|
| |
|
(نقل از یعقوب نعمتی) در فرماندهی نشستهایم، او و من. خودم را به چیزی مشغول کردهام و میخواهم در کنارش باشم. آقا مهدی آن طرف نشسته و به دفترچه کوچکی که مونس تنهاییاش است نگاه میکند. ورق میزند و احساس میکنم نوشتهها را با چشم تعقیب میکند و دوباره ورق را بر میگرداند. در صفحهای از دفترچه تأمل میکند. صدای زمزمهاش را میشود به آرامی شنید. به بهانهای نزدیکتر میروم... آنچه میخواند شعری عربی است: اَیُّ یَوْمَیَّ مِنَ الْمَوتِ اَفِرّ یَوْمَ ما قُدِّرَ اَمْ یَوْمَ قُدِر - آقا مهدی! اجازه میدهید من این شعر را یادداشت کنم؟ ای یومی من الموت افر یوم ما قدر ام یوم قدر دوباره خاطرات گذشته در ذهنم زنده میشود. بیاد میآورم که در ستاد لشگر، آقا مهدی اصرار دارد تا فانوسی روشن بماند. فانوس روشن برایم معما شده است. شبی گره این معما گشوده میشود. آقا مهدی از خواب بر میخیزد و در نور کمسوی فانوس از چادر خارج میشود... تا صبح از بیرون صدای گریه میآید." منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۲۶ - ۱۲۵) پینوشت: یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند (فروغی بسطامی) + نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/07 0:53 توسط تبریزی |
|