تبليغاتX
شهید آقا مهدی باکری




(نقل از: علی عبدالعلی زاده)

شاید شما یا خیلی‌های دیگر ندانید که مهدی هرگز از شهرداری حقوق نگرفت. کل حقوق ماهانه‌اش را با حسابداری طی کرده بود و با مسئولش قرار گذاشته بود که معادل حقوقش را بدهند به هر کس که امضای او پای کاغذش باشد. هر مستحق و مستمندی که می‌آمد پیش مهدی، با همین یادداشت‌ها و با همین حقوق خودش نا امید از شهرداری نمی‌رفت بیرون. هیچ‌ کس هم این را نمی‌دانست. من هم همینطور. اینطوری شد فهمیدم که بعد از اینکه مهدی رفت جبهه، رئیس حسابداری آمد به من گفت: "آقای باکری به ما بدهکار است. چون بیشتر از حقوقش نوشته."

مهدی را که دیدم گفتم: "تو که اختیارات داشتی، تو که می‌توانستی از حساب شهرداری پرداخت کنی، چرا نگذاشتی که آن‌ها..." گفت: "زیاد مهم نیست." گفتم: "تو الان دیگر ازدواج کرده‌ای. احتیاج داری. لااقل بگذار حقوقت را حساب کنیم برو از حسابداری بگیر." گفت: "من حقوقم را گرفته‌ام." حقوق سپاهش را می‌گفت. همان ماهی هفتصد تومان را. همان لحظه یاد روزهای اولی افتادم که وقتی مهدی آمد شهرداری، هیچکدام از کارکنانش تحویلش نگرفتند و نمی‌گرفتند. نه آنها، حتی ارباب رجوع هم نمی‌توانست باور کند همچو آدمی، افتاده و محجوب، بتواند شهردار شهرش باشد. یا وقتی توی کار کارگرهایش سهیم می‌شد. هر جا می‌رفت، مثل کارگاه شن و ماسه، سعی می‌کرد یک کاری متناسب با موقعیت آنجا انجام بدهد تا از بقیه عقب نماند. گفتم: "حتی اینجا؟" گفت: "طبیعی است. اول می‌خواهم رنج و سختی آنها را احساس کنم. دوم اینکه نمی‌خواهم هیچ کس فکر کند من آمده‌ام اینجا ریاست کنم. می‌خواهیم با کمک هم کار کنیم. برای همین است که کمک می‌کنم."

یک روز مسئول کارگاه شن و ماسه آمد پهلوی من. خیلی شرمنده گفت به آقای شهردار بی‌احترامی کرده، چه کار باید بکند که او ببخشدش؟ گفتم: "مگر چی شده؟" گفت: "ما که نمی‌دانستیم شهردار است. آمد بهش بی‌اعتنایی کردیم. بعد رفت ایستاد مثل یک کارگر کار کرد و ما هم..." خیلی خودش را باخته بود. گفتم: "نگران نباش. آقای شهردار از این چیزها خم به ابرو نمی‌آورد." گفت: "مگر می‌شود؟ ما آنجا همه‌اش..." گفتم: "اتفاقا خیلی هم خوشحال است که آمده آنجا با شما کار کرده." گفت: "باور کنم؟" باور هم نکرد!

به مهدی گفتم. مهدی برای همه‌شان تشویقی نوشت و خیالشان را راحت کرد که دل چرکین نیست. به من گفت: "کاش می‌توانستند بفهمند من دارم با نفسم می‌جنگم و بهش می‌گویم که برای ریاست نیامده‌ام، برای کار آمده‌ام." این حالت را توی جبهه هم داشت... (ادامه دارد)

(منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب دوم، چاپ اول، ص ۱۹ - ۱۸)

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/29 15:48 توسط تبریزی |



(نقل از: سرکار خانم فاطمه امیرانی، همسر مکرم شهید حمید باکری)

روزهای پرورشگاه را فراموش نمی کنم. مهدی بعد از انقلاب شهردار شد. یک مؤسسه پرورشگاهی را سپرده بودند به او. به حمید گفته بود به من سفارش کند یک مربی برای آنجا پیدا کنم. آن روزها برای این کار ردیف حقوقی نداشتند. خانم هایی هم که کار می کردند مجبور بودند همه کاری بکنند. مربی تربیتی آنچنانی هم وجود نداشت. مهدی سعی می کرد خلاء ها پر شود و برای تمام بچه های آنجا پدری کند. بچه ها هم، بخصوص دخترها، به مهدی خیلی علاقه نشان می دادند.
یک روز یکی از بچه ها کار خلافی کرد که احتیاج به تنبیه و توبیخ داشت. باورتان می شود که نمی دانستیم چطور باید تنبیهش کنیم؟ مهدی هم خب نمی دانست. رفتیم خبرش کردیم. کاملا معلوم بود دست و پایش را گم کرده. رفت یک صندلی آورد نشست روبروی دخترک. داشت از زور خنده منفجر می شد. ولی مجبور بود اخم کند و خودش را عصبانی نشان بدهد. گفت: "فکر نکنی من مهربان هستم آ. ما اینجا سر آدم بدها را می بُریم می اندازیم توی چاه!"
زل زد توی چشم دخترک ببیند ترسیده یا نه، که دید نه، حتی دارد با تعجب و یک لبخند قشنگ نگاهش می کند. همین جا بود که خودش از خنده منفجر شد گفت: "بابا ما را چه به این کارها." و به دخترک با زبان خوش گفت باید مواظب باشد، این کار را بکند، آن کار را نکند، تا همه بتوانند آنجا راحت زندگی کنند.
 
