(نقل از: محسن رضائی)
عملیات گره خورده بود. به علت اهمیت نظامی منطقه، دشمن تمام توان رزمیاش را به میدان آورده بود و در منطقهای که بیش از دو گردان قدرت مانور نداشت، سه - چهار تیپ زرهی را وارد عمل کرده بود و از همه سو، پی در پی پاتک میزد. دو - سه روزی بود که مهدی با بچههای لشگر عاشورا از دجله گذشته بود و هر روز با نیروی اندکی که داشت اتوبان را تهدید میکرد. گروهانی وارد عمل میشد، میرفتند اتوبان را تصرف میکردند و دوباره دشمن با یک تیپ زرهی هجوم میآورد و اتوبان را از دست بچههای ما میگرفت و بچهها به ساحل دجله بر میگشتند و همانجا مقاومت میکردند.
سماجتی که مهدی برای حفظ اتوبان که شاهرگ حیاتی دشمن بود از خود نشان میداد، فرماندهان دشمن را دیوانه کرده بود. حضور جمع "اندکی" از بچههای [لشگر] عاشورا در آنسوی دجله، فشار را از جبهههای دیگر کاسته بود و دشمن تمام تلاش خود را برای تصرف اتوبان بصره - العماره و غرب دجله بکار میبست.
پشت بیسیم صدای مهدی را میشنیدم. روحیه خیلی عجیبی در او احساس میکردم یعنی یک عرفان و یک... من نمیتوانم، واقعاً نمیتوانم بگویم که آقا مهدی را من چطور پشت بیسیم میدیدم. اصلاً کلماتش عادی نبود. اصلاً توی فضای دیگری بود. آقا مهدی خیلی آرام، با طمأنینه، در حالیکه بچههای دیگری که کنار من بودند میگفتند اینجوری آتش است، اصلاً از زمین و آسمان دارد آتش میبارد. این طمأنینه ایشان خیلی چیز عجیبی بود برای من. با یقین صحبت میکرد و کلماتش مملو از اعتماد به نصرت الهی بود. وقتی فرماندهان دیگر مقاومت سرسختانه مهدی را میدیدند و صدایش را در بیسیمها میشنیدند روحیه میگرفتند و امیدوار میشدند. همیشه چنین بود. در جلسات هم اگر یأس و نا امیدی پیدا میشد چشم ما به دنبال آقا مهدی میگشت. لب به سخن که میگشود فضای جلسه عوض میشد و امید جای نا امیدی را میگرفت...
(ادامه دارد)
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۰۴ - ۲۰۳ و "مهدی باکری در یادها و خاطرهها" به کوشش حسین نجفی)
پینوشت: بعضیها آنقدر بزرگند که دوای دردند. چه سرّی در وجود کسی که وقتی نا امیدی حاکم میشود چشمها دنبال او میگردند وجود دارد؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/13 8:59 توسط تبریزی
|