(نقل از اصغر عباسقلیزاده)
آقا مهدی [کسی را] دنبالم فرستاده بود و میخواست خودش آبراه جدید را ببیند. ساعت حوالی چهار بعد از ظهر بود که رسیدم... هنوز نهار نخورده بود. من که رسیدم داشت با قوطی کمپوت گلابی ور میرفت. کنار دستش نشستم تا چیزی بخورد و برویم. بشقابی را جلو کشید و آب کمپوت را در آن خالی کرد و قوطی کمپوت را به کناری نهاد. در حالی که نان را با آب کمپوت خیس میکرد به من هم تعارف کرد (!) بعد گفت: "اصغر! بلند شو قایق را آماده کن تا منهم بیایم."
...استارت زدم. آقا مهدی سوار قایق شد. با اصرار من یکنفر از بچهها هم بعنوان محافظ٬ همراه ما سوار شد و حرکت کردیم. به مسیر تازه رسیده بودیم، چند متری به جلو نرفته بودیم که آقا مهدی با اصرار هدایت قایق را بعهده گرفت. در آبراه جدید به سرعت به پیش میرفت. من دست و پایم را گم کرده بودم ولی هر چه سعی میکردم تا او را متوجه خطر کنم نمیتوانستم. آبراه اصلی عمود بر خط دشمن کشیده شده بود و کمینهای اصلی هم در همین آبراه قرار داشت. احتمال اینکه به کمینها و یا گشتیهای عراقی برخورد کنیم زیاد بود ولی همه اینها را او بهتر از من میدانست... قایقی که فرمانده لشگر عاشورا بر آن سوار بود به سوی سنگرهای کمین دشمن میرفت. دل به دریا زدم و ملتمسانه گفتم:
- آقا مهدی! به کمین عراقیها رسیدهایم، دیگر جلو رفتن مصلحت نیست. بقیه راه را ما رفتهایم. خدای نکرده...
- الله بندهسی! من باید تمام مسیر را وجب به وجب ببینم. حتی کمینها را! من نمیتوانم شب عملیات بچههای مردم را همین طوری جلوی گلولههای دشمن بفرستم. نگران نباش اتفاقی نمیافتد!
جوابی نداشتم. تنها آبراه را میپاییدم و با هر صدایی توی دلم خالی میشد. در میان نیزارها به دنبال هیکل عراقیها میگشتم ولی آقا مهدی بیتفاوت تنها به کار خودش مشغول بود. هر آن احتمال داشت گلوله آوارهای از جایی برسد و آقا مهدی را از دست بچهها بگیرد. آقا مهدی وقتی از همه چیز مطمئن شد سر قایق را برگرداند و برگشتیم. در راه به صورتش خیره شده بودم و طنین صدایش در گوشم تکرار میشد: "من نمیتوانم شب عملیات بچههای مردم را همینطوری جلوی گلولههای دشمن بفرستم..."
منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص 60 - 57 (با تلخیص)
پینوشت یک: بین ما آذریها شوخی رایجی وجود دارد که مال ایام جنگ است و امروز تبدیل به ضرب المثل شده و در جای خودش بین مردم بکار میرود. میگویند: "گَلین ییغیشاق، گِدین جبهیه!" (یعنی بیائیــد جمـــــع شیم، برید جبهه!!) این جمله امروز به شوخی بعنوان زبان حال شخص صاحب ادعایی که خود از زیر بار مسئولیت شانه خالی میکند و دیگران را میفرستد دَم خطر استفاده میشود. میخواستم بگویم چقدر این آدمها الان یک مقدار زیاد شدهاند! همینطور چقدر احساس مسئولیت در کسانی که در برابر بچههای مردم مسئولند کم شده (بلانسبت).
پینوشت دو: میگویم آقا مهدی! ............ولش کن! هیچی...!!
راستی... زُهاد عزیز٬ بفرمائید نان خالی با آب کمپوت!!!
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/08/05 10:46 توسط تبریزی
|