یکی از خبرهای خوش من برای او همیشه این بود که "آقا مهدی! برای یکی از دخترها خواستگار پیدا شده." آن وقت یک لب می شد و هزار خنده و از هیچ کاری برای آن دختر و خواستگار و مراسمشان کوتاهی نمی کرد. یک بنز قیمتی از قبل از انقلاب هنوز توی شهرداری مانده بود که ازش استفاده هم نمی شد. این جور وقتها می داد آن را گل بزنند و آذین ببندند و با همان ماشین دخترهای عروس را می فرستاد بروند خانه دامادشان.

(منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان"، کتاب اول، چاپ چهارم، ص ۳۲ - ۳۱)

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/25 11:24 توسط تبریزی |



(نقل از: علی عبدالعلی‌زاده) - ادامه پست قبل

مهدی پیش از اینکه قبل از انقلاب سیاسی باشد و بعد از انقلاب نظامی، یک انسان به شدت عاطفی بود. من این را از آن روزها و شبهایی فهمیدم که شهردار شده بود و شبها مجبور بود بیاید خانه ما. پدرش در مسیر کارخانه قند، در سال پنجاه و هشت، در تصادفی فوت کرد و او تازه دو ماهی می‌شد که شهردار شده بود و نمی‌توانست هر روز این بیست کیلومتر را برود و بیاید و مجبور بود ما را تحمل کند. ظهر با هم می‌آمدیم خانه. با هم زندگی می‌کردیم.

چند شب در همان سال پنجاه و هشت باران تندی آمد. مهدی گاهی شب‌ها نمی‌آمد و اگر می‌آمد نزدیکای صبح می‌آمد. ازش پرسیدم "کجا رفته بودی مهدی؟" گفت: "فقط همین را بت بگویم که خانه هیچ‌کس دیگر نرفتم. مطمئن باش." پیش خودم گفتم پیش کی رفته بوده پس؟ نکند توی خیابان خوابیده؟ باران باز هم بارید و حتی بیشتر. مهدی دیگر طاقت نیاورد. گفت: "پاشم برم." گفتم: "کجا؟" گفت: "واجب است بروم. نپرس فقط." گفتم: "ایندفعه را باید بگویی. نمی‌گذارم بروی." نمی‌خواست بگوید. از چهره‌اش مشخص بود. خیلی دلشوره نشان داد ولی گفت. گفت: "حالا که اصرار داری پاشو با هم برویم." من آن روزها معاونش بودم. طبیعی بود که بروم. با لندرور رفتیم. رفتیم به یک محله حلبی آباد نزدیک فرودگاه. گفتم: "چرا اینجا؟" به باران و تند آب جلو ماشین و خانه‌های حلبی اشاره کرد و گفت: "ما شهردار این شهریم باید بتوانیم جواب این مردم را بدهیم."

پیاده شد. رد جریان آب را گرفت رفت. آب سرازیر شده بود رفته بود داخل یک خانه. گفت: "دنبال همین می‌گشتم." در زد. پیرمردی آمد بیرون گفت: "چی شده؟" مهدی آب را نشان پیرمرد داد. گفت: "ما..." پیرمرد عصبانی بود و گل‌آلود. دهانش را باز کرد و هر چی از دهانش در می‌آمد به شهردار و هرکس که می‌شناخت و نمی‌شناخت گفت! گفت: "حالا آمده‌ای اینجا که چه بگویی به من خانه خراب؟" مهدی گفت: "اگر یک بیل بیاوری بدهی ما کمکت می‌کنیم این آب را..." پیرمرد در را محکم بست و گفت: "برو بابا خدا پدرت را بیامرزد! نصفه شبی..." سر و صدا همسایه‌ها را کشید بیرون و آمدند به پرس و جو که چی شده؟ مهدی گفت: "آب دارد خانه این بنده خدا را خراب می‌کند. یک بیل می‌خواهیم فقط. دارید؟"

