(نقل از دکتر اسماعیل جبارزاده)
آقا مهدی به گردان امام رضا علیه السلام (بهداری) مأموریت داده بود که در "پد شماره پنج" برای استقرار اورژانس، دو سنگر شش متری احداث کنند. لشکر [عاشورا] خود را برای عملیاتی دیگر آماده میکرد و آقا مهدی میخواست در نزدیکترین نقطه به منطقه درگیری، سنگرهای اورژانس مستقر شود تا مجروحین سربعاً مداوا شوند... چند روزی بود که کار احداث سنگرها شروع شده بود ولی کار به کندی پیش میرفت. بعلت پروازهای شناسایی هواپیماها و دکلهای بلند دیدهبانی ِ دشمن قسمت اعظم کار شبانه انجام میگرفت. بالاخره بعد از چند روز تلاش شبانهروزی گردان، سولهها آماده شدند.
بیرون سنگر ایستاده بودم و به سولهها نگاه میکردم که از دور آقا مهدی را دیدم که بسوی ما میآمد... بعد از سلام و احوالپرسی برای دیدن سنگرها از ایشان دعوت کردم. آقا مهدی سولهها را که دید دست مریزادی گفت و وارد یکی از آنها شد.
- برادر اسماعیل! خیلی خوب شده... خدا به همهتان اجر بدهد. امروز یکی از این سولهها را به یگان دریایی تحویل میدهید تا از فردا مستقر شوند!!
فکر کردم شوخی میکند ولی بعید بنظر میرسید. ناراحت شدم. یک هفته شبانه روز کار کرده بودیم تا سنگرها آماده شده بود و حالا آقا مهدی میخواست سنگر آماده را تحویل یگان دریایی بدهیم.
- آقا مهدی! ما یک هفته است داریم جان میکنیم. اگر یگان دریایی سنگر میخواهد خودش بیاید و سنگر بزند.
- برادر جبارزاده! به هر حال باید یکی از سنگرها را تحویل یگان دریایی بدهید!
- ما تحویل نمیدهیم! اگر قرار باشد سنگر را تحویل بدهیم دیگر روی ما حساب باز نکنید. ما نمیتوانیم با این وضع کار کنیم.
آقا مهدی سرش را به زیر انداخت و حرفی نزد. مدتی که گذشت سر بلند کرد و گفت: برادر اسماعیل! کمی بیا نزدیک... تعجب کردم. آقا مهدی قصد چه کاری داشت؟ با تردید نزدیک شدم. آقا مهدی دستش را دور گردنم انداخت و صورتم را بوسید و به آرامی زمزمه کرد: "سنگر را میدهی؟" دلم فرو ریخت، بغض گلویم را گرفت و میخواستم بزنم زیر گریه ولی آقا مهدی منتظر جواب من بود. بی اختیار پاسخ دادم:
- آقا مهدی! سنگر که چیزی نیست شما از ما جان بخواهید. هر دو سنگر را هم بخواهید ما حرفی نداریم میرویم دوباره سنگر دیگری میسازیم. نشد، میرویم چادر میزنیم!
- نه آقا اسماعیل! اگر یکی از سنگرها را به یگان دریایی بدهید کارشان راه میافتد!
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۹۸ - ۹۶ با تلخیص)
+
نوشته شده در جمعه 1387/08/24 6:51 توسط تبریزی
|