|
| |
|
فرستنده: http://mehdi-bakeri.blogfa.com بسم الله الرحمن الرحیم آقا مهدی! سلام من الرحمن نحو جنابکم / فأن سلامی لایلیق ببابکم امیدوارم که حالتان خوب باشد. حمید آقا اینا خوبند؟! مرتضی یاغچیان، آن شیر دلاور آذربایجانی، خوب است؟ بچههای عاشورا خوبند؟ علی تجلایی؟ اصغر قصاب؟ محمود اورنگی؟ حبیب پاشایی؟ باقر مشهدی عبادی؟ علی اکبر جوادی؟ مصطفی پیشقدم؟ رضا داروئیان؟ احد مقیمی؟ علی اکبر کاملی؟ محمود گلزاری؟ محمود دولتی؟ رحمتالله اوهانی؟ بقیه بچهها خوبند؟ راستی حال امام (ره) خوب است؟ اگر از احوال ما جویا باشید، ملالی نیست جز "دوری شما". اما این هفته، اینجا هفته دفاع مقدس است و جای شما "سبز" !!!!! آنجا هفته چه است؟ دلتان از ما نگیرد. ما این هفته، عوض همه سال یاد شما خواهیم بود. ایام دیگر وقتش را نداریم قربانت بروم و راستش بهانهای هم نداریم. امنیت که خودش از اول برقرار بوده و اگر شما هم نبودید امروز باز هیچ حرامزادهای جرأت نداشت با لگد در خانهمان را از جا درآورد و در حالیکه مادر و خواهر و همسرمان حجاب ندارند با "m-16"ی که آماده شلیک است به داخل خانه هجوم بیاورد. عزت و سربلندیمان مدیون مردان سیاست است. با دهکده جهانی تنش زدایی کردهایم هر چند کدخدا جدیداً گفته که شمایان on the wrong side of the history هستید!! این را هم درستش میکنیم ان شاء الله. بله، دور از چشم شما تنش زدایی کردهایم حسابی، و دیگر نیازی نیست که "اگر جهانخواران بخواهند در مقابل دین ما بایستند ما در مقابل همه دنیای آنها بایستیم". از شما چه پنهان حالش را هم نداریم. غیرت انقلابی را چوب حراج زدهایم و حتی حال پاسخ دادن به نیش دوست و دشمن را نداریم. شور انقلابی را هم جویدهایم به مذاقمان خوش نیامده قی کردهایم! راستی آقا مهدی قربانت بروم شما کدام طرفی بودی؟ من با نوشتن این نامه باید از شما به نفع کدام حزب استفاده ابزاری کنم؟!! زبانم لال "حزب الله" که نبودی؟ القصه این هفته، اینجا هفته دفاع مقدس است و ما شب و روز شما را یاد خواهیم کرد و روی تصاویر جهاد شما "وطن ای هستی من، شور و سرمستی من... همه جان و تنم وطنم، وطنم، وطنم..." خواهیم خواند! و باز هم نخواهیم فهمید که شما برای اسلام رفتید یا برای وطن؟!! راستی چرا هر چه در وصیت نامههای شما میجوییم محضاً لله یک وطن پرست بین شما پیدا نمیشود؟! طوری چسبیدهاید به اسلام که انگار سال هشتم هجرت است! و انگار نه انگار که بشر پا به روی ماه گذاشته و به شریعت دموکراسی (که نمیدانم چرا با اسلام شما جمع نشد ولی با اسلام ما جمع شده) ایمان آورده! ما در این هفته با شمشیرهای زنگ زده و شکمهای برآمده و ته ریشهای آنکارد شده یاد شما خواهیم کرد. ما همراه شیخهای ریشسفید عصبانی و یاران غار امام (ره) و یاران جدیداً به امام پیوسته (!)