|
| |
|
به بهانه ۲۷ آبان سالروز شهادتش از خصوصيات خوب مهدي زهد و تقواي او بود. به خاطر دارم كه يكي از بزرگان ما را به تهران دعوت كرده بود، بنده و فرماندهان لشگرها خدمت ايشان رسيده بوديم. ايشان به خاطر اظهار محبت و لطف به فرماندهان لشگرها يك غذاي چلوكبابي را ترتيب داده بود. و باز هم براي اظهار محبت براي هر يك از فرماندهان يك نوشابه آورده بودند. سر سفره غذا، مهدي يكي دو نفر با من فاصله داشت. گفت غذا طاغوتي شد. براي آقا مهدي يك نوشابه خوردن طاغوتي بود. بسيار انسان زاهد و با تقوايي بود و خيلي از مسائل را رعايت مي كرد و سعي مي كرد كه به مسائل دنيايي پشت كرده و گرايش نداشته باشد. به دوستانش هم اين مطلب را توصيه مي كرد و از اين جهت معروف شده بود. (محسن رضایی) + نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/27 13:14 توسط تبریزی |
(نقل از: سید حجت کبیری) در عوض وقتی قرار میشد مهدی کسی را تشویق کند از هیچ چیزی کم نمیگذاشت. اول اینکه تشویقش با تشویقهای دیگران فرق داشت. مثلاً اگر کسی توی عملیات لیاقت نشان میداد، توی عملیات بعدی میشد فرمانده دسته یا فرمانده گروهان یا فرمانده گردان و همینطور الی آخر، بسته به رتبهای که در عملیات پیش داشته بوده. کسی که مقام میگرفت یک مرحله به شهادت نزدیکتر میشد. این بهترین هدیه برای بچهها بود. البته تشویقهای دیگر هم بود. مثلاً گردانی را که خوب کار کرده بود میفرستاد بروند مشهد. ولی در نهایت هرکس دست محبت مهدی بر سرش کشیده میشد احساس میکرد دنیا را بهش دادهاند. احساس میکرد با همان لبخند مهدی رفتنش تضمین شده. ما همیشه به این جور آدمهای خندان میگفتیم: فلانی، امضا شد دیگر! تضمین صد در صد. برو خودت را آماده کن برای مرحله بعدی که دیگر قبول شدی. خنده مهدی، امضای شهادت نیروهاش بود. در این میان کسانی هم بودند که نمیتوانستند حرفهای مهدی را خوب هضم کنند. مثل بعضی از فرماندههاش توی عملیاتهای سخت که وقتی نیروهاشان شهید میشدند و از مهدی نیرو میخواستند میگفت: "خودت باید بروی جلو کار را تمام کنی!" خب این نیروها اگر میآمدند عقب اغلب ناراحتی نشان میدادند. حتی میرفتند مدتی نمیآمدند. اما وقتی عملیات دیگری شروع میشد و به گوش آنها هم میرسید که شروع شده، دوستان را واسطه میکردند که برگردند لشگر! مهدی هم میگفت: "در این لشگر به روی همه باز است. بخصوص بچههای قدیمی عصبی مزاجش. بهشان بگوئید قدمشان روی چشمهای مهدی جا دارد. زودتر بلند شوند بیایند. "هم آنها، هم مهدی میدانستند که ناراحتی کردن سودی ندارد. چون مطمئن بودند تا چند وقت دیگر خودشان یا مهدی شهید خواهند شد. همانطور که شدند. اما این حس آگاهی از شهادت هیچ وقت دلیل نمیشد که از ابتکار عمل یا طرحهای هوشمندانه در جنگ غافل بمانند. بخصوص مهدی که تحصیلات عالیه داشت، مهندس بود، سابقه کار در شهرداری داشت [شهردار ارومیه] و مدیری قوی بود. او در طراحی عملیات و طرحهای فنی نقش مهمی داشت. مثلاً برای عبور از اروند طرح داشت. یا برای حفظ نارنجک از آب. یا طریق صحیح بردن اسلحه در آب. یا طریق صحیح استفاده از توپ و تانک و خمپاره که چطور آتش کند و کجا قرار بگیرد. من خودم گاهی میگفتم "مهدی دارد تنهایی لشگر را اداره میکند". واقعاً