|
| |
|
(نقل از: سید حجت کبیری) من در بدر این طرف دجله بودم. به دستور آقا مهدی اجازه نداشتم بروم کمک. همیشه افسوس میخورم که چرا از دستورش سرپیچی نکردم و نرفتم آن طرف دجله. به من گفت: "تو باید همین طرف دجله بمانی. ما دو تا قایق بیشتر نداریم. با همینها برایمان مهمات و تدارکات بفرست." نزدیکای صبح دیدم بچههای گردان آن طرف دجله دارند یکی یکی شهید میشوند. وضع بد و اسفباری بود. بچهها در ده "قُریبه" بودند که عملیات قرار بود از آنجا ادامه پیدا کند. تعدادشان انگشت شمار شده بود. همهشان در محاصره بودند. یکی از آنها مهدی بود. چند بار زنگ زدم به بیسیمچیاش (اکبر کاملی) پیغام دادم که "آقا محسن میخواهد باهاش صحبت کند." اکبر گفت: "سید! آقا مهدی اجازه نمیدهد باهاش حرف بزنم. وضع حساس شده. بچهها بیشترشان شهید شدهاند. آقا مهدی نمیتواند بیاید با..." گفتم: "گوشی را بدهید به علی موسوی." گفت: "نمیشود. آقا مهدی گفته الان فقط وقت کار است نه چاق سلامتی!" آقا محسن اصرار داشت حتماً باید با مهدی حرف بزند. من هم در فشار بودم و مجبور به تماس مجدد. این بار خیلی جدیتر با اکبر حرف زدم گفتم: "این یک دستور است." گفت: "میروم از آقا مهدی بپرسم." رفت و برگشت. گفت: "آقا مهدی به من هم گفت الان دیگر وقت حرف زدن با بیسیم نیست. باید جواب آتش را با آتش داد. گفت به بالاییها هم همین را بگو." بعد قنبرلو آمد برایم تعریف کرد که آقا مهدی میآید کنار دجله و هر چی کارت شناسایی داشته پاره میکند میریزد توی آب. قنبرلو کسی است که وقتی مهدی مجروح میشود برش میدارد میآورد میگذاردش توی قایق با هم و چند نفر دیگر راهی میشوند برای آمدن به این طرف دجله، همان طرفی که بودیم. من شهادت مهدی را به چند مرحله تقسیم میکنم. یعنی معتقدم او چند بار شهید شده است. قنبرلو میگفت: "آقا مهدی میگفت الحمد لله الذی...* و شلیک میکرد. همان که همیشه قبل از سخنرانیهایش میگفت. یکدفعه دیدم آقا مهدی پرت شد عقب و افتاد. رفتم جلو دیدم تیر خورده به سرش..." (ادامه دارد) (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۵۳ - ۵۲) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * این عبارت در متن کتاب به همین صورت "الحمدلله الذی..." آمده. برایم سؤال بود که کلمات بعدی این تحمید چه بوده و این چه حمدی بوده که آقا مهدی موقع شلیک آرپیجی داشته؟ با توجه به اینکه طبق نقل راوی، این تحمید در اول سخنرانیهای آقا مهدی هم بوده، در سخنرانیهایی که از او در دست هست (صوتی) جستجو کردم و پیدا کردم. این بوده: الحمدلله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لو لا ان هدانا الله. فتأمل! + نوشته شده در جمعه 1388/07/17 17:27 توسط تبریزی |
(نقل از: سید حجت کبیری) میترسید مبادا کم کاری کند و پس فردا نتواند جواب خدا را بدهد. میگفت: "حالا چه وقت خواب است؟" میگفت: "ما اجازه نداریم قبل از عملیات بخوابیم." اغلب، ما را تا ساعت دو و سه صبح نگه میداشت و بعد آزاد میکرد. رفت و برگشت و دیدار از خانواده فقط در عرض دو سه ساعت! روز که اصلاً اجازه نمیداد برویم. فقط شبها و با این شرط که "بعد از نماز صبح باید برگردی." اگر میگفتیم "آخر چطوری؟ آن هم با این راه زیاد و وقت کم؟" میگفت: "من نمیدانم. یا نروید یا اگر میروید باید بعد از نماز اینجا باشید. عملیات این حرفها سرش نمیشود!" قبل از عملیات مسلم بن عقیل کنار بیسیم دیدمش. شب قرار بود عملیات بشود و او ساعتها نخوابیده بود. هی با فرماندهان تحت امرش حرف میزد. فرمان عملیات را که صادر کرد نشست پای بیسیم. بعد باز بلند شد سرپا داخل تانک ایستاد و با بیسیم و با کد و رمز حرف زد، تا خود صبح. این بار افتاد روی آهن صندلی توری تانک و نشسته صحبت کرد. تا پیش از ظهر همان طور عملیات را هدایت کرد. خودتان حتماً میدانید که هدایت عملیات در آن حال و با آن شدت آتش و با آن تلفات زیاد چقدر سخت و سنگین است. مهدی با این حال دل نمیکند. نزدیکای ظهر دیگر بدنش خشک شده بود. داشت تلو تلو میخورد. هر آن حدس میزدم که الان میافتد روی نیمکت. در آن حالت حتی نمیتوانست بلند شود سرپا بایستد. مجبور شد دراز بکشد و حرف بزند. تا این که با همان دهان باز چشمهایش بسته شد و بسته ماند. دیگر نای حرف زدن و بیدار ماندن نداشت. با این اخلاقش بارها شد که از جیپ یا موتوری که سوارش بود افتاد و رانندهاش و خودش متوجه افتادنش نشدند. این خستگی ها را با دو ساعت استراحت رد میکرد و بعد باز بلند میشد میرفت دنبال کاری که در آن دو ساعت از آن باز مانده بود. (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۵۲ - ۵۱) پینوشت: "اون جوون برای این مملکت جنگیده. برای تو. برای تو که حالا تو این آکواریوم راحت نشستی." (آژانس شیشهای) + نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08 0:11 توسط تبریزی |
|