تبليغاتX
شهید آقا مهدی باکری




فرستنده: http://mehdi-bakeri.blogfa.com
گیرنده: مهدی باکری - نزد خدا

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آقا مهدی!

سلام من الرحمن نحو جنابکم / فأن سلامی لایلیق ببابکم

 

امیدوارم که حالتان خوب باشد. حمید آقا اینا خوبند؟! مرتضی یاغچیان، آن شیر دلاور آذربایجانی، خوب است؟ بچه‌های عاشورا خوبند؟ علی تجلایی؟ اصغر قصاب؟ محمود اورنگی؟ حبیب پاشایی؟ باقر مشهدی عبادی؟ علی اکبر جوادی؟ مصطفی پیشقدم؟ رضا داروئیان؟ احد مقیمی؟ علی اکبر کاملی؟ محمود گلزاری؟ محمود دولتی؟ رحمت‌الله اوهانی؟ بقیه بچه‌ها خوبند؟ راستی حال امام (ره) خوب است؟ اگر از احوال ما جویا باشید، ملالی نیست جز "دوری شما". اما این هفته، اینجا هفته دفاع مقدس است و جای شما "سبز" !!!!! آنجا هفته چه است؟

دلتان از ما نگیرد. ما این هفته، عوض همه سال یاد شما خواهیم بود. ایام دیگر وقتش را نداریم قربانت بروم و راستش بهانه‌ای هم نداریم. امنیت که خودش از اول برقرار بوده و اگر شما هم نبودید امروز باز هیچ حرامزاده‌ای جرأت نداشت با لگد در خانه‌مان را از جا درآورد و در حالیکه مادر و خواهر و همسرمان حجاب ندارند با "m-16"ی که آماده شلیک است به داخل خانه هجوم بیاورد. عزت و سربلندیمان مدیون مردان سیاست است. با دهکده جهانی تنش زدایی کرده‌ایم هر چند کدخدا جدیداً گفته که شمایان on the wrong side of the history هستید!! این را هم درستش می‌کنیم ان‌ شاء الله. بله، دور از چشم شما تنش زدایی کرده‌ایم حسابی، و دیگر نیازی نیست که "اگر جهانخواران بخواهند در مقابل دین ما بایستند ما در مقابل همه دنیای آنها بایستیم". از شما چه پنهان حالش را هم نداریم. غیرت انقلابی را چوب حراج زده‌ایم و حتی حال پاسخ دادن به نیش دوست و دشمن را نداریم. شور انقلابی را هم جویده‌ایم به مذاقمان خوش نیامده قی کرده‌ایم!

راستی آقا مهدی قربانت بروم شما کدام طرفی بودی؟ من با نوشتن این نامه باید از شما به نفع کدام حزب استفاده ابزاری کنم؟!! زبانم لال "حزب الله" که نبودی؟

القصه این هفته، اینجا هفته دفاع مقدس است و ما شب و روز شما را یاد خواهیم کرد و روی تصاویر جهاد شما "وطن ای هستی من، شور و سرمستی من... همه جان و تنم وطنم، وطنم، وطنم..." خواهیم خواند! و باز هم نخواهیم فهمید که شما برای اسلام رفتید یا برای وطن؟!! راستی چرا هر چه در وصیت نامه‌های شما می‌جوییم محضاً لله یک وطن پرست بین شما پیدا نمی‌شود؟! طوری چسبیده‌اید به اسلام که انگار سال هشتم هجرت است! و انگار نه انگار که بشر پا به روی ماه گذاشته و به شریعت دموکراسی (که نمی‌دانم چرا با اسلام شما جمع نشد ولی با اسلام ما جمع شده) ایمان آورده!