هم همینطور بود. یعنی تا وقتی که حمید و بقیه نیامده بودند، مهدی مغز متفکر و دست اجرایی لشگر ما بود و این کم چیزی نبود. مهدی کسی بود که حتی برای سرعت ماشینهای لشگرش حد مشخص کرده بود. روی کیلومتر شمار تمام ماشینها داده بود علامت قرمزی زده بودند که هیچکس حق ندارد بیشتر از نود کیلومتر سرعت داشته باشد... (ادامه دارد) (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۵۸- ۵۶) + نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/20 18:20 توسط تبریزی |
(نقل از: سید حجت کبیری) فراموش نمیکنم یکبار خیلی عصبانی شد از دست یکی از رانندههای کمپرسی که چند تا والور اضافی پشت ماشینش جا مانده بود و یکی از آنها را کمپرس کرده بود. به من گفت: "برو بیاورش اینجا کارش دارم!" رفتم راننده را آوردم. مهدی سرخ شد، گفت: "هیچ میدانی چکار کردی مؤمن خدا؟" دست بلند کرد که بزند. اصلاً به قیافهاش نمیآمد. اما دل شیر میخواست جرأت کند خیره شود توی چشمهایش. گفت: "این کارت میدانی پا گذاشتن روی خون بچههاست؟" راننده گفت: "معذرت." مهدی گفت: "از من معذرت نخواه. مگر من کیام که بخواهم اشتباه تو را ببخشم؟" راننده گفت: "به خدا دیگر تکرار نمیشود. به بزرگواری خودت ببخش." مهدی گفت: "اگر اینقدر به بزرگواری من اطمینان داشتی، به بزرگواری بچهها و خونشان احترام میگذاشتی و هیچ وقت آن والور را هدر نمیکردی که حالا بخواهی التماسش را به من بکنی." آن راننده گریان با آن هیکل تنومندش... آنقدر درجنگ ماند تا زخمی شد و برگشت عقب. در عوض وقتی قرار میشد مهدی کسی را تشویق کند از هیچ چیز کم نمیگذاشت... (ادامه دارد) (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۵۶ - ۵۵) + نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14 23:38 توسط تبریزی |
(با اجازه آقا مهدی) برای روز "سیزده آبان" سر و صدا زیاد میشود راه انداخت، بیانیه میتوان داد، بازی میتوان در آورد، همراه میشود شد و بیشمار میتوان شد! بعد از روز سیزده آبان هم باز میشود سر و صدا راه انداخت، بیانیه داد، بازی درآورد اما... "اما کجاست آن شجاعت و توکل و عشقی که یکی مثل "نادر مهدوی" یا "بیژن گرد" بر یک قایق موتوری بنشیند و به قلب ناوگان الکترونیکی شیطان در خلیج فارس حمله برد؟ میپرسد: "این شجاعت و توکل و عشق به چه درد میخورد؟" هیچ! به درد دنیای دنیاداران نمیخورد، اما به کار آخرت عشاق میآید که آنجاست دار حاکمیت جاودانه عشاق..." ( شهید آوینی - مقاله "غربت حزبالله در مهبط عقل" ) پاورقی: شهید "نادر مهدوی" فرمانده عملیات استشهادی ۱۶ مهرماه ۱۳۶۶ در خلیج فارس است که شجاعانه بهمراه یازده نفر از همرزمانش با چند فروند قایق موتوری به ناوگان آمریکا حمله برد و به شهادت رسید. + نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12 19:22 توسط تبریزی |
(نقل از سید حجت کبیری)
