|
| |
|
(نقل از خانم صفیه مدرس، همسر شهید باکری) مهدی از سبزی خیلی خوشش میآمد. هر بار که از دزفول بر میگشت از زمینهای کنار جاده که زیر کشت سبزی، کاهو، خیار و... بود صحبت میکرد. یک روز که تازه از راه رسیده بود دوباره شروع کرد که : "نمیدانی چه سبزیهای خوبی گذاشته بودند کنار جاده..." حرفش را قطع کردم و گفتم: "خب... یعنی چه هر روز میآیی و تعریف میکنی؟ لااقل بخر تا قورمه سبزی درست کنم." گفت: "آخه من نمیدانم چه باید بخرم. شما هر چه میخواهید بنویسید تا دفعه بعد که میآیم بخرم و بیاورم." صبح که میخواست برود کاغذی را برداشتم تا اسامی سبزیها را بنویسم. خودکار مهدی روی زمین بود٬ خودکار را برداشتم و شروع کردم به نوشتن. مهدی داشت لباسش را مرتب میکرد. متوجه من که شد ناگهان با صدای بلند گفت: "با آن خودکار ننویس!" گفتم: "چرا؟" گفت: "خودکاری که داری با آن مینویسی مال بیت المال است و شما حق استفاده از آن را ندارید!" * یکه خوردم. یعنی چه؟! اسم چند تره را نوشتن که اهمیتی ندارد. گفتم: "مگر میخواهم کتاب بنویسم؟ اسم چند تره را مینویسم که موقع برگشتن بخری." به آرامی گفت: "در روز قیامت این حرفها را به پشیزی نمیخرند. چهار کلمه هم چهار کلمه است. و السلام!!" منبع: "خداحافظ سردار"٬ سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم٬ ص ۷۹ + نوشته شده در یکشنبه 1387/07/07 11:26 توسط تبریزی |
|