ما در این هفته با شمشیرهای زنگ زده و شکمهای برآمده و ته ریش‌های آنکارد شده یاد شما خواهیم کرد. ما همراه شیخ‌های ریش‌سفید عصبانی و یاران غار امام (ره) و یاران جدیداً به امام پیوسته (!)، همگی یاد شما خواهیم کرد. یاد اخلاصی که فرمانده لشگر را بین لشگر ناشناس می‌کرد. یاد تقوایی که خودکار بیت‌المال را از دست همسرش می‌گرفت. یاد جهاد اکبری که اندامی را لاغر و زبانی را صامت کرده بود. یاد بصیرتی که به حاسدان و جاهلان اجازه استفاده نمی‌داد. یاد احساس مسئولیتی که فرمانده جنگ را جلوتر از نیروهایش به خط می‌کشید. یاد قامت خم شده از درد اصابت تیر و ترکش که با همان حال فریاد می‌کشید و همه را به جلو فرا می‌خواند. یاد شجاعتی که با دست خالی به پادگان "قُوات ابراهیم" هجوم می‌برد و آنرا پاکسازی می‌کرد. یاد جسارتی که صد متر جلوی تیربار دشمن می‌دوید و تیربار را از دست دشمن در می‌آورد. یاد یقینی که بی هراس جلوی آتش می‌رفت و می‌گفت آتش، ابراهیم (ع) را نسوزاند. یاد خستگی بی‌استراحتی که فرمانده لشگر را از ترک موتور در حال حرکت به پایین پرتاب می‌کرد و پشت بی‌سیم به خواب می‌بُرد. یاد زهدی که آب کمپوت را با نان خشک می‌خورد و شیرینی و نرمی میوه آن را بر خود حرام می‌کرد. یاد تواضعی که آب حمام را با دست فرمانده لشگر برای نیروهایش گرم می‌کرد. یاد چشمی که بخاطر فراموشی قیامت پشت خاکریز می‌گریست. یاد عرفانی که خدا را خونی می‌خواست که در رگهایش جریان یابد تا تمام سلول‌هایش یا رب یا رب بگویند. یاد مرگ آگاهی‌ای که می‌گفت هر کس از جان گذشته نیست با ما نیاید. یاد شامه‌ای که بوی بهشت را می‌فهمید و پشت بی‌سیم به "مرتضی یاغچیان" تذکر می‌داد که مواظب باشد در تشخیص بهشت از دنیا اشتباه نکند.

این هفته، اینجا هفته دفاع مقدس است و ما شما را یاد خواهیم کرد. از ناگفته‌های شما و بچه‌های عاشورا خواهیم گفت. با یک چشم اشک و یک چشم خون از ولایت‌پذیری شما خواهیم گفت. از اینکه جزایر مجنون باید حفظ می‌شد چون دستور امام (ره) بود. از اینکه مرتضی یاغچیان یک خاکریز دو سه کیلومتری را به تنهایی از این سر تا آن سر می‌دوید تا از دست نرود و آنقدر ترکش به او اصابت کرد که سر تا پا خون بود و تن مجروحش برای شما "خاطره تن مجروح حمزه" را زنده می‌کرد. و باز می‌دوید. از این سر تا آن سر. چون امام (ره) گفته بود جزایر مجنون باید حفظ شود. از تو و مقاومت تو با بیست نفر در برابر چهار تیپ زرهی دشمن در آنسوی دجله خواهیم گفت. چون امام (ره) گفته بود جزایر مجنون باید حفظ شود. از حمید خواهیم گفت که از اینکه قامت بلندش سیبل ثابت دشمن باشد هراسی نداشت و وقتی حلقومش با ترکش خمپاره‌ای دریده شد در برابر لشگر دشمن تنها بود. چون امام (ره) گفته بود جزایر مجنون باید حفظ شود.

آقا مهدی! دلتان از بی‌وفایی ما نگیرد. همان همه که خون داده‌اید خون دل خورده‌ایم. غافلان از حقیقت، ما را نسل سوم انقلاب نامیده‌اند ولی اشتباه کرده‌اند! ما با شما از دانشگاه تبریز در سال 52 تا بهمن 57 و از بیت المقدس و ثامن الائمة و فتح المبین و رمضان تا والفجر مقدماتی و والفجر چهار و خیبر و بدر بوده‌ایم. حجت این حرف را از مولایمان علی (ع) داریم و واهمه نداریم که بگوییم با او هم در جمل و صفین و نهروان بوده‌ایم. بگذار آنانکه در حجاب زمانند ما را نسل سوم بنامند.

"دلم" گرفته آقا مهدی! همه سی و یک سال عمری را که هیچ خاصیتی برای اسلام و انقلاب نداشته‌ام، به یک لحظه فشردن دستان تو می‌دهم. و خدا را چه دیده‌ای شاید هم دیر نباشد که به مسلخ کربلا بیاییم و به شما ملحق شویم. آن "پیر جوان زخم چشیده" ما را خبر داده که هر گاه پای خواص امت در برابر مقام و چرب و شیرین دنیا بلغزد ما به مسلخ کربلا خواهیم رفت...

