|
| |
|
پیش نوشت: مسابقه برداشت آزاد از جمله "خدایا مرا پاکیزه بپذیر" همچنان در جریان است. آثار هر روز میرسند و قلمهای با صفا و معرفتهای عمیق همچنان شناسایی میشوند. از دوستان وبلاگ "آقا مهدی" جز یکی هنوز کسی دست به قلم نبرده! شکسته نفسان عزیز (!) وارد گود شوند و الا هر چه دیدهاند از چشم خودشان دیدهاند. (نقل از: شهید احمد کاظمی) ساعت ده صبح بود که سوار موتور شدیم و به همراه آقا مهدی به سوی خط رفتیم. آقا مهدی روی ترک موتور سوار شده بود و بیسیم هم دست آقا مهدی بود. از آن سوی خط، دشمن با تیر مستقیم و خمپاره منطقه را میکوبید و قناسهچی ها (تک تیراندازها) امان نمیدادند. صدای گلولهها را که از کنار گوشم میگذشتند میشنیدم. اوایل توجهی نمیکردم ولی قناسهچی دست بردار نبود و ول نمیکرد. سرعت موتور را کم کردم و دور زدم که یک دفعه آقا مهدی گفت: "احمد کجا؟" - مهدی! آتش خیلی شدیده بعدا میرویم نگاه میکنیم. من بیش از آنکه نگران خود باشم نگران مهدی بودم. از اول جنگ پا به پای هم آمده بودیم. بین ما محبتی بود که همه به آن غبطه میخوردند. با هم میجنگیدیم، با هم اردوگاه میزدیم، با هم به مرخصی میرفتیم و اگر روزی من نبودم، مهدی فرمانده لشکر نجف اشرف بود و اگر او نبود من سعی میکردم جای خالیش را پر کنم. به هر ترتیبی بود خود را به خط رساندیم و بیچاره قناسهچی آرزو به دل ماند! کارمان که تمام شد بر گشتیم و من مدتی خوابم برد. وقتی بیدار شدم، مهدی نبود. پرس و جو کردم، گفتند آقا مهدی رفت. به دنبالش راه افتادم. میدانستم او را باید در کام خطر جستجو کرد. حرفهایی که دیگران در بارهاش میگفتند نگرانم کرده بود. هر روز یکی خوابش را میدید و هر روز چهره مهدی بر افروختهتر میشد. من مهدی را تازه نشناخته بودم و کارهایش برایم چندان هم تعجب آور نبود ولی در این عملیات مهدی خیلی فرق کرده بود. به خط که رسیدم میتوانستم مهدی را که بالای لودر نشسته بود و زیر آتش دشمن خاکریز میزد بشناسم. (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۷۶ - ۱۷۵ با تلخیص) پینوشت یک: ان الله یحب الذین یجاهدون فی سبیله صفا کانهم بنیان مرصوص (الصف - ۴) + نوشته شده در شنبه 1387/11/19 22:48 توسط تبریزی |
|