(نقل از: غفار رستمی)
- آقا مهدی گفتند هر چه سریعتر بچههایی را که آنجا هستند سازماندهی کنید و به این طرف دجله بفرستید!
برادر کبیری نگاهی به ما و نگاهی به نیروها که خسته و مجروح در گوشهای نشسته بودند کرد و گفت: "والله این بچهها در این چند روز هر کدام بیش از پنج ـ شش بار در عملیات شرکت کردهاند، ما چطور به اینها بگوئیم..." ولی ما باید پیام آقا مهدی را به بچهها میرساندیم برای همین توکل بر خدا کردیم و به نیروهایی که در آن اطراف بودند اطلاع دادیم که در یک نقطه جمع شوند. دقایقی نگذشته بود که همه جمع شدند و برادر کبیری شروع به صحبت کرد:
- برادران! آقا مهدی در آن طرف دجله است. از شما خواسته که هرکس میتواند و نای جنگیدن دارد به آن طرف آب بیاید تا در منطقهای که دشمن از آنجا میخواهد بچهها را به محاصره در آورد پدافند کنیم و جلویشان را بگیریم.
همهمهای بین بچهها افتاد و لحظاتی نگذشته بود که اکثر رزمندگانی که آنجا جمع شده بودند اعلام آمادگی کردند تا به آن سوی آب بروند. من گوشهای ایستاده بودم و به حال اینهایی که زخمی و خسته بودند غبطه میخوردم. اکثرشان را میشناختم. در مراحل قبلی عملیات مجروح و به بیمارستانهای پشت جبهه منتقل شده بودند ولی چون قبل از عملیات با آقا مهدی بیعت کرده بودند که تا آخرین نفس و تا آخرین نفر دست از مقاومت بر ندارند، با لباسهای بیمارستان از بیمارستان "شهید بقایی" اهواز و از پستهای امداد منطقه و بعضاً از قطار حامل مجروحین خود را به لشگر عاشورا رسانده بودند... (ادامه دارد)
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۰۸ - ۲۰۷ با تلخیص)
پینوشت: ای همگان! بخاطر رنجهای اینان، اتقوا الله!
+
نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17 19:12 توسط تبریزی
|