|
| |
|
(نقل از: علی عبدالعلی زاده) شاید شما یا خیلیهای دیگر ندانید که مهدی هرگز از شهرداری حقوق نگرفت. کل حقوق ماهانهاش را با حسابداری طی کرده بود و با مسئولش قرار گذاشته بود که معادل حقوقش را بدهند به هر کس که امضای او پای کاغذش باشد. هر مستحق و مستمندی که میآمد پیش مهدی، با همین یادداشتها و با همین حقوق خودش نا امید از شهرداری نمیرفت بیرون. هیچ کس هم این را نمیدانست. من هم همینطور. اینطوری شد فهمیدم که بعد از اینکه مهدی رفت جبهه، رئیس حسابداری آمد به من گفت: "آقای باکری به ما بدهکار است. چون بیشتر از حقوقش نوشته." مهدی را که دیدم گفتم: "تو که اختیارات داشتی، تو که میتوانستی از حساب شهرداری پرداخت کنی، چرا نگذاشتی که آنها..." گفت: "زیاد مهم نیست." گفتم: "تو الان دیگر ازدواج کردهای. احتیاج داری. لااقل بگذار حقوقت را حساب کنیم برو از حسابداری بگیر." گفت: "من حقوقم را گرفتهام." حقوق سپاهش را میگفت. همان ماهی هفتصد تومان را. همان لحظه یاد روزهای اولی افتادم که وقتی مهدی آمد شهرداری، هیچکدام از کارکنانش تحویلش نگرفتند و نمیگرفتند. نه آنها، حتی ارباب رجوع هم نمیتوانست باور کند همچو آدمی، افتاده و محجوب، بتواند شهردار شهرش باشد. یا وقتی توی کار کارگرهایش سهیم میشد. هر جا میرفت، مثل کارگاه شن و ماسه، سعی میکرد یک کاری متناسب با موقعیت آنجا انجام بدهد تا از بقیه عقب نماند. گفتم: "حتی اینجا؟" گفت: "طبیعی است. اول میخواهم رنج و سختی آنها را احساس کنم. دوم اینکه نمیخواهم هیچ کس فکر کند من آمدهام اینجا ریاست کنم. میخواهیم با کمک هم کار کنیم. برای همین است که کمک میکنم." یک روز مسئول کارگاه شن و ماسه آمد پهلوی من. خیلی شرمنده گفت به آقای شهردار بیاحترامی کرده، چه کار باید بکند که او ببخشدش؟ گفتم: "مگر چی شده؟" گفت: "ما که نمیدانستیم شهردار است. آمد بهش بیاعتنایی کردیم. بعد رفت ایستاد مثل یک کارگر کار کرد و ما هم..." خیلی خودش را باخته بود. گفتم: "نگران نباش. آقای شهردار از این چیزها خم به ابرو نمیآورد." گفت: "مگر میشود؟ ما آنجا همهاش..." گفتم: "اتفاقا خیلی هم خوشحال است که آمده آنجا با شما کار کرده." گفت: "باور کنم؟" باور هم نکرد! به مهدی گفتم. مهدی برای همهشان تشویقی نوشت و خیالشان را راحت کرد که دل چرکین نیست. به من گفت: "کاش میتوانستند بفهمند من دارم با نفسم میجنگم و بهش میگویم که برای ریاست نیامدهام، برای کار آمدهام." این حالت را توی جبهه هم داشت... (ادامه دارد) (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۱۹ - ۱۸) + نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/29 15:48 توسط تبریزی |
(نقل از: سرکار خانم فاطمه امیرانی، همسر مکرم شهید حمید باکری) روزهای پرورشگاه را فراموش نمی کنم. مهدی بعد از انقلاب شهردار شد. یک مؤسسه پرورشگاهی را سپرده بودند به او. به حمید گفته بود به من سفارش کند یک مربی برای آنجا پیدا کنم. آن روزها برای این کار ردیف حقوقی نداشتند. خانم هایی هم که کار می کردند مجبور بودند همه کاری بکنند. مربی تربیتی آنچنانی هم وجود نداشت. مهدی سعی می کرد خلاء ها پر شود و برای تمام بچه های آنجا پدری کند. بچه ها هم، بخصوص دخترها، به مهدی خیلی علاقه نشان می دادند. (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب اول، چاپ چهارم، ص ۳۲ - ۳۱) + نوشته شده در یکشنبه 1388/05/25 11:24 توسط تبریزی |