، همگی یاد شما خواهیم کرد. یاد اخلاصی که فرمانده لشگر را بین لشگر ناشناس میکرد. یاد تقوایی که خودکار بیتالمال را از دست همسرش میگرفت. یاد جهاد اکبری که اندامی را لاغر و زبانی را صامت کرده بود. یاد بصیرتی که به حاسدان و جاهلان اجازه استفاده نمیداد. یاد احساس مسئولیتی که فرمانده جنگ را جلوتر از نیروهایش به خط میکشید. یاد قامت خم شده از درد اصابت تیر و ترکش که با همان حال فریاد میکشید و همه را به جلو فرا میخواند. یاد شجاعتی که با دست خالی به پادگان "قُوات ابراهیم" هجوم میبرد و آنرا پاکسازی میکرد. یاد جسارتی که صد متر جلوی تیربار دشمن میدوید و تیربار را از دست دشمن در میآورد. یاد یقینی که بی هراس جلوی آتش میرفت و میگفت آتش، ابراهیم (ع) را نسوزاند. یاد خستگی بیاستراحتی که فرمانده لشگر را از ترک موتور در حال حرکت به پایین پرتاب میکرد و پشت بیسیم به خواب میبُرد. یاد زهدی که آب کمپوت را با نان خشک میخورد و شیرینی و نرمی میوه آن را بر خود حرام میکرد. یاد تواضعی که آب حمام را با دست فرمانده لشگر برای نیروهایش گرم میکرد. یاد چشمی که بخاطر فراموشی قیامت پشت خاکریز میگریست. یاد عرفانی که خدا را خونی میخواست که در رگهایش جریان یابد تا تمام سلولهایش یا رب یا رب بگویند. یاد مرگ آگاهیای که میگفت هر کس از جان گذشته نیست با ما نیاید. یاد شامهای که بوی بهشت را میفهمید و پشت بیسیم به "مرتضی یاغچیان" تذکر میداد که مواظب باشد در تشخیص بهشت از دنیا اشتباه نکند. این هفته، اینجا هفته دفاع مقدس است و ما شما را یاد خواهیم کرد. از ناگفتههای شما و بچههای عاشورا خواهیم گفت. با یک چشم اشک و یک چشم خون از ولایتپذیری شما خواهیم گفت. از اینکه جزایر مجنون باید حفظ میشد چون دستور امام (ره) بود. از اینکه مرتضی یاغچیان یک خاکریز دو سه کیلومتری را به تنهایی از این سر تا آن سر میدوید تا از دست نرود و آنقدر ترکش به او اصابت کرد که سر تا پا خون بود و تن مجروحش برای شما "خاطره تن مجروح حمزه" را زنده میکرد. و باز میدوید. از این سر تا آن سر. چون امام (ره) گفته بود جزایر مجنون باید حفظ شود. از تو و مقاومت تو با بیست نفر در برابر چهار تیپ زرهی دشمن در آنسوی دجله خواهیم گفت. چون امام (ره) گفته بود جزایر مجنون باید حفظ شود. از حمید خواهیم گفت که از اینکه قامت بلندش سیبل ثابت دشمن باشد هراسی نداشت و وقتی حلقومش با ترکش خمپارهای دریده شد در برابر لشگر دشمن تنها بود. چون امام (ره) گفته بود جزایر مجنون باید حفظ شود. آقا مهدی! دلتان از بیوفایی ما نگیرد. همان همه که خون دادهاید خون دل خوردهایم. غافلان از حقیقت، ما را نسل سوم انقلاب نامیدهاند ولی اشتباه کردهاند! ما با شما از دانشگاه تبریز در سال 52 تا بهمن 57 و از بیت المقدس و ثامن الائمة و فتح المبین و رمضان تا والفجر مقدماتی و والفجر چهار و خیبر و بدر بودهایم. حجت این حرف را از مولایمان علی (ع) داریم و واهمه نداریم که بگوییم با او هم در جمل و صفین و نهروان بودهایم. بگذار آنانکه در حجاب زمانند ما را نسل سوم بنامند. "دلم" گرفته آقا مهدی! همه سی و یک سال عمری را که هیچ خاصیتی برای اسلام و انقلاب نداشتهام، به یک لحظه فشردن دستان تو میدهم. و خدا را چه دیدهای شاید هم دیر نباشد که به مسلخ کربلا بیاییم و به شما ملحق شویم. آن "پیر جوان زخم چشیده" ما را خبر داده که هر گاه پای خواص امت در برابر مقام و چرب و شیرین دنیا بلغزد ما به مسلخ کربلا خواهیم رفت... + نوشته شده در سه شنبه 1388/06/31 11:58 توسط تبریزی |
