|
| |
|
(نقلها از: شهید علی اکبر کاملی و طیب شاهینی) - هنوز اکیپ تخریب به کنار بچههایی که در روی اتوبان (بصره - العماره) بودند نرسیده بود. آقا مهدی نگران بود و پی در پی پیگیری میکرد. یک دفعه در زیر آتش سنگین دشمن آقا مهدی هوس چایی کرد: "علی اکبر! ببین میتوانی از جایی دو سه لیوان چایی پیدا کنی؟" از جا بلند شدم. چایی در روزهای عملیات متاع نایابی بود. کجا باید دنبالش میرفتم؟ اولین جایی که به ذهنم رسید اورژانس بهداری لشگر بود. اورژانس فاصله چندانی با سنگر ما نداشت و میشد این فاصله را زیر آتش سنگین یک نفس دوید. وارد اورژانس که شدم طیب شاهینی در مقابلم ایستاده بود. گفتم: "دکتر ببین میتوانی برای آقا مهدی یک قوری چایی پیدا کنی؟!" - علی اکبر کاملی بیسیمچی آقا مهدی بود. شلوغ بود ولی نه در این حد که شب ساعت ۳ بیاید چایی بخواهد. گفتم: "ای شلوغ! حالا داری بنام آقا مهدی از ما چایی میخواهی؟ من تا بحال نشنیدهام آقا مهدی چنین تقاضایی از کسی بکند." با دستپاچگی گفت: "نه بخدا! آقا مهدی مهمان دارد و خودش هم هوس چایی کرده." شوخی نمیکرد. رفتم تا چایی را آماده کنم. کاملی هم همانجا نشست. قوری که از چایی پر شد سرش را گذاشتم و برای اینکه لیوانها در راه کثیف و آلوده نشوند توی روزنامه پیچیدم و سپردم دست کاملی و گفتم: "سلام ما را هم برسانید و التماس دعا کنید!" کاملی از سنگر خارج شد و در میان آتش و دود به سوی سنگر فرماندهی دوید. - آتش چنان شدید بود که مسیر کوتاه اورژانس تا سنگر فرماندهی را چندین بار نشستم و برخاستم. وارد سنگر شدم. آقا مهدی تا لیوانها را که به روزنامه پیچیده شده بودند دید، تبسمی کرد و گفت: "علی اکبر! اینها واقعاً بهداشتی هستند!" و بعد گفت که تشکرش را به آقا طیب برسانم. مشغول چای خوردن بودیم که بیسیم خش خشی کرد و یکی از فرماندهان گردان، خبر تصرف و پاکسازی اتوبان را داد ولی سراغ اکیپ تخریب را گرفت. اگر تخریبچی ها پل را منفجر نمیکردند حفظ غرب دجله میسر نبود. آقا مهدی دنبال راه چاره میگشت. ناگهان رو به من کرد و گفت: "کاملی بیسیم را بردار و بیا." بیسیم را برداشتم و یکی از بچهها موتور را آورد. سوار شدیم و از روی پل به طرف غرب دجله سرعت گرفتیم... (ادامه دارد) *** پینوشت یک: رفتن آقا مهدی به غرب دجله برای جنگیدن در کنار نیروهایش، رفتنی بود که بازگشتی نداشت. هنوز هم رفتن مهدی باکری به آنسوی دجله و اصرار بر ماندنش از معماهایی است که برای خیلیها حل نشده. آقا مهدی میتوانست بعنوان فرمانده لشگر این سوی دجله بماند و نیروهایش را هدایت کند. اما رفت و تلاش هیچ کس حتی مقامات ارشد جنگ برای متقاعد کردن او برای بازگشت نتیجهای نداد. داستان این تلاش همگانی برای بازگرداندن آقا مهدی به این سوی دجله را در پستهای بعد خواهم آورد. پینوشت دو: پستی که در آن از زبان بعضیها آورده بودم که باکری ها منحرف هستند یادتان هست؟ (+) این کامنت را هم از پست قبلی بخوانید: جنوب که رفته بودم یک آقای روحانی نما از جلوم رد شد و به کسی که همراهش بود گفت این یک حقیقته که برادران باکری برای شهادت نیومده بودند و.... پینوشت سه: کسی میداند شاعر خوش ذوق این کلمات چه کسی است؟ "گفتم كجا؟ گفتا به خون. گفتم چرا؟ گفتا جنون. گفتم نرو، خنديد و رفت." + نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/21 13:3 توسط تبریزی |
|