(نقل از: علی عبدالعلیزاده) - ادامه پست قبل مهدی پیش از اینکه قبل از انقلاب سیاسی باشد و بعد از انقلاب نظامی، یک انسان به شدت عاطفی بود. من این را از آن روزها و شبهایی فهمیدم که شهردار شده بود و شبها مجبور بود بیاید خانه ما. پدرش در مسیر کارخانه قند، در سال پنجاه و هشت، در تصادفی فوت کرد و او تازه دو ماهی میشد که شهردار شده بود و نمیتوانست هر روز این بیست کیلومتر را برود و بیاید و مجبور بود ما را تحمل کند. ظهر با هم میآمدیم خانه. با هم زندگی میکردیم. چند شب در همان سال پنجاه و هشت باران تندی آمد. مهدی گاهی شبها نمیآمد و اگر میآمد نزدیکای صبح میآمد. ازش پرسیدم "کجا رفته بودی مهدی؟" گفت: "فقط همین را بت بگویم که خانه هیچکس دیگر نرفتم. مطمئن باش." پیش خودم گفتم پیش کی رفته بوده پس؟ نکند توی خیابان خوابیده؟ باران باز هم بارید و حتی بیشتر. مهدی دیگر طاقت نیاورد. گفت: "پاشم برم." گفتم: "کجا؟" گفت: "واجب است بروم. نپرس فقط." گفتم: "ایندفعه را باید بگویی. نمیگذارم بروی." نمیخواست بگوید. از چهرهاش مشخص بود. خیلی دلشوره نشان داد ولی گفت. گفت: "حالا که اصرار داری پاشو با هم برویم." من آن روزها معاونش بودم. طبیعی بود که بروم. با لندرور رفتیم. رفتیم به یک محله حلبی آباد نزدیک فرودگاه. گفتم: "چرا اینجا؟" به باران و تند آب جلو ماشین و خانههای حلبی اشاره کرد و گفت: "ما شهردار این شهریم باید بتوانیم جواب این مردم را بدهیم." پیاده شد. رد جریان آب را گرفت رفت. آب سرازیر شده بود رفته بود داخل یک خانه. گفت: "دنبال همین میگشتم." در زد. پیرمردی آمد بیرون گفت: "چی شده؟" مهدی آب را نشان پیرمرد داد. گفت: "ما..." پیرمرد عصبانی بود و گلآلود. دهانش را باز کرد و هر چی از دهانش در میآمد به شهردار و هرکس که میشناخت و نمیشناخت گفت! گفت: "حالا آمدهای اینجا که چه بگویی به من خانه خراب؟" مهدی گفت: "اگر یک بیل بیاوری بدهی ما کمکت میکنیم این آب را..." پیرمرد در را محکم بست و گفت: "برو بابا خدا پدرت را بیامرزد! نصفه شبی..." سر و صدا همسایهها را کشید بیرون و آمدند به پرس و جو که چی شده؟ مهدی گفت: "آب دارد خانه این بنده خدا را خراب میکند. یک بیل میخواهیم فقط. دارید؟" بیل را آوردند. آن شب من و مهدی جوی کوچکی کندیم و آب را هدایت کردیم به بیرون کوچه. تا اذان صبح کارمان طول کشید. خسته و خیس از آب و گل، فهمیدم مهدی شبها را کجا صبح میکرده. دوران شهرداری مهدی، درخشانترین دوران شهرداری ارومیه است... (ادامه دارد) (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان" - کتاب دوم، چاپ اول، ص ۱۷ - ۱۵) + نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/22 13:2 توسط تبریزی |
(نقل از: علی عبدالعلیزاده) - ادامه پست قبل این پنهان کاری فقط به زمان جنگ محدود نمیشد. به قبل از انقلاب هم بر میگشت. به سالهایی که دو برادر بزرگترش علی و رضا دستگیر شدند. علی چون بیشتر فعال بود اعدام شد. رضا هم حبس ابد گرفت. این ماجرا حدود سال پنجاه اتفاق افتاد و خیلی روی زندگی و فعالیتهای مهدی و حمید سایه انداخت. حتی کمکشان کرد. بخصوص مهدی را. چون همه در دانشگاه او را دانشجوی آرام و سر به زیری میدیدند و هیچکس نمیدانست در خفا به همه خط میدهد، سازماندهی میکند یا نهضت دانشگاهی تبریز را هدایت میکند. دانشگاهی که تمام فعالیتش دستِ چپیها بود از سال پنجاه و دو که مهدی آمد، شد عرصه فعالیت بچههای مسلمانی که حتی تظاهرات هم میکردند. برای اولین بار توی همین دانشگاه بود که شعار "درود بر خمینی" گفته شد. اوج این حرکت در پانزده خرداد سال پنجاه و چهار بود که دانشگاه ما همزمان