(نقل از: سید حجت کبیری) مهدی خیلی راحت و خودمانی و جدی میآمد در جمع شورای فرماندهان لشگر خودمان و به همهمان میگفت: "من هیچ کدام از شما را فرمانده نمیدانم! شما فقط در لفظ فرماندهاید. در حقیقت تک تکتان نوکر این بچهها هستید. خدمتگزار بودن در نظام اسلامی یعنی نوکر بودن." بعد در جمع بچههای لشگر، تمام فرمانده گردانها را میآورد جلو تریبون میگفت: "این عزیزان فرمانده شما هستند اما در عمل آمدهاند نوکری شما را بکنند. شما هم باید در عمل روی کار آنها نظارت داشته باشید." میگفت: "شما ولی نعمت من هستید و من هم نوکر شما هستم." این را در عمل ثابت میکرد. اگر کسی میآمد اعتراض میکرد که به او غذا نرسیده، آرام دست از غذا میکشید و فقط نان خالی میخورد. چون مطمئن بود آن نان خالی، دست کم توی گردان پیدا میشود. یا اگر خود فرمانده گردانها میآمدند گزارش میدادند که غذا نرسیده یا کم رسیده میگفت: "باید خودت بروی بالای سر آشپز بایستی. باید از همین فردا خودت بروی غذا را تقسیم کنی بین بچهها تا به همه برسد." همیشه تأکید داشت که در چادر خودش کسی حق ندارد غذایی بجز غذای بچههای لشگر را بیاورد. اگر روزی توی سفره چادرش مربا یا تن ماهی میدید، سریع و خیلی عصبی میپرسید "از اینها به همه دادهاید؟" اگر میشنید نه، جنجالی راه میانداخت که نگو. میگفت: "خجالت نمیکشید شما؟ چطور به خودتان اجازه میدهید این قدر مرا با این لقمهها عذاب بدهید؟ ببرید! ببرید که از خودتان نا امیدم کردید!" به من هم میگفت. میگفت: "تو خیلی شلی! بجنب یک کم پسر!" از بس خودش تند قدم بر میداشت از همه همین انتظار را داشت. من جا ماندم. ما جا ماندیم. در آن چهار سال حتی به گرد راهش هم نرسیدم. اگر حرفی میزد... فرداش همه میدیدند که خودش غذا نخورده. یا اگر خورده سفرهاش درست مثل سفره آنهاست. یا پیراهنش حتی پر وصلهتر از آنهاست. یا راه رفتنش، دویدنش، همهجا بودنش، حتی پشت تویوتا سوار شدنش مثل آنهاست. یا در عملیاتها بودنش. همهجا بود. توی خط مقدم، کمین، میدان مین، هر جا که لازم بود و نبود. (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۵۰- ۴۹) پینوشت: "دو صد گفته چو نیم کردار نیست." + نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25 3:23 توسط تبریزی |