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/31 11:58 توسط تبریزی |



(نقل از: سید حجت کبیری)

مهدی خیلی راحت و خودمانی و جدی می‌آمد در جمع شورای فرماندهان لشگر خودمان و به همه‌مان می‌گفت: "من هیچ کدام از شما را فرمانده نمی‌دانم! شما فقط در لفظ فرمانده‌اید. در حقیقت تک تک‌تان نوکر این بچه‌ها هستید. خدمتگزار بودن در نظام اسلامی یعنی نوکر بودن." بعد در جمع بچه‌های لشگر، تمام فرمانده گردان‌ها را می‌آورد جلو تریبون می‌گفت: "این عزیزان فرمانده شما هستند اما در عمل آمده‌اند نوکری شما را بکنند. شما هم باید در عمل روی کار آن‌ها نظارت داشته باشید."

می‌گفت: "شما ولی نعمت من هستید و من هم نوکر شما هستم." این را در عمل ثابت می‌کرد. اگر کسی می‌آمد اعتراض می‌کرد که به او غذا نرسیده، آرام دست از غذا می‌کشید و فقط نان خالی می‌خورد. چون مطمئن بود آن نان خالی، دست کم توی گردان پیدا می‌شود. یا اگر خود فرمانده گردان‌ها می‌آمدند گزارش می‌دادند که غذا نرسیده یا کم رسیده می‌گفت: "باید خودت بروی بالای سر آشپز بایستی. باید از همین فردا خودت بروی غذا را تقسیم کنی بین بچه‌ها تا به همه برسد." همیشه تأکید داشت که در چادر خودش کسی حق ندارد غذایی بجز غذای بچه‌های  لشگر را بیاورد.

اگر روزی توی سفره چادرش مربا یا تن ماهی می‌دید، سریع و خیلی عصبی می‌پرسید "از این‌ها به همه داده‌اید؟" اگر می‌شنید نه، جنجالی راه می‌انداخت که نگو. می‌گفت: "خجالت نمی‌کشید شما؟ چطور به خودتان اجازه می‌دهید این قدر مرا با این لقمه‌ها عذاب بدهید؟ ببرید! ببرید که از خودتان نا امیدم کردید!" به من هم می‌گفت. می‌گفت: "تو خیلی شلی! بجنب یک کم پسر!"

از بس خودش تند قدم بر می‌داشت از همه همین انتظار را داشت. من جا ماندم. ما جا ماندیم. در آن چهار سال حتی به گرد راهش هم نرسیدم. اگر حرفی می‌زد... فرداش همه می‌دیدند که خودش غذا نخورده. یا اگر خورده سفره‌اش درست مثل سفره آنهاست. یا پیراهنش حتی پر وصله‌تر از آنهاست. یا راه رفتنش، دویدنش، همه‌جا بودنش، حتی پشت تویوتا سوار شدنش مثل آنهاست. یا در عملیات‌ها بودنش. همه‌جا بود. توی خط مقدم، کمین، میدان مین، هر جا که لازم بود و نبود.

(منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۵۰- ۴۹)

پی‌نوشت: "دو صد گفته چو نیم کردار نیست."

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25 3:23 توسط تبریزی |



(نقل از: محسن رضائی)

طرح دیگر مهدی در بدر، آن‌طور که یادم می‌آید، رفع مشکلات خط شکنی بود. ما معمولاً توی عملیات‌ها کارمان را مرحله به مرحله پیگیری می‌کردیم. می‌آمدیم جلسه می‌گذاشتیم و مشکلات آن مرحله را حل و فصل می‌کردیم و یک قدم می‌رفتیم جلوتر. آخرین مرحله طراحی عملیاتی نحوه شکستن خط مقدم بود. مسأله غواص‌ها حل شده بود. همه چیز آماده بود بجز شکستن خط که هنوز در پرده ابهام بود. در آن جلسه در جمع فرمانده لشگرها مطرح کردم: "طرحش با شما که چطور خط جزیره جنوبی شکسته شود."

