|
| |
|
(نقل از: شهید علی اکبر کاملی، بیسیمچی شهید باکری) کنار آقا مهدی نشستهام. عراقیها آنقدر نزدیک شدهاند که میشود صدای پایشان را شنید. چند نفر از آنها میخواهند به این طرف بیایند. نارنجکی بدست میگیرم و ضامنش را میکشم و به آن طرف پرتاب میکنم. نارنجک با صدای مهیبی منفجر میشود و صدای داد و فریاد چند نفری به هوا بر میخیزد. آقا مهدی میگوید: "نارنجک را آنطور پرتاب نمیکنند بلند شو دو تا نارنجک بیاور." بر میخیزم و به دنبال نارنجک میروم. قحطی مهمات است. هیچ جا نارنجکی پیدا نمیکنم. از بچههایی که در پشت سیلبند نشستهاند از هر کدام یک نارنجک میگیرم و به کنار آقا مهدی بر میگردم و نارنجکها را به آقا مهدی میدهم. پینوشت: جایی از قول سردار دکتر حسین علایی - هم دانشگاهی و همرزم قدیمی شهید باکری ـ خواندم که گفته بود: "علت اینکه شهادت مهدی به حماسه تبدیل شد این بود که او و نیروهایش با دست خالی با عراقیها جنگیدند بدون اینکه یک لحظه به برگشتن فکر کنند." (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۱۸ - ۲۱۷ با تلخیص) + نوشته شده در شنبه 1388/02/26 8:5 توسط تبریزی |
|