|
| |
|
(نقل از محمد حسین فرهنگی) تعجب کردم! حاج آقا جعفری (۱) از آن سوی خاکریز - که جاده سد دز را از پادگان شهدای خیبر (۲) جدا میکرد -میآمد. برای حفظ حریم پادگان خاکریزی را اطراف پادگان احداث کرده بودند. تعجب من از این بود که حاجی در آنطرف خاکریز چه میکند؟ نزدیکتر که شد متوجه چهره پریشان و درهمش شدم. هنوز به کنار من نرسیده بود که آقا مهدی هم از آنطرف خاکریز سرازیر شد و به سرعت بطرف چادرش رفت. حاج آقا جعفری به من که رسید پرسیدم: حاج آقا اون طرف خاکریز خبریه؟ به فکر فرو رفت. به حرف که آمد کاسه چشمانش پر از اشک شد. - الله اکبر! آدم بعضیها را که میبیند به مسلمانی خود شک میکند و تازه میفهمد که چقدر از صراط حق فاصله دارد. - مگه چی شده حاج آقا؟! - راستش داشتم لباسهایم را که آب کشیده بودم روی طناب پهن میکردم که از پشت سر، دستی روی شانهام قرار گرفت. آقا مهدی بود. گفت: "آقای جعفری چند دقیقه با شما کار دارم" بعد دستم را گرفت و با خود به سمت خاکریز برد. خاکریز را که رد کردیم آنطرف خاکریز روی خاکها نشست. فکر کردم که چه کاری میتوانست با من داشته باشد؟ به خود فشار آوردم ولی چیزی به خاطرم نرسید. گفتم: "آقا مهدی با من امری داشتید؟" بی آنکه به صورتم نگاه کند گفت: "حاج آقا! احساس میکنم شدیداً به موعظه نیازمندم. مرا موعظه کنید!" گفتم: "آقا مهدی این چه حرفی است؟! شما هستید که باید ما را موعظه کنید. ما که باشیم که..." دست بردار نبود. هر چه اصرار کردم راه بجایی نبردم. چارهای نداشتم. اگر مهدی جانم را میخواست نمیتوانستم تعلل کنم. شروع کردم از احوال قیامت برایش صحبت کردن. من میگفتم و او میگریست... برادر فرهنگ! ما کجای زمین ایستادهایم؟!! *** ۱- شهید صاحبعلی جعفری از روحانیون روستاهای خلخال بود. یک پایش همیشه در جبهه بود. خاکی، بیریا، شوخ طبع و اهل حال بود. علیرغم سن زیاد در عملیاتها پا به پای نیروهای بسیجی میآمد و آقا مهدی برایش احترام زیادی قائل بود. در عملیات بدر از ناحیه صورت زخمی و در عملیات کربلای پنج به شهادت رسید. منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۳۷ و ۳۸ پینوشت: کسی از قیمت "شدیدا به موعظه نیازمندم" اخیرا خبر دارد؟ کیلوئی چند؟ + نوشته شده در شنبه 1387/07/20 22:37 توسط تبریزی |
|