عراق از خیبر تا بدر فرصت زیادی داشت تا آن‌جا را پر از سیم خاردار و مین و موانع دیگر کند. مهدی گفت: "بیاییم برای هر گردان یک کانال بزنیم و تا آنجا که امکان دارد خودمان را از داخل کانال‌ها نزدیک کنیم به عراقی‌ها." سؤال کردند: "چطوری تا زیر پای دشمن کانال بزنیم؟ می‌فهمد می‌آید مانع می‌شود."
مهدی گفت: "از آن‌جا به بعد یکسری تیم‌های هجومی آماده می‌کنیم، در حد ده پانزده نفر که آن فاصله را با سرعت بدوند و بروند خودشان را برسانند به عراقی‌ها." گفتند: "آن‌جا خب تیربار هست، خمپاره شصت هست، آتش هست. نمی‌شود که."
مهدی گفت: "هر چی بترسیم از این تیربار و خمپاره و آتش، بیشتر شهید می‌دهیم. تنها راهش همین است که گفتم. که سریع بروند همین تیربارها و همین خط را بگیرند و گرنه باز هم تلفاتمان بیشتر می‌شود."
بحث شد. در نهایت همه به این نتیجه رسیدند که حرف مهدی درست است. عملی هم که هست. این طرح را فقط کسی می‌توانست بدهد که خودش جرأت تا آن‌جا رفتن و دویدن و به خط دشمن رسیدن را داشته باشد که مهدی خودش داشت.

(منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۴۶ - ۴۵)

پی‌نوشت: بنظرم آدمی که جرأت صد متر دویدن جلوی تیربار و بعد گرفتن تیربار از دست تیربارچی را داشته باشد عجب آدمی است!*

*به حیدر کرار می‌ماند 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/18 21:47 توسط تبریزی |



(نقل از: محسن رضائی)

هنوز چند ساعت از عملیات خیبر نگذشته بود که خودمان را آماده کردیم برای عملیات بدر، که به یک معنا تکرار خیبر بود. با این فرق که ما تلاش زیادی کردیم کاستی‌های خیبر را برطرف کنیم. مهدی یکی از کسانی بود که با دادن طرح‌ها و نظرهای جدید خیلی گل کرد. مثلاً یکی از مشکلات ما حمله غواص‌ها به خط عراقی‌ها بود. غواص‌ها باید از توی نی‌ها می‌آمدند بیرون و یک مسافت دو سه کیلومتری را در مسیری بدون نی و زیر نور ستاره‌ها تا سیل‌بند عراقی‌ها شنا می‌کردند. نور ستاره‌ها طوری آب را روشن می‌کرد که غواص‌ها پیدا بودند. با نزدیک شدن به سیل‌بند، عمق آب هم کم می‌شد و غواص‌ها نمی‌توانستند زیر آب بروند. از گردن به بالا می‌ماندند بیرون آب و می‌شدند سیبل ثابت عراقی‌ها.

جلسه‌ای گذاشتیم که ما با این مشکل چی‌کار باید بکنیم؟ مهدی گفت: "غواص‌ها باید نوعی از لباس‌ها را بپوشند که نور را منعکس نکند." اول یک لباس را نشان داد و بعد لباسی دیگر که اگر نور بهش می‌خورد منعکس می‌شد. گفت: "نه از این‌ها که نور منعکس می‌کند." تعجب کردم. فکر کردم حتماً مهدی خودش رفته لباس را پوشیده که توانسته اشکالش را پیدا کند. گفت: "بعضی از این کفشک‌های غواصی آج ندارند. باعث می‌شوند غواص لیز بخورد. سر و صدایشان هم غواص‌ها را لو می‌دهد. این‌ها حتماً باید آج داشته باشند." ما به این جزئیات اصلاً توجه نکرده بودیم.

یکی دیگر از طرح‌های مهدی آماده کردن قایق‌ها بود که مهدی خیلی به آب‌بندی و در آب کار کردنشان حساس بود و همین‌طور به رفع کردن عیب موتورهایشان. یک روز مهدی می‌بیند کسی به قایقش گاز می‌دهد. می‌رود به او می‌گوید این کار را نکند و او گوش نمی‌دهد. مهدی یک سنگ بر می‌دارد دنبالش می‌کند! می‌گوید: "مرد حسابی! مگر نمی‌گویم آهسته برو؟ این قایق مال بیت المال است، مال جنگ است، مال عملیات است، نه برای تفریح من و تو." ...ادامه دارد

(منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۴۵ - ۴۴)

پی‌نوشت: موقع  تایپ کردن این پست چیزی در دلم گذشت. هر کاری کردم بنویسمش نشد. ولی یک چیز دیگر هم توی دلم دارم که نوشتنش ایرادی ندارد:

چقدر آدم داریم امروز توی این مملکت که مستحق آن سنگ هستند!