با قم تظاهرات کرد. مهدی آدم پشت پرده تمام این حرکتها بود. البته ابوالحسن آل اسحاق و حمید سلیمی هم بودند منتها خط دهنده اصلی فقط مهدی بود و نا پیدای اصلی هم. چون زیر ذرهبین بود باید ظاهر را حفظ میکرد. حمید هم همینطور بود. نتوانست آن جو را تحمل کند. آمد تبریز، یکسال پیش مهدی ماند، دیپلمش را گرفت و به بهانه ادامه تحصیل رفت آلمان و از آنجا رفت سوریه تا مشغول آموزش نظامی شود و شد. تا زمان پیروزی انقلاب آنجا بود. اینها همه از سایه شهادت علی بود که روی زندگی این دو برادر خیلی سنگینی میکرد. مجبورشان میکرد منزوی باشند یا منزوی نشان بدهند. بعد هم که دیگر عادتشان شد کسی از آنها چیزی نداند، چیزی نفهمد. ساواک هم البته بیکار ننشسته بود. پنهانی او را زیر نظر داشت. یکبار احضارش کرد. بازجویی هم کرد. وقتی چیزی عایدش نشد مجبور شد آزادش کند. این همان کلاف در همپیچی است که مهدی نمیگذاشت کسی بازش کند. همین الان شاید کسی نداند که میخانههای تبریز در سال پنجاه و شش به دست کیها و چطور به آتش کشیده شد. ولی من میدانم! او از این کار و از این آتش چیزی به کسی نگفت. اما من که فقط کوکتل مولوتفها را درست کرده بودم بارها از این کار کوچکم برای همه گفتهام. همه فکر میکردند او کیست که ساکت میآید و میرود و کاری با هیچکس ندارد... (ادامه دارد) (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان" - کتاب دوم، چاپ اول، ص ۱۴ - ۱۲ با تلخیص) + نوشته شده در یکشنبه 1388/05/18 11:59 توسط تبریزی |
أین بقیة الله التی لا تخلو من العترة الهادیة *** برداشت نوشت: تهران بیتعارف دارد تبدیل به یک دارالمجانین حسابی میشود (یا شده)! زن و شوهر میانسال، وسط میدان انقلاب چنان حملات لفظی و فیزیکی اکشنی بهم میکردند که من اول فکر کردم لوکیشن فیلمبرداری است و احتمالاً سر صحنه هستند و دارند بازی میکنند! بعد که دیدم خبری از دوربین و فیلمبرداری و این حرفها نیست و صحنه واقعی است نمیدانستم چه برداشتی باید بکنم. یقیناً نظیر این صحنههای ناهنجـــــار (و صحنههای نا هنجار دیگر با موضوعاتی دیگر!) را بدلایل معلوم، غیر از تهران جای دیگری نمیتوان پیدا کرد. اگر نبود بخاطر دانشگاه و مقداری از دوره که باقی مانده و همینطور حضور چند نفر از دوستان اهل صدق و صفا، دیگر تهران نمیآمدم. پیشنهادم به شهرداری این است که این تابلوهای خوشگلی را که رویشان نوشته "تهران، شهر اخلاق" (!) جمع کند. (نقل از: علی عبدالعلیزاده) خانهشان بیست کیلومتری از شهر فاصله داشت. فقط برای درس خواندن میآمدند خانه عمهشان که توی کوچه ما بود. من فقط همین را ازش میدانستم. او اصلاً نمیگذاشت چیز بیشتری بدانم. من حتی نمیدانستم که نامادری دارند و از وقتی حمید سه ساله بوده آمدهاند خانه آنها و در همان خانه بیرون شهر زندگی میکنند. (منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان" - کتاب دوم، چاپ اول، ص ۱۱) + نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/14 16:9 توسط تبریزی |
روزی حمید با نامهای از آقا مهدی آمد. مضمون نامه این بود: برادر صمدلوئی! بدینوسیله برادر حمید باکری به عنوان جانشین گردان حضرت قائم (عج) معرفی میشوند. پینوشت: بنظر شما سیستم مدیریتی ما اخلاق اسلامیاش را کجا جا گذاشته؟ * "دَدَ بالا" خطابی محبت آمیز به زبان آذری است که بین رزمندگان آذری در جبهه رایج بوده. (منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطرهها" به کوشش حسین نجفی) + نوشته شده در جمعه 1388/05/02 13:15 توسط تبریزی |
|