(نقل از: محسن رضائی) طرح دیگر مهدی در بدر، آنطور که یادم میآید، رفع مشکلات خط شکنی بود. ما معمولاً توی عملیاتها کارمان را مرحله به مرحله پیگیری میکردیم. میآمدیم جلسه میگذاشتیم و مشکلات آن مرحله را حل و فصل میکردیم و یک قدم میرفتیم جلوتر. آخرین مرحله طراحی عملیاتی نحوه شکستن خط مقدم بود. مسأله غواصها حل شده بود. همه چیز آماده بود بجز شکستن خط که هنوز در پرده ابهام بود. در آن جلسه در جمع فرمانده لشگرها مطرح کردم: "طرحش با شما که چطور خط جزیره جنوبی شکسته شود." عراق از خیبر تا بدر فرصت زیادی داشت تا آنجا را پر از سیم خاردار و مین و موانع دیگر کند. مهدی گفت: "بیاییم برای هر گردان یک کانال بزنیم و تا آنجا که امکان دارد خودمان را از داخل کانالها نزدیک کنیم به عراقیها." سؤال کردند: "چطوری تا زیر پای دشمن کانال بزنیم؟ میفهمد میآید مانع میشود." (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۴۶ - ۴۵) پینوشت: بنظرم آدمی که جرأت صد متر دویدن جلوی تیربار و بعد گرفتن تیربار از دست تیربارچی را داشته باشد عجب آدمی است!* *به حیدر کرار میماند + نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/18 21:47 توسط تبریزی |
(نقل از: محسن رضائی) هنوز چند ساعت از عملیات خیبر نگذشته بود که خودمان را آماده کردیم برای عملیات بدر، که به یک معنا تکرار خیبر بود. با این فرق که ما تلاش زیادی کردیم کاستیهای خیبر را برطرف کنیم. مهدی یکی از کسانی بود که با دادن طرحها و نظرهای جدید خیلی گل کرد. مثلاً یکی از مشکلات ما حمله غواصها به خط عراقیها بود. غواصها باید از توی نیها میآمدند بیرون و یک مسافت دو سه کیلومتری را در مسیری بدون نی و زیر نور ستارهها تا سیلبند عراقیها شنا میکردند. نور ستارهها طوری آب را روشن میکرد که غواصها پیدا بودند. با نزدیک شدن به سیلبند، عمق آب هم کم میشد و غواصها نمیتوانستند زیر آب بروند. از گردن به بالا میماندند بیرون آب و میشدند سیبل ثابت عراقیها. جلسهای گذاشتیم که ما با این مشکل چیکار باید بکنیم؟ مهدی گفت: "غواصها باید نوعی از لباسها را بپوشند که نور را منعکس نکند." اول یک لباس را نشان داد و بعد لباسی دیگر که اگر نور بهش میخورد منعکس میشد. گفت: "نه از اینها که نور منعکس میکند." تعجب کردم. فکر کردم حتماً مهدی خودش رفته لباس را پوشیده که توانسته اشکالش را پیدا کند. گفت: "بعضی از این کفشکهای غواصی آج ندارند. باعث میشوند غواص لیز بخورد. سر و صدایشان هم غواصها را لو میدهد. اینها حتماً باید آج داشته باشند." ما به این جزئیات اصلاً توجه نکرده بودیم. یکی دیگر از طرحهای مهدی آماده کردن قایقها بود که مهدی خیلی به آببندی و در آب کار کردنشان حساس بود و همینطور به رفع کردن عیب موتورهایشان. یک روز مهدی میبیند کسی به قایقش گاز میدهد. میرود به او میگوید این کار را نکند و او گوش نمیدهد. مهدی یک سنگ بر میدارد دنبالش میکند! میگوید: "مرد حسابی! مگر نمیگویم آهسته برو؟ این قایق مال بیت المال است، مال جنگ است، مال عملیات است، نه برای تفریح من و تو." ...ادامه دارد (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۴۵ - ۴۴) پینوشت: موقع تایپ کردن این پست چیزی در دلم گذشت. هر کاری کردم بنویسمش نشد. ولی یک چیز دیگر هم توی دلم دارم که نوشتنش ایرادی ندارد: چقدر آدم داریم امروز توی این مملکت که مستحق آن سنگ هستند! + نوشته شده در شنبه 1388/06/14 2:12 توسط تبریزی |