+ نوشته شده در شنبه 1388/06/14 2:12 توسط تبریزی |



(نقل از: محسن رضائی)

- مهدی در عملیات بیت المقدس (فتح خرمشهر) بود که به عنوان فرمانده تیپ آمد توی صحنه و مجروح شد و در عملیات رمضان (شلمچه) هم با وجود جراحتش بیمارستان را رها کرد آمد وارد صحنه عملیات شد. یادم هست بچه‌ها گزارش می‌دادند که مهدی از فشار درد گاهی خم می‌شد تا دردش تسکین پیدا کند. می‌گفتند با همان حالت خمیده از پشت بی‌سیم داد می‌زده و فرماندهان گردان‌هاش را صدا می‌زده می‌گفته چه کار کنند یا از کجا بروند. خیلی‌‌ها بودند که اگر چنین زخمی بر می‌داشتند یک لحظه هم حاضر نبودند در عملیات شرکت کنند. می‌رفتند یکی دو سال در ایران یا اروپا بستری می‌شدند و استراحت می‌کردند تا این ترکش را از جسم نازنین‌شان بیرون بیاورند. اما برای مهدی جسم و جان معنی نداشت.

- من گاهی برای بررسی وضع نیروها غافلگیرانه می‌رفتم توی لشگر. یک شب بدون اینکه به مهدی بگویم با چند نفر از بچه‌ها بعد از نماز مغرب رفتیم لشگر عاشورا. من اغلب چفیه می‌زدم که شناخته نشوم. رفتم پرسیدم "بچه‌های لشگر کجا هستند؟" گفتند فلان جا هستند و دارند زیارت عاشورا می‌خوانند. رفتم آنجا دیدم همه بچه‌های لشگر عاشورا جمعند، چراغ‌ها خاموش است و دارند عزاداری می‌کنند. بینشان نشستم و به عزاداری گوش دادم. مداحان، ترکی می‌خواندند. متوجه نمی‌شدم چی می‌گویند. با این حال از شور و حال جلسه به شدت منقلب شدم. چشم هم می‌چرخاندم تا حمید یا مهدی را ببینم. اصلاً پیدایشان نبود. از بغل دستی‌ام پرسیدم "می‌دانی مهدی باکری کجاست... یا حمید؟"
تلاش کرد پیدایشان کند. نتوانست. خیلی دلم می‌خواست بدانم مهدی کجاست. فکر کردم شاید جلو نشسته باشد. رفتم جلوتر. ترسیدم بچه‌ها مرا بشناسند و مراسمشان تحت تأثیر قرار بگیرد. همان ‌جا نشستم تا مراسم تمام شود. دیدم اینطور که نمی‌شود با مهدی صحبت کرد. این‌جوری هم که نمی‌توانستم مهدی را ببینم. به هر ترتیبی بود مهدی را پیدا کردم. در حقیقت این را می‌خواستم بگویم که برایم جالب بود فرمانده لشگر طوری توی نیروهایش محو شده که هیچ‌کس نمی‌تواند پیدایش کند. حتی منی که از دور هم می‌توانستم تشخیصش بدهم. صدر و ذیلی در آن مجلس نبود. همه گمنام نشسته بودند عزاداری‌شان را می‌کردند.
از مهدی گزارش خواستم. گفت "آموزش‌ها تمام شده. بچه‌ها از هر نظر آماده‌اند. حتی روحی." و حمید از همه آماده‌تر. برای همین بود که قلب عملیات خیبر را سپردیم به حمید... (ادامه دارد)

(منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۴۲- ۴۱)

پی‌نوشت: قسمت "یادگاری‌های آقا مهدی" دارد تکمیل می‌شود (ستون سمت چپ). سخنرانی‌ها را به هر خودکشی بود دیشب آپلود کردم. آلبوم عکس، پرونده دانشجویی، دستخط‌ ها و غیره را هم قبلاً تنظیم و تکمل کرده بودم. بنظر شما چه چیزهای دیگری می‌شود به این مجموعه اضافه کرد؟

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/09 4:48 توسط تبریزی |



(نقل از: محسن رضائی)

