(نقل از: سردار جمشید نظمی)
مهمات بچهها تمام شده بود. چند نفر از نیروها را برداشتم و به طرف گلوگاه حرکت کردیم. دشمن برای پاتک آماده میشد و لحظه به لحظه بر تعداد تانکهایش میافزود. آتش شدت گرفته بود و میخواستند به سوی ما هجوم بیاورند. هنوز در راه بودیم که بیسیم صدا کرد. آقا مهدی پشت بیسیم بود:
- جمشید! بیا اینجا.
به سمتی که آقا مهدی میگفت حرکت کردیم. آقا مهدی داخل گودالی نشسته بود و از آنجا منطقه را زیر دید داشت. بعد از سلام و احوالپرسی گفت:
- خسته نباشید! کجا با این عجله؟
- آقا مهدی مهمات نیست. عراق هم میخواهد حمله کند. آمدهایم مهمات ببریم.
همانجا پیش آقا مهدی نشستم. کریم فتحی هم آنجا بود. مهدیِ امروز با مهدیِ روزهای قبل خیلی تفاوت داشت. بیخوابی توانش را گرفته بود. پشت بیسیم خوابش میبرد و گوشی از دستش میافتاد. به بیسیم چیاش سپرده بود که هر وقت خوابش برد بیدارش کند.
- جمشید! تو تنها فرمانده گردانی هستی که برایم ماندهای...
این را که گفت مکثی کرد و به فکر فرو رفت. دانستم که خبر شهادت اصغر قصاب، رستمخانی و علی تجلایی را شنیده است. سنگینی دوری بهترین یارانش را میشد در چهره تکیدهاش دید. با این همه دست بردار نبود و مصمم بود که غرب دجله را نگه دارد. محمود دولتی(۱) تا حال آقا مهدی را دید به شوخی گفت: "آقا مهدی من هم تنها فرمانده گروهانت هستم که ماندهام!" برای اینکه موضوع صحبت را عوض کنم گفتم: "آقا مهدی تصمیمتان چیست؟ چکار باید بکنیم؟" لحظاتی سکوت کرد، سپس با اطمینان گفت:
- همینجا میمانیم! اگر بتوانیم اینجا را تا شب حفظ کنیم، شب از کناره ساحل به سوی پل میرویم و منفجرش میکنیم.
- آقا مهدی! ما حرفی نداریم ولی از گردان سید الشهدا دیگر کسی نمانده است.
تبسمی کرد و گفت:
شما اینجا یاشید. خودتان به تنهایی یک گردان هستید.
همانجا اطراق کردیم. عراقیها شهرک "حریبه" را دوباره تصرف کرده بودند. ساختمانها پر از عراقی بود و دشمن هر چه در توان داشت به میدان آورده بود و میخواست غرب دجله را از دست ما بگیرد... (ادامه دارد)
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهار، ص ۲۰۳ - ۲۰۱)
(۱) محمود دولتی از فرماندهان گردان امام حسین (ع) بود که در غرب دجله به شهادت رسید.
+
نوشته شده در یکشنبه 1388/01/09 0:16 توسط تبریزی
|