من شهادت مهدی را به چند مرحله تقسیم میکنم. یعنی معتقدم او چند بار شهید شده. قنبرلو میگفت: "آقا مهدی میگفت الحمدلله الذی... و شلیک میکرد. همان که همیشه قبل از سخنرانیهایش میگفت. یک دفعه دیدم آقا مهدی پرت شد افتاد عقب. رفتم جلو دیدم تیر خورده به سرش. تا رفتم برش دارم حس کردم نفس آخرش را کشید و در دم شهید شد. به خودم گفتم حالا چکار کنم توی این بیکسی و تنهایی؟ به بچهها گفتم بلند شوید برویم عقب. آقا مهدی را بلند کردم بردم رساندم به قایقی که آنجا بود." من این را اولین مرحله شهادت مهدی میدانم، که به سرش تیر خورد. قنبرلو میگفت: "آقا مهدی را گذاشتیم توی قایق، زدیم به دجله حرکت کردیم رفتیم. به قایق و ما و آب از هر طرف تیر میزدند. آرپیجی هم میزدند. ما هیچ کاری از دستمان بر نمیآمد جز دعا. وسط دجله بودیم که یک آرپیجی آمد خورد به قایق و منفجرش کرد. از انفجار چیزی یادم نمیآید. یک دفعه دیدم توی آبم و از قایق و بقیه خبری نیست." من این را دومین مرحله شهادت مهدی میدانم، که به جنازهاش آرپیجی زدند. قنبرلو میگفت: "خودم را از آب کشیدم بیرون دیدم قایق دارد در آب میسوزد. علتش هم آن باک بنزین پشت قایق بود و بنزنی که داشت." من این را سومین مرحله شهادت مهدی میدانم، که جنازهاش در آتش سوخت. و چهارمین مرحله شهادتش وقتی بود که جنازهاش توی دجله غرق شد. درست شبیه غواصهایی که جنازههاشان را آب با خودش برد و هرگز نیاورد. مهدی از هیچکدام از نیروهاش، حتی از شهیدهاش عقب نماند. تیر خورد، آرپیجی خورد، آتش گرفت، غرق شد و جنازهاش به دست خانوادهاش نرسید. این واقعهایی است که واقعاً عجیب است و باید به آن فکر کرد. مهدی دیگر نمیتوانست زنده بماند. در خیبر حمید را از دست داده بود و در بدر بهترین دوستان و بهترین فرماندهانش را: تجلائیها، قصابها، اشتریها، رستمیها. به من میگفت: "جواب بچهها را چطوری بدهم؟" یکبار که رفت آنطرف دجله، یکی از بچهها باهاش تماس گرفت گفت: "آقا مهدی! شما نباید میرفتی آنطرف. باید زودتر برگردی. جای شما اینجاست. شما باید..." مهدی گفت: "من دیگر با چه رویی برگردم؟ دیگر کسی برایم نمانده که برگردم. مگر من میتوانم برگردم، آن هم با آن همه شهیدی که دادهام؟" نزدیک پنج شش ساعت به شهادتش هنوز نرفته بود آنطرف دجله. هر سه گردانی که میفرستادیم آن طرف، بعد از حمله عراق و بعد از تمام زخمیها و شهداشان، با پیشنهاد مهدی و با وجود خستگیهاشان میشدند یک گردان جدید دیگر و باز میایستادند میجنگیدند. دیگر کسی نمانده بود. مهدی مجبور شد خودش برود جلو. به واحدهای دیگر، به لجستیک و دیگران، سفارشهایی کرد و به من گفت باید مستقر بشوم همانجا و تدارکات و مهمات برسانم به آن طرف دجله. من و دیگران بارها باهاش تماس گرفتیم گفتیم برگردد. گفت: "به آقای بشردوست بگویید یا باید کار اینها را تمام کنم برگردم یا باید خودم هم مثل بچههای خودم شهید شوم." که شد. همان موقع قنبرلو و نظمی و چند نفری آمدند این طرف. از آنها فقط قنبرلو زنده ماند و کسی به اسم لطفی، علیرضا لطفی گمانم. قایق را لطفی میراند تا اینکه آن آرپیجی میآید و... توی قرارگاه عزا بود. همه گریه میکردند. آقا رحیم و آقای بشردوست و همه. لشکر احساس یتیمی میکرد. همین طور که من الان احساس یتیمی میکنم. دلم بیشتر به خاطر این میسوزد که ساده و بیخیال از کنارش گذشتم. از کنار شادیها و دستورها و خندهها و خونسردیها و حتی خشمش... (ادامه دارد) (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۵۵ - ۵۳) + نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07 23:55 توسط تبریزی |
|