|
| |
|
(نقل از: فریدون نعمتی) تا نزدیکیهای غروب خبری از آقا مهدی نبود. با هرکجا تماس میگرفتیم اظهار بی اطلاعی میکردند. تنها صدایی که در بیسیمها بگوش نمیرسید صدای آقا مهدی بود... خورشید در آنسوی دجله در حال غروب بود که جاده را گرد و غباری فرا گرفت. ایفا از میان گرد و غبار راه میجست و پیش میآمد. نزدیکتر که رسید چهره مطمئن آقا مهدی را میشد در پشت فرمان تشخیص داد. ایفا به دجله که رسید، پیچید و ترمز کرد. در پشت کامیون، یک قایق و یک بلم جا خوش کرده بودند. قایق و بلم را که از ایفا پائین آوردیم وقت نماز شده بود. آقا مهدی وضو گرفت و به نماز ایستاد. ظاهرش سراپا خاکآلود و آشفته بود. معلوم بود که خیلی خسته است. نای ایستادن نداشت و چشمهایش از بیخوابی بی اختیار بسته میشد. نماز را که تمام کرد به احد مقیمی (در همین عملیات به شهادت رسید) گفت: "احد! خیلی خستهام... کاش یک جایی بود میتوانستم کمی بخوابم." تا سخن آقا مهدی به پایان رسید من پیشدستی کردم و سنگر سه نفرهای را که در همان نزدیکی با سرنیزه و کلاه آهنی کنده بودیم، به احد نشان دادم. آقا مهدی به سنگر که رسید سر به زانوی احد گذاشت و به خواب رفت. هنوز اندکی نگذشته بود که دوباره چشم باز کرد: "احد! خیلی سردمه. ببین میتونی پتویی چیزی پیدا کنی؟" یکی از بچهها بسرعت رفت و یک پتوی عراقی آورد و روی آقا مهدی کشید. آقا مهدی در گوشهای از سنگر، بیتکلف و بی ادعا سر به زانوی احد مقیمی - که از بیسیمچیهای خودش بود - گذاشت و روی خاکها خوابید. دوست داشتم مدتها بایستم و نگاهش کنم و او به جای همه ما آرام بخوابد. اگر کسی او را نمیشناخت باور میکرد که او فرمانده لشگر عاشورا باشد؟ آیا باور میکرد کسی که پوتینهای پاره به پا و لباس خاکآلود به تن دارد و در خط اول زیر آتش سنگین دشمن خوابیده است، فرمانده لشگر عاشورا باشد؟ رفته رفته بر شدت آتش دشمن افزوده میشد و گلولههای خمپاره در اطراف ما به زمین میخورد. خدا خدا میکردم که آقا مهدی از خواب بیدار نشود و بتواند کمی استراحت کند. میدانستم چند روزی است نخوابیده است و در روزهای آینده هم سرش آنچنان شلوغ خواهد بود که فرصت خوابیدن نخواهد داشت. میبایست در روزهای آینده، لشگر عاشورا را برای نبردی عاشورایی آماده میکرد. در همین فکرها بودم که زوزه گلولهای برخاست. همگی سر را دزدیدیم و خمپاره فرود آمد. سنگر تکانی خورد و گرد و خاک به هوا بلند شد. گرد و خاک که خوابید، آقا مهدی را دیدم که بیدار شده است... (ادامه دارد) (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۶۴ - ۱۶۱ با تلخیص) پینوشت: کاش میشد بدانم وقتی "مهدی باکری" در وسط میدان جنگ دنبال جایی برای خوابیدن میگشته، چقدر خسته بوده... شاید خجالت میکشیدم از این عافیت طلبی فضیحت باری که سخت بر من چیره شده. + نوشته شده در سه شنبه 1387/11/01 1:7 توسط تبریزی |
|