در سپاه حرف زیاد از مهدی می‌زدند. من یک چیزهایی از بچه‌های ارومیه شنیده بودم. در تهران شایعه کرده بودند  "این‌ها با امام نیستند." بخصوص مهدی را می‌گفتند. متهمش می‌کردند که مشکلاتی دارد و افکارش درست نیست. آن موقع من مسئول اطلاعات سپاه بودم و این چیزها را فقط می‌شنیدم. بعد که تحقیق کردم دیدم انگیزه‌های محلی باعث این حرف‌ها شده که معمولاً تنگ‌نظری بود. این افراد نمی‌توانستند تفکیک کاملی از جریانات داشته باشند و ناچار برخوردشان با مردم و جوانان برخوردی دور از واقعیت بود. مثلاً نمی‌توانستند درک کنند که مهدی و حمید آنقدر ظرفیت دارند که می‌توانند در دانشگاه با گروه‌های منحرف تماس داشته باشند و تأثیر نگیرند. مهدی اصلاً نظرش این بود که برود تأثیر بگذارد، آنهم فقط به خاطر اعتماد به نفسی که به خودش و نظر خودش داشت. کما اینکه تأثیر هم روی عده‌ای گذاشت. برایش مسأله نبود کسی مسأله دار با او تماس بگیرد. احساس مسئولیت می‌کرد. پیش خودش احساس مسئولیت می‌کرد که حتماً آن طرف به او نیاز دارد که باهاش تماس گرفته. می‌رفت با برخورد منطقی خودش تحت تأثیرش قرار می‌داد. دیگران نمی‌توانستند ظرفیت مهدی را درک کنند. لذا با خودشان مقایسه‌اش می‌کردند. آمیزه‌ای از حسادت و جهالت دست به دست هم می‌داد تا برای مهدی مشکل درست شود. گاهی جو آنقدر مسموم می‌شد که حتی به نزدیکان او متوسل می‌شدند.

یادم هست می‌خواستم برای مهدی حکم فرماندهی بزنم. حکمش را هم آماده کرده بودم. همه می‌دانستند. اولین کسی را که فرستادند پیش من تا همین حرف را مطرح کند یکی از دوستان صمیمی خود مهدی بود. آمد گفت: "حرف پشت سر مهدی زیاد است. تو از آن چیزها اطلاع داری که می‌خواهی برایش حکم بزنی؟" گفتم: "بی‌خبر نیستم. خبر جدید چی داری؟" یک چیزهایی گفت. گفتم: "اینها را می‌دانم." گفت: "این چیزها را می‌دانی و می‌خواهی حکم بزنی؟" گفتم: "بله حتماً. چون من خودم مهدی را بی‌واسطه شناخته‌ام و هیچ احتیاج به تأیید کسی ندارم. مطمئن باشید حتماً حکمش را می‌زنم. حتماً هم ازش دفاع می‌کنم."
من آن موقع هنوز خودم تثبیت نشده بودم ولی حکم مهدی را زدم و پای تمام حرف‌هایم هم ایستادم. بعد فهمیدم که اشتباه نکرده‌ام... (ادامه دارد)

(منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ چهارم، ص ۳۸ - ۳۷)

+ نوشته شده در جمعه 1388/06/06 7:32 توسط تبریزی |



(نقل از: علی عبدالعلی زاده)

این حالت [گمنامی] را توی جبهه هم داشت. رزمنده‌ای نقل می‌کرد که من راننده بودم. دستور داده بودند هیچ‌کس حق ندارد با سرعت بالای هشتاد رانندگی کند. یک شب داشتم می‌آمدم دیدم یکی ایستاده کنار جاده و دست تکان می‌دهد. نگه داشتم. گفتم بیا بالا. آمد بالا و ما گاز دادیم آمدیم، با سرعت بالا. حرف هم خب می‌زدیم. یکی من، یکی او. گفت می‌گویند فرمانده لشگرتان دستور داده تند نروید. درست می‌گویند؟ گفتم فرمانده‌مان گفته؟ زدم دنده چهار. گفتم این هم به سلامتی فرمانده باحال‌مان! مسیرمان تا نزدیک واحدمان یکی بود. آنجا دیدم خیلی تحویلش گرفتند. پرسیدم: "خیلی لنگ انداختند، کی هستی مگر تو؟" گفت: "همانی که به افتخارش زدی دنده چهار!!" آنجا و همه‌ جا خیلی‌ها بودند که از مهدی می‌پرسیدند کیه.