بیل را آوردند. آن شب من و مهدی جوی کوچکی کندیم و آب را هدایت کردیم به بیرون کوچه. تا اذان صبح کارمان طول کشید. خسته و خیس از آب و گل، فهمیدم مهدی شب‌ها را کجا صبح می‌کرده. دوران شهرداری مهدی، درخشان‌ترین دوران شهرداری ارومیه است... (ادامه دارد)

(منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان" - کتاب دوم، چاپ اول، ص ۱۷ - ۱۵)

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/22 13:2 توسط تبریزی |



(نقل از: علی عبدالعلی‌زاده) - ادامه پست قبل

این پنهان کاری فقط به زمان جنگ محدود نمی‌شد. به قبل از انقلاب هم بر می‌گشت. به سالهایی که دو برادر بزرگترش علی و رضا دستگیر شدند. علی چون بیشتر فعال بود اعدام شد. رضا هم حبس ابد گرفت. این ماجرا حدود سال پنجاه اتفاق افتاد و خیلی روی زندگی و فعالیت‌های مهدی و حمید سایه انداخت. حتی کمکشان کرد. بخصوص مهدی را. چون همه در دانشگاه او را دانشجوی آرام و سر به زیری می‌دیدند و هیچ‌کس نمی‌دانست در خفا به همه خط می‌‌دهد، سازماندهی می‌کند یا نهضت دانشگاهی تبریز را هدایت می‌کند. دانشگاهی که تمام فعالیتش دستِ چپی‌ها بود از سال پنجاه و دو که مهدی آمد، شد عرصه فعالیت بچه‌های مسلمانی که حتی تظاهرات هم می‌کردند. برای اولین بار توی همین دانشگاه بود که شعار "درود بر خمینی" گفته شد. اوج این حرکت در پانزده خرداد سال پنجاه و چهار بود که دانشگاه ما همزمان با قم تظاهرات کرد. مهدی آدم پشت پرده تمام این حرکت‌ها بود. البته ابوالحسن آل اسحاق و حمید سلیمی هم بودند منتها خط دهنده اصلی فقط مهدی بود و نا پیدای اصلی هم. چون زیر ذره‌بین بود باید ظاهر را حفظ می‌کرد.

حمید هم همینطور بود. نتوانست آن جو را تحمل کند. آمد تبریز، یکسال پیش مهدی ماند، دیپلمش را گرفت و به بهانه ادامه تحصیل رفت آلمان و از آنجا رفت سوریه تا مشغول آموزش نظامی شود و شد. تا زمان پیروزی انقلاب آنجا بود. اینها همه از سایه شهادت علی بود که روی زندگی این دو برادر خیلی سنگینی می‌کرد. مجبورشان می‌کرد منزوی باشند یا منزوی نشان بدهند. بعد هم که دیگر عادتشان شد کسی از آنها چیزی نداند، چیزی نفهمد. ساواک هم البته بیکار ننشسته بود. پنهانی او را زیر نظر داشت. یکبار احضارش کرد. بازجویی هم کرد. وقتی چیزی عایدش نشد مجبور شد آزادش کند.

این همان کلاف در هم‌پیچی است که مهدی نمی‌گذاشت کسی بازش کند. همین الان شاید کسی نداند که میخانه‌های تبریز در سال پنجاه و شش به دست کی‌ها و چطور به آتش کشیده شد. ولی من می‌دانم! او از این کار و از این آتش چیزی به کسی نگفت. اما من که فقط کوکتل مولوتف‌ها را درست کرده بودم بارها از این کار کوچکم برای همه گفته‌ام. همه فکر می‌کردند او کیست که ساکت می‌آید و می‌رود و کاری با هیچ‌کس ندارد... (ادامه دارد)

(منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان" - کتاب دوم، چاپ اول، ص ۱۴ - ۱۲ با تلخیص)

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/18 11:59 توسط تبریزی |



أین بقیة الله التی لا تخلو من العترة الهادیة
(میلاد امید بخشش مبارک)

