(روایت اول)
- میراب!
- بله آقا مهدی!
- به قرارگاه بگو ما به دجله رسیدهایم و آمادهایم تا از آن بگذریم.
دکمه را فشار میدهم و قرارگاه را صدا میزنم.
- عزیز... عزیز... مهدی!
- بگوشم مهدی!
- ما به کنار دجله رسیدهایم... میخواهیم از دجله عبور کنیم.
- بگوش باش...
- مهدی جان! حتماً اشتباهی شده... دوباره بررسی کنید به این زودی نمیتوانید به کنار دجله برسید!
قرارگاه باور نمیکند که ما دژهای دشمن را در هم کوبیده و به ساحل دجله رسیده باشیم. برادر امین به پشت بیسیم میآید و با قرارگاه صحبت میکند.
- عزیز! آقا مهدی به یاری خدا مسأله را خوب حل کرده! من هم همینجا در کنار ایشان هستم. اینها قصد عبور از دجله را دارند... (نقل از: عبدالرزاق میراب)
(روایت دوم)
موتور با سرعت به پیش میرفت. به آتش دشمن اعتنا نمیکردم. از دیشب در این فکر بودم که هر چه زودتر خود را به کنار آقا مهدی برسانم. هوا ابری بود و فضای منطقه را شدت انفجارها پر از دود و گرد و غبار کرده بود.
در ده متری دجله، آقا مهدی را داخل گودالی یافتم. به نظر میرسید که محل انفجار توپ باشد. با دو سه نفر دیگر در حال صحبت بود. جلوتر رفتم و سلام کردم. آقا مهدی تا مرا دید بعد از احوالپرسی و روبوسی، مسئولیت هماهنگی اسکله را به من سپرد...
اجازه میخواهم و به کنار دجله میروم. بی اختیار، قطرههای اشک گونههایم را خیس میکند. آب را میبینم و به یاد عاشورا میافتم. گریه امان نمیدهد. نگاه از دجله میگیرم و به آنسوی آب چشم میدوزم. دشمن سوار بر تانکها و خودروهای سنگین از جنوب بسوی شمال اتوبان در حال فرار است. به طرف گودالی که آقا مهدی در آن نشسته است بر میگردم. آقا مهدی با چند نفر دیگر در گودال نشستهاند و در مورد وضعیت عملیات و نتایج اولیه آن صحبت میکنند. جریان فرار دشمن را به آقا مهدی گزارش میدهم. تبسمی میکند و میگوید:
- برادر من! ما با آنها خیلی کار داریم... به این زودی فرار نمیکنند! (نقل از: غفار رستمی)
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۶۰ - ۱۵۷ با تلخیص)
+
نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/26 23:51 توسط تبریزی
|