یک روز اهالی یک محل عصبانی و با قیل و قال آمدند شهرداری. آمدند توی اتاقی که من و مهدی آنجا می‌نشستیم جواب مردم را می‌دادیم. گفتند و گفتند تا آخرش به این نتیجه رسیدند که "آخر تو چه می‌دانی که ما توی چه بدبختی گیر کرده‌ایم. خودت کوچه‌ات آسفالت است. معلوم است که نمی‌دانی محله ما باران آمده، آب همه جا را برداشته." مهدی حرفی نزد. حتی ابرو خم نکرد. رفت و پوتین گِلی و درب و داغانش را از پشت میزش برداشت و گذاشت جلوی چشم آنها گفت: "این هم مدرک من که به همه ثابت کند کوچه ما هم دست کمی از کوچه شما ندارد."

مهدی بین خود و خدای خودش معامله‌ها کرد. کار بزرگ دیگرش این بود که نگذاشت کسی از این معامله‌ها باخبر شود. نتیجه‌اش این شد که حتی از جنازه‌اش هم اثری باقی نماند.

(منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ چهارم، ص 20 - 19)

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/02 16:29 توسط تبریزی |


X

چشم تو خورشـــید را بر نمی‌تابد پس بیهـــوده چشـم در خورشیـد مدوز. سهم تـــــو از خورشــید آن است که در آینه می‌بینـی
اما روزگار آینه‌ها نیز سپری گشته است. آینه‌های شکست گرفته و هزار تکه هر یک به قد خویــــــش قدری نــــــور می‌تابنـــد و هر یک به قدر خویش پاره‌ای از خورشــید را حکایت می‌کنند



صفحه نخست
پست الکترونیک



دوستــانی که در مشاهده وبلاگ با مشکل مواجه هستند (مخفی شدن انتهـــــای سطـرها زیر این ستون) برای رفع مشـکل، میزان رزولوشن مونیتـور خود را به 1024 در 768 تغییر بدهند. ممکن است با این کار، سایز فونت‌ها قـــــدری ریزتر شود. این مشـکل مربوط به نـوع قالب وبلاگ است که بابت آن از دوستان عذرخواهی می‌کنم



لوگو







آرشیو


آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387



یادها
!گمان می‌کنم می‌سوخت
!چهار کلمه هم چهار کلمه است
!این چه قرآن خواندنی است؟
!جنازه‌ام بدست نمی‌آید
جواب خدا
شدیداً به موعظه نیازمندم
حرف آخر را ایمان می‌زند
!بعد جنازه حمید ...
نیازی به این کار نبود
بچه‌های مردم
اذان آقا مهدی بر بالای دکل
حکم آنچه تو فرمایی
مهدی باکری مظهر غضب الهی
!سنگر را می‌دهی؟
مؤمن! کار، کار است
قرآنِ کوچکِ روی سجاده
سفارش امام خمینی (ره) در مورد آقا مهدی
آخرین سخنرانی شهید باکری
ای یومی من الموت افر
و جعلنا
زیر لب گفت چشم
!بلند شوید آقا مهدی رفت
از مقابل او باید گریخت
بسوی دجله
با آنها کار داریم
خیلی خسته‌ام
حالا وقت گذشتن از دجله است
رقصی چنین
او را باید در کام خطر جستجو کرد
!نقش زمین
بی خواب و خور
فرمانده لشگر را چه به این کارها؟
عاشورای مهدی باکری
رفتن بی بازگشت
آخرین تصویر شهید باکری
پا نگذاشتن شهید باکری روی جنازه عراقی‌ها
...اصغر - اصغر، مهدی
دیگر کسی نمانده است
طمأنینه عجیب شهید باکری
!دارید سرم کلاه می‌گذارید؟
تا آخرین نفس
از بچه‌های عاشورا تا سرباز آمریکایی
مردان آنسوی آب
بی اعتنا به آتش دشمن
دقایق آخر (1) - محاصره
دقایق آخر (2) - چیزهایی می‌بینم که شما نمی‌بینید
دقایق آخر (3) - دست و پای مهدی را ببندید و به عقب بیاورید
دقایق آخر (4) - شما تو سیاست دخالت نکنید
دقایق آخر (5) - خداحافظ سردار
وظیفه - کلامی از آقا مهدی
خودش را رفت رساند به دریا
نعمت همنشینی با مهدی
یکی از نادرترین طراحان تاکتیکی جنگ
(دوران دانشجویی (1
نمی‌دانستم تحصیلات عالیه دارد
از آقای شهردار تا قبضه‌چی خمپاره
ایشان آقای باکری‌اند
لازم است به ریش آدم بخندند
کجایند مردان بی ‌ادعا...؟
شهرداری و لباس شستن و پنهان کاری
(دوران دانشجویی (2
ما شهردار این شهریم باید بتوانیم جواب این مردم را بدهیم
آقا مهدی و پرورشگاه
شهرداری که با نفسش می‌جنگید
نگذاشت کسی باخبر شود
حرفهای پشت سر مهدی
فرمانده لشگر در مراسم زیارت عاشورا
تدبیر، دقت، بیت‌المال و آن سنگ
شجاعت آقا مهدی
نیم کردار باکری
اجازه نداریم بخوابیم
تحمید موقع شلیک آرپی‌جی
معتقدم او چند بار شهید شده
خشم آقا مهدی
لشگر خوبان
اینها برکت را از لشگر اسلام می‌گیرند
(دوران دانشجویی (3
فتح المبین

