|
| |
|
(نقلها از: محمدرضا چمیدیفر و جمشید نظمی) یک: گوشی بیسیم را از گوشش دور نمیکند. میخواهد تا هر کجا که در توان دارد پلکهایش را باز نگه دارد. با کسی صحبت میکند. در میان صحبت پلکها پایین میآیند و بسته میشوند ولی هنوز صحبت مهدی قطع نشده است. لحظاتی میگذرد. صدا ضعیف تر و خاموش تر میشود. آقا مهدی را خواب برده است. همه ساکت میشویم... گلولهای در نزدیکی فرود میآید و چشمان مهدی باز میشود. دوباره با بیسیمها، با نقشه و پیکها مشغول میشود. مدتی میگذرد و دوباره خواب غلبه میکند و بی اختیار مهدی به خواب میرود. تا شب، دهها بار مهدی باکری روبروی من چرت میزند و بیدار میشود و من بر اینهمه پایداری نمیدانم باید گریه کنم یا خوشحال باشم... دو: پیش از آنکه ستون حرکت کند به سراغ آقا مهدی میروم و سراغ اکیپ تخریب را میگیرم. میگویم: "اکیپ تخریب اگر با گروهان ما بیاید بعد از تصرف پل به مشکل بر نمیخوریم. اگر بعد از ما حرکت کند احتمال دارد که به بیراهه بروند و به پل نرسند. آقا مهدی به فکر فرو میرود. ناراحت است. دوباره سر بلند میکند و میگوید: "جمشید! هنوز خبری از اکیپ تخریب نیست. شما حرکت کنید اکیپ تخریب را پشت سرتان میفرستم." از آقا مهدی خداحافظی کرده و به طرف ستون حرکت میکنم تا به بچهها برسم. فرصتی است که به آخرین نگاه آقا مهدی فکر کنم. نگاهش دنیایی نیست. بی آنکه سخنی بگوید، مدتها به دور دست خیره میماند. هر چه به روزهای پایانی عملیات نزدیک میشویم، چهرهاش برافروختهتر میشود و در آغوشش که میگیری بوی شهادت میدهد. بیشک فردا عاشورای مهدی باکری است. در بیسیم میشنوم که بچههای گردان امام حسین به پل رسیدهاند ولی هنوز خبری از اکیپ تخریب نیست. با هر کجا که میتوانم تماس میگیرم بلکه اکیپ را پیدا کنم. یکی از بچهها میگوید: بچههای اکیپ تخریب زیر آتش شهید و مجروح شدهاند... (ادامه دارد) (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۸۸ و ۱۹۲ با تلخیص) + نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/15 1:8 توسط تبریزی |
|