(نقل از: شهید احمد کاظمی)
مهدی گفت فشار زیاد شده، خودت را برسان!
سریع رفتم آن طرف دجله دیدم عراقیها دور تا دور مهدی را محاصره کردهاند. عراقیها لحظه به لحظه بیشتر میشدند. مواضع خودشان را پس میگرفتند. تانکهای زیادی را آنجا پیاده کرده بودند. آتش تیر مستقیمشان با آن آتش دیوانه خمپارهها هیچ با آن آتش سبک اولیهشان قابل قیاس نبود. قرار شد من برگردم و بروم آن طرف دجله گزارش بدهم، سر و سامانی هم به کارها و تا تاریک نشده برگردم بیایم پیش مهدی. در راه هر کجا که بودم مرتب تماس میگرفتم و دلهرهام بیشتر میشد. مهدی یکبار هم نگفت آتش به نفع ماست. کار به جایی کشید که دیگر نیرو هم نمیتوانست برود آن طرف. یعنی موقعیت ما طوری بود که اگر میآمدند جلو، از سه طرف راهمان را میبستند و اگر تا دجله میآمدند جلوتر میتوانستند پشت سر ما را هم ببندند و خطر ساز بشوند. شاید یک ساعت و نیم بیشتر طول نکشید که مهدی تماس گرفت گفت: میآیی؟
گفتم: با سر.
گفت: زودتر!
آمدم خودم را رساندم به ساحل دجله دیدم همه چیز متلاشی شده و قایقها را آتش زدهاند. با مهدی تماس گرفتم گفتم چه خبر شده مهدی؟ نمیتوانست حرف بزند. وقتی هم زد با همان رمز خودمان زد. گفت اینجا آشغال زیاد است نمیتوانم. از آن طرف هم از قرارگاه مرتب تماس میگرفتند و میگفتند هر طور شده به مهدی بگو بیاید! مهدی میگفت: نمیتوانم.
من اصرار کردم. به قرارگاه هم گفتم. گفتند پس برو خودت برش دار بیاورش... (ادامه دارد)
(منبع: مهدی باکری در یادها و خاطرهها - به کوشش حسین نجفی)
پینوشت: "آه! چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربش..." این را در وصیتنامهاش نوشته. حقیقتا تصور معنی این جمله از فهمش دشوارتر است. نیست؟ بخصوص این تعبیرش: "لذت بخش" و البته آن "آه" !
+
نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31 19:38 توسط تبریزی
|