قاب اول. در یک محدوده ۲۰۰ متری در محاصره کامل هستیم. اسلحهای بر میدارم و به سراغ آقا مهدی میروم. درگیری شروع شده و دشمن از همه سو فشار میآورد. به کنار آقا مهدی که میرسم، میبینم نشسته و خشابش را پر میکند. با عصبانیت خشاب را از دستش میگیرم و در حالی که بغض گلویم را گرفته فریاد میزنم: "شما لازم نیست اینجا بمانید، ما هستیم و مقاومت میکنیم. شما با این قایق بروید."
- جمشید! الان وقت جنگ است، برو. برو به بچهها بگو همه اسلحه بدست بگیرند و با دشمن مقابله کنند.
مستأصل میشوم. مهدی با سماجت میخواهد بماند و کاری از دست من ساخته نیست. بر میگردم تا به کمک بچهها جلوی هجوم دشمن را از سمت گلوگاه بگیرم... (سردار جمشید نظمی)
قاب دوم. آرپیجی را از دستش میگیرم و دوباره التماس میکنم که: "ترا به جان امام شما به عقب برگردید." میگوید: "اگر حال داری بیا با دشمنان اسلام بجنگیم!"
دوربین را بدست من میدهد و اشاره میکند که نگاهشان کنم. با دوریبن نگاه میکنم. همه جا پر از دشمن است. برای ۲۰ نفر بیش از سه چهار گردان نیرو در آن اطراف آرایش گرفتهاند و به پیش میآیند. وقتی بر میگردم تا دوربین را به آقا مهدی بدهم، میبینم آقا مهدی بیهوش افتاده است و زیر لب زمزمه میکند. نزدیک میشوم. آقا مهدی با مولای خود صحبت میکند! علی اکبر کاملی را صدا میزنم. تا میرسد و آقا مهدی را با این وضع میبیند هر دو گریهمان میگیرد. چقدر با ادب صحبت میکند. چقدر با معرفت است...
لحظات معنوی خلوت انس به پایان میرسد و آقا مهدی به هوش میآید. دیگر میدانم که اینجا کربلاست و امروز عاشورای مهدی است.
- آقا مهدی! ترا به جان شهدا اگه شهید شدی دست ما رو هم بگیر! حلالمان کن. شفاعت کن ما رو آقا مهدی.
- برادر اوهانی! شما تو سیاست دخالت نکنید!! شهید شدن و شهید نشدن هر دو دست خداست.
آقا مهدی جیبهای اورکتش را خالی میکند و هر چه نقشه و مدارک دارد به دجله میاندازد. لحظه به لحظه محاصره تنگتر میشود و دیگر هیچکس به بازگشت فکر نمیکند... (شهید رحمتالله اوهانی)
ادامه دارد...
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۲۰ - ۲۱۸ با تلخیص)
پینوشت یک: "خرمشهر را خدا آزاد کرد."
پینوشت دو: این روزها برایم حکم شب امتحان دارد. دو ماه است که دارم برای امتحانی که میگویند لااقل به شش ماه مطالعه نیاز دارد درس میخوانم! نتیجه اگر از پیش تعیین شده هم نباشد، حد و حدود استرس بنده در این چند روز باقی مانده تا امتحان باید مشخص باشد. حکماً اگر ابا از دلخوری آقا مهدی باکری نبود از دو ماه پیش کرکره اینجا را هم پایین کشیده بودم. وعده کرده بودم که نتیجه مسابقه "خدایا مرا پاکیزه بپذیر" را سوم خرداد ماه اعلام کنم. دوستانی که بخاطر گرفتاری درسی نگارنده چند روز دیگر صبر میکنند مشمول رحمت خداوند باشند انشاء الله!
+
نوشته شده در شنبه 1388/03/02 20:11 توسط تبریزی
|