(نقل از محمدرضا تقیزاده توانا)
ماشین غذا مورد هدف آتش دشمن قرار گرفته بود و تا ساعت ۱۲ نیمه شب خبری از شام نبود. در سنگر تدارکات گروهان نشسته و منتظر بودم تا اگر غذا رسید، آنرا به پاسگاهها و کمینها برسانم. صدای راننده در میان صدای گلولههای دشمن به گوش میرسید که من از سنگر خارج شدم...
- مسئول تدارکات...! مسئول تدارکات گروهان...!
قابلمههای بزرگ گروهان را بدست گرفتم و به طرف تویوتا براه افتادم. تا غذا را بکشند، من به طرف سنگر سکاندار [قایق] رفتم تا از خواب بیدارش کنم تا غذا را به پاسگاهها و کمینهای گروهان برسانیم. هنوز چند قدمی به سنگر مانده بود که متوجه آقا مهدی و آقا مصطفی مولوی شدم که برای رفتن به جلو آماده میشدند. آقا مهدی تا مرا دید پرسید: "برادر! شما نگهبان شب هستید؟" جواب دادم: " نه آقا مهدی! من مسئول تدارکات گروهانم." علت تأخیر غذا را توضیح دادم و اشاره کردم که میخواهم سکاندار را از خواب بیدار کنم تا به پاسگاهها و کمینها غذا برسانیم.
- بیدار کردن یک رزمنده آن هم در این ساعت از شب گناه دارد. آنها خسته هستند و شما هم راضی نشوید سکاندار از استراحت شبانه محروم بماند... خدا شما را اجر بدهد بیا راهنمایی کن تا با قایق من غذا را به بچهها برسانیم.
با اینکه دوست داشتم مدتی هر چند اندک را همراه آقا مهدی باشم ولی کاری که آقا مهدی از من میخواست شدنی نبود. فرمانده لشگر میخواست کارش را ول کند و برود دنبال پخش غذا!
- نه آقا مهدی... سکاندار خودش سپرده بود که وقتی غذا آمد بیدارش کنم. در عین حال شما کارهای مهمتری دارید. سخنم را قطع کرد و گفت:
- نه مؤمن! کار، کار است. اجر شما در نزد خدا بیشتر از اجر امثال ماست. بگذار لا اقل برای یکبار هم که شده من هم پا به پایتان بیایم.
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۰۶ - ۱۰۴)
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/08/28 5:29 توسط تبریزی
|