای مهدی اتفاقی افتاده باشد و شما هم میدانید.
گفتند: نه. احتمالا باید زخمی شده باشد و بچهها دارند مداوایش میکنند.
گفتم: تماس بگیرید بگویید من میخواهم با مهدی حرف بزنم! طول کشید. دیدم رغبتی نشان نمیدهند. خودم رفتم با احمد تماس گرفتم گفتم: احمد چرا حقیقت را به من نمیگویی؟ چرا نمیگویی مهدی شهید شده؟
احمد نتوانست خودش را نگه دارد. من هم نتوانستم سر پا بایستم. پاهایم همان طور بیسیم بدست شل شدند. زانو زدم ساعتها گریه کردم. بچهها آمدند دورم جمع شدند و توصیه کردند خودم را کنترل کنم. گفتند: چرا اینقدر گریه میکنی؟
یادم به حرف زدنهایمان با یکدیگر میافتاد، یاد درد دل کردنهایمان، یاد خندههای خودمانیمان. یادم به مرخصی نرفتنهایش میافتاد و اینکه بهش گفتم برود خانه سر بزند و او گفت پیش بچههای لشگرش راحتتر است. و یادم میافتاد به اینکه هیچوقت از زندگی خودش برای من نگفت و اینکه هیچی برای خودش از من نخواست. نه ماشین، نه خانه، نه وام، نه مقام، نه هیچ چیز دیگری که دیگران برایش سر و دست میشکنند و اینکه خودش را رفت رساند به دریا. از دجله به اروند و از اروند به خلیج فارس. فهمیدم نمیخواسته در خاک دفن شود. فهمیدم میخواسته برود به ابدیتی برسد که خیلی از عرفا حسرتش را دارند. برای همین چیزهاست که معتقد هستم مهدی باکری گمنامترین شهید این جنگ است. در یک جمله بگویم که مهدی روح من است و این از کالبد من جدا نمیشود. من با مهدی زندگی میکنم.
(منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطرهها" ،به کوشش حسین نجفی)
* "کیسهای" منطقهای از ساحل رودخانه دجله است که در اثر پیچ خوردگی رودخانه و برگشتن دوباره آن به مسیر خود ایجاد شده و در عملیات بدر به این نام مشهور بود.
+
نوشته شده در جمعه 1388/03/29 16:29 توسط تبریزی
|