(نقل از: محسن رضائی) - مهدی در عملیات بیت المقدس (فتح خرمشهر) بود که به عنوان فرمانده تیپ آمد توی صحنه و مجروح شد و در عملیات رمضان (شلمچه) هم با وجود جراحتش بیمارستان را رها کرد آمد وارد صحنه عملیات شد. یادم هست بچهها گزارش میدادند که مهدی از فشار درد گاهی خم میشد تا دردش تسکین پیدا کند. میگفتند با همان حالت خمیده از پشت بیسیم داد میزده و فرماندهان گردانهاش را صدا میزده میگفته چه کار کنند یا از کجا بروند. خیلیها بودند که اگر چنین زخمی بر میداشتند یک لحظه هم حاضر نبودند در عملیات شرکت کنند. میرفتند یکی دو سال در ایران یا اروپا بستری میشدند و استراحت میکردند تا این ترکش را از جسم نازنینشان بیرون بیاورند. اما برای مهدی جسم و جان معنی نداشت. - من گاهی برای بررسی وضع نیروها غافلگیرانه میرفتم توی لشگر. یک شب بدون اینکه به مهدی بگویم با چند نفر از بچهها بعد از نماز مغرب رفتیم لشگر عاشورا. من اغلب چفیه میزدم که شناخته نشوم. رفتم پرسیدم "بچههای لشگر کجا هستند؟" گفتند فلان جا هستند و دارند زیارت عاشورا میخوانند. رفتم آنجا دیدم همه بچههای لشگر عاشورا جمعند، چراغها خاموش است و دارند عزاداری میکنند. بینشان نشستم و به عزاداری گوش دادم. مداحان، ترکی میخواندند. متوجه نمیشدم چی میگویند. با این حال از شور و حال جلسه به شدت منقلب شدم. چشم هم میچرخاندم تا حمید یا مهدی را ببینم. اصلاً پیدایشان نبود. از بغل دستیام پرسیدم "میدانی مهدی باکری کجاست... یا حمید؟" (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۴۲- ۴۱) پینوشت: قسمت "یادگاریهای آقا مهدی" دارد تکمیل میشود (ستون سمت چپ). سخنرانیها را به هر خودکشی بود دیشب آپلود کردم. آلبوم عکس، پرونده دانشجویی، دستخط ها و غیره را هم قبلاً تنظیم و تکمل کرده بودم. بنظر شما چه چیزهای دیگری میشود به این مجموعه اضافه کرد؟ + نوشته شده در دوشنبه 1388/06/09 4:48 توسط تبریزی |
(نقل از: محسن رضائی) در سپاه حرف زیاد از مهدی میزدند. من یک چیزهایی از بچههای ارومیه شنیده بودم. در تهران شایعه کرده بودند "اینها با امام نیستند." بخصوص مهدی را میگفتند. متهمش میکردند که مشکلاتی دارد و افکارش درست نیست. آن موقع من مسئول اطلاعات سپاه بودم و این چیزها را فقط میشنیدم. بعد که تحقیق کردم دیدم انگیزههای محلی باعث این حرفها شده که معمولاً تنگنظری بود. این افراد نمیتوانستند تفکیک کاملی از جریانات داشته باشند و ناچار برخوردشان با مردم و جوانان برخوردی دور از واقعیت بود. مثلاً نمیتوانستند درک کنند که مهدی و حمید آنقدر ظرفیت دارند که میتوانند در دانشگاه با گروههای منحرف تماس داشته باشند و تأثیر نگیرند. مهدی اصلاً نظرش این بود که برود تأثیر بگذارد، آنهم فقط به خاطر اعتماد به نفسی که به خودش و نظر خودش داشت. کما اینکه تأثیر هم روی عدهای گذاشت. برایش مسأله نبود کسی مسأله دار با او تماس