|
| |
|
(نقل از رحمان رحمانزاده) محل استقرار بهداری و درمانگاه لشگر در سمت راست ورودی پادگان، نزدیک چادر فرماندهی بود. در چادر بودم که از بیرون چادر کسی مرا به اسم صدا زد. بیرون که آمدم آقا مهدی را جلو چادر تدارکات بهداری دیدم. سر گونی را با یک دست گرفته بود و با دست دیگرش لای خوردههای نان را میگشت. تا آخر قصه را خواندم! سلام کردم، جواب سلامم را داد و تکه نانی را از گونی بیرون آورد و به من نشان داد و گفت: آقا مهدی ادامه داد: الله بندهسی (بنده خدا - این عبارت تکیه کلام آقا مهدی بود) پس چرا کفران نعمت میکنید؟ آیا هیچ میدانید که این نانها با چه مصیبتی از پشت جبهه به اینجا میرسد؟ هیچ میدانید که هزینه رسیدن هر نان از پشت جبهه به اینجا لااقل ده تومان است؟ چه جوابی دارید به خدا بدهید...؟ بی آنکه سخن دیگری بگوید، سرش را به زیر انداخت و از چادر تدارکات دور شد. منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۶ پینوشت: الله بندهلری! (بندگان خدا) ای آنانکه دیگر بوی خاک از شما نمیآید! بیاورم گونیهای اسراف بیت المال و کفران نعمتتان را؟! چه جوابی دارید به خدا بدهید؟ + نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/17 9:15 توسط تبریزی |
|