یادگاری‌های آقا مهدی
سالشمار زندگی
آلبوم عکس
صدای آقا مهدی
وصیتنامه
دستخط ها
مدارک شناسایی
اوراقی از پرونده دانشجویی
در کلام رهبر


یادداشت‌های آزاد
گریزی وبلاگی از مجنون به غزه
برداشت شما چیست؟
!قابل توجه خوش پوش‌ها
و کان وعدا مفعولا
فحش آبدار
انی انا العباس اغدوا بالسقاء
حقیقت
!گلایه‌ای از آقای صدا و سیما
!باکری‌ها ضد ولایت فقیه‌اند
بجای آپ
اسفند عاشورایی 63
بر کرانه ازلی و ابدی حیات
دشت نفسهای‌مان سزاوار توپ‌های توست - یادی از سردار شهید حسن شفیع زاده
برای مقام معظم رهبری
با اجازه احسان و آسیه
شبی که احمد شدم
اینجا هفته دفاع مقدس است
یادی از شهید نادر مهدوی و همرزمانش
یادی از شهید مهدی زین‌الدین، فرمانده پارسای لشگر 17 علی بن ابیطالب


همراهان
سید قاسم ناظمی
پیله
پروانگی
ابتدا
تلخک
راحت الحلقوم
اندر عوالم خودی
سمفونی باران در خلاء
حسین مداحی
جناب شیدا
الف‌های هرز
هلوع
می طهور
روح و ریحان
سبحان
عطای کثیر
خیبرشکن
شیفتگان خدمت
کشکول جوانی
زمزم دل
یادداشت‌های من
همه چیز از خدا و برای خدا
یک انسان نه چندان معمولی
نا آرام
بشری
الهدی
مولایم
حوریب
رخ اندیشه
شوق پرواز
زیباترین شکیب
دفترچه یادداشت
نسیمی از بهشت
در سایه‌سار معرفت
پشت مرزهای ممنوعه
!کمی تا قسمتی توهم
این خودمم
شمیم زهرا
سبوی تنهایی
یا حنان
نرگسی
طواف دل
بی قرار
امید منتظر
نون اول نامه
یک وجب دل
سه نقطه
آخرین دوران رنج
کنز
تا یوسفم از چاه بر آید
وبلاگ ایران اسلام
دم مسیحایی
سیصد و سیزده بهشتی
(طلبگی (خاطرات طلاب شهید
بزم عشاق
حرف دل
پلخمون
مشکوة
طراوت
زایر صفا
بیان
وبلاگ شهیدان
الف لام میم
تورجان
حاج علا
عرشیان
گذرگاه شیشه‌ای
شاسکولها به بهشت نمی‌روند
معلم شهید، همت
شهید احمد کاظمی
با همـــــه و دور از همـــه
کانال ماهی


برداشت شما چیست؟


برای مشاهده نتایج و آثار رسیده کلیک کنید



لوگوهای‌ منتخب


پایگاه مقام معظم رهبری

بنیاد فرهنگی و خیریه نیمه شعبان مسجد آیت الله انگجی تبریز

مرکز اطلاع رسانی موسسه فرهنگی هنری شهید آوینی

مجمع وبلاگ نویسان مسلمان

بچه‌های قلم

مرکز اسناد انقلاب اسلامی

موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

مؤسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر

شیفتگان خدمت - وبلاگی برای شهید بهشتی





Design by : Night Skin