بگیرد. احساس مسئولیت میکرد. پیش خودش احساس مسئولیت میکرد که حتماً آن طرف به او نیاز دارد که باهاش تماس گرفته. میرفت با برخورد منطقی خودش تحت تأثیرش قرار میداد. دیگران نمیتوانستند ظرفیت مهدی را درک کنند. لذا با خودشان مقایسهاش میکردند. آمیزهای از حسادت و جهالت دست به دست هم میداد تا برای مهدی مشکل درست شود. گاهی جو آنقدر مسموم میشد که حتی به نزدیکان او متوسل میشدند. یادم هست میخواستم برای مهدی حکم فرماندهی بزنم. حکمش را هم آماده کرده بودم. همه میدانستند. اولین کسی را که فرستادند پیش من تا همین حرف را مطرح کند یکی از دوستان صمیمی خود مهدی بود. آمد گفت: "حرف پشت سر مهدی زیاد است. تو از آن چیزها اطلاع داری که میخواهی برایش حکم بزنی؟" گفتم: "بیخبر نیستم. خبر جدید چی داری؟" یک چیزهایی گفت. گفتم: "اینها را میدانم." گفت: "این چیزها را میدانی و میخواهی حکم بزنی؟" گفتم: "بله حتماً. چون من خودم مهدی را بیواسطه شناختهام و هیچ احتیاج به تأیید کسی ندارم. مطمئن باشید حتماً حکمش را میزنم. حتماً هم ازش دفاع میکنم." (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ چهارم، ص ۳۸ - ۳۷) + نوشته شده در جمعه 1388/06/06 7:32 توسط تبریزی |
(نقل از: علی عبدالعلی زاده) این حالت [گمنامی] را توی جبهه هم داشت. رزمندهای نقل میکرد که من راننده بودم. دستور داده بودند هیچکس حق ندارد با سرعت بالای هشتاد رانندگی کند. یک شب داشتم میآمدم دیدم یکی ایستاده کنار جاده و دست تکان میدهد. نگه داشتم. گفتم بیا بالا. آمد بالا و ما گاز دادیم آمدیم، با سرعت بالا. حرف هم خب میزدیم. یکی من، یکی او. گفت میگویند فرمانده لشگرتان دستور داده تند نروید. درست میگویند؟ گفتم فرماندهمان گفته؟ زدم دنده چهار. گفتم این هم به سلامتی فرمانده باحالمان! مسیرمان تا نزدیک واحدمان یکی بود. آنجا دیدم خیلی تحویلش گرفتند. پرسیدم: "خیلی لنگ انداختند، کی هستی مگر تو؟" گفت: "همانی که به افتخارش زدی دنده چهار!!" آنجا و همه جا خیلیها بودند که از مهدی میپرسیدند کیه. یک روز اهالی یک محل عصبانی و با قیل و قال آمدند شهرداری. آمدند توی اتاقی که من و مهدی آنجا مینشستیم جواب مردم را میدادیم. گفتند و گفتند تا آخرش به این نتیجه رسیدند که "آخر تو چه میدانی که ما توی چه بدبختی گیر کردهایم. خودت کوچهات آسفالت است. معلوم است که نمیدانی محله ما باران آمده، آب همه جا را برداشته." مهدی حرفی نزد. حتی ابرو خم نکرد. رفت و پوتین گِلی و درب و داغانش را از پشت میزش برداشت و گذاشت جلوی چشم آنها گفت: "این هم مدرک من که به همه ثابت کند کوچه ما هم دست کمی از کوچه شما ندارد." مهدی بین خود و خدای خودش معاملهها کرد. کار بزرگ دیگرش این بود که نگذاشت کسی از این معاملهها باخبر شود. نتیجهاش این شد که حتی از جنازهاش هم اثری باقی نماند. (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ چهارم، ص 20 - 19) + نوشته شده در دوشنبه 1388/06/02 16:29 توسط تبریزی |
|