***

برداشت نوشت: تهران بی‌تعارف دارد تبدیل به یک دارالمجانین حسابی می‌شود (یا شده)! زن و شوهر میانسال، وسط میدان انقلاب چنان حملات لفظی و فیزیکی اکشنی بهم می‌کردند که من اول فکر کردم لوکیشن فیلمبرداری است و احتمالاً سر صحنه هستند و دارند بازی می‌کنند! بعد که دیدم خبری از دوربین و فیلمبرداری و این حرفها نیست و صحنه واقعی است نمی‌دانستم چه برداشتی باید بکنم. یقیناً نظیر این صحنه‌های ناهنجـــــار (و صحنه‌های نا هنجار دیگر با موضوعاتی دیگر!) را بدلایل معلوم، غیر از تهران جای دیگری نمی‌توان پیدا کرد. اگر نبود بخاطر دانشگاه و مقداری از دوره که باقی مانده و همینطور حضور چند نفر از دوستان اهل صدق و صفا، دیگر تهران نمی‌آمدم. پیشنهادم به شهرداری این است که این تابلوهای خوشگلی را که رویشان نوشته "تهران، شهر اخلاق" (!) جمع کند.
کارهای عملی پایاننامه تمام شد (شکلک شاخ غول شکستن). فاز آخر کار، خونگیری از شترمرغ‌ها و جداسازی سرم و تعیین سطح سرمی هورمونهای تیروئیدی به روش رادیوایمینو اسی بود که انجام شد به لطف خدا (پست بعد امتحان فیزیولوژی و بیوشیمی می‌گیریم!). دارم آماده می‌شوم برای دفاع. همه چیز مدتی است تحت الشعاع درس و پایاننامه و دفاع (و بعد از آنهم احتمالاً فرار مغزها!!) قرار گرفته. از جمله بروز شدن اینجا. امروز بلاگفا بازی درنیاورد و بالاخره موفق شدم بروز کنم.

(نقل از: علی عبدالعلی‌زاده)

خانه‌شان بیست کیلومتری از شهر فاصله داشت. فقط برای درس خواندن می‌آمدند خانه عمه‌شان که توی کوچه ما بود. من فقط همین را ازش می‌دانستم. او اصلاً نمی‌گذاشت چیز بیشتری بدانم. من حتی نمی‌دانستم که نامادری دارند و از وقتی حمید سه ساله بوده آمده‌اند خانه آنها و در همان خانه بیرون شهر زندگی می‌کنند.
شهردار که شد یک روز با هم رفتیم خانه‌شان. به من گفت: "همین جا بنشین من الان بر می‌گردم!" آمدنش خیلی طول کشید. رفتم دم در خانه‌شان دیدم مهدی رفته توی حیاط نشسته دارد لباس می‌شوید. خیلی تعجب کردم. نگران هم شدم که چرا با این پست و مقام آمده این جا دارد لباس می‌شوید. فکرم به هزار جا رفت. تا اینکه خودش آمد. گفت آن لباس‌ها، لباس‌های برادر و خواهرهای ناتنی‌اش هست و او باید این کار را بکند. گفت: "من کم می‌آیم اینجا. هر وقت هم می‌آیم دلم می‌خواهد حضورم مفید باشد." مهدی همین بود. اگر من پنج ساعت با او بودم فقط من می‌دانستم که در آن پنج ساعت مهدی چکار کرده، کجا رفته، چی گفته.
یا نگهبانی دادنش در سپاه. هر شب می‌رفت سپاه نگهبانی می‌داد. نگهبانی دادنش هم با همه فرق داشت. تا عصر شهرداری می‌ماند. عصر می‌رفت یک لقمه نان می‌خورد، بی‌سیم را بر می‌داشت می‌رفت چند کیلومتر بیرون شهر، می‌نشست توی سنگری که خودش ساخته بود و نگهبانی می‌داد. آنجا مسیری بود که دموکرات‌ها خیلی رفت و آمد داشتند. قرار بود اگر آمدند رد شدند با بی‌سیمش علامت بدهد. این را جز من و چند نفر دیگر کسی خبر نداشت. حتی بچه‌های سپاه هم نمی‌دانستند مهدی می‌آید سپاه. فقط فرمانده و بی‌سیم‌چی در جریان بودند. این پنهان کاری فقط به زمان جنگ محدود نمی‌شد. به قبل از انقلاب هم بر می‌گشت... (ادامه دارد)

(منبع: "به مجنون گفتم زنده بمان" - کتاب دوم، چاپ اول، ص ۱۱)

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/14 16:9 توسط تبریزی |



روزی حمید با نامه‌ای از آقا مهدی آمد. مضمون نامه این بود: برادر صمدلوئی! بدینوسیله برادر حمید باکری به عنوان جانشین گردان حضرت قائم (عج)  معرفی می‌شوند.
با دریافت نامه جا خوردم. یعنی چه؟ حمید آقا معاون من بشود آن هم در این گردان؟ لابد اشتباه شده است.
حمید گفت: نه اشتباهی در کار نیست. حتماً داداش مهدی اینگونه که صلاح دیده درست است.
به حمید آقا گفتم: اگر اجازه بدهید بروم با آقا مهدی صحبت کنم.
حمید گفت: نه دَدَ بالا*، اگر بروی با آقا مهدی صحبت کنی مثل این است که به من اهانت کرده‌ای.
از برگزاری رزم‌های شبانه می‌شد فهمید که عملیاتی در پیش است.
صمدلوئی بعد‌ها فهمید که آقