(ادامه) ...نمونهاش همین چند لحظه پیش بود که برخاسته بودیم برویم تا آقا مهدی در سنگر ما استراحت کند ولی حالا در خط مقدم بودیم و آقا مهدی برای بررسی موقعیت دشمن به بالای خاکریز رفته بود.
- آقا مهدی! دیگر چیزی به ظهر نمانده بیا برویم.
- طیب! یک کمی صبر کن. حالا میخواهی تو برو موتور را آماده کن من بیایم.
آقا مهدی پا روی رکاب گذاشت، دندهها را یکی یکی عوض کردم و موتور سرعت گرفت. لحظاتی نگذشته است که در سنگر بهداری هستیم. در گوشهای جایی برای خوابیدن آقا مهدی درست میکنم و آقا مهدی با تن خسته روی پتو دراز میکشد و میخوابد.
نهار آماده است ولی مرددیم که آقا مهدی را برای نهار بیدار کنیم یا نه. همه، نظرشان این است که در این لحظه هیچ چیزی برای آقا مهدی بهتر از خواب نیست و تصمیم میگیریم که بگذاریم بخوابد. ساعتی از خوابیدن آقا مهدی نگذشته است که یکی از بچهها برای نهار بیدارش میکند. هنوز آثار خستگی در چهرهاش نمایان است. آستینها را بالا میزند و برای وضو گرفتن به بیرون میرود...
دکتر جبارزاده زرنگی کرده و نماز را به آقا مهدی اقتدا میکند. نماز آقا مهدی که تمام میشود میگوید: "اینجا هم دست از سر ما بر نمیدارید. لااقل بروید نمازتان را دوباره بخوانید." برای آقا مهدی از هر جا که هست کنسرو تن ماهی پیدا کردهایم. هر چه باشد مهمان است و ما میخواهیم آداب مهمان نوازی را بجا بیاوریم. ولی آقا مهدی تن ماهی را به گوشهای میگذارد و بعد از خوردن چند لقمه نان بلند میشود. مطمئن نبود که امروز همه بچههای لشگر تن ماهی خوردهاند... (ادامه دارد)
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۸۳)
پینوشت یک: در این یک مصرع حافظ ، فتدبّروا (!) "آنگه رسی به خویش که بیخواب و خور شوی". مصرع اولش را بروید خودتان بخوانید (بخوانیم) !
پینوشت دو: روز جمعه (دیروز) با "سید قاسم ناظمی" همسفر بودم تا مهمان شهید باکری در زنجان باشیم. سید گفت گزارشی بنویس در وبلاگ. خواهم نوشت!
+
نوشته شده در شنبه 1387/12/03 13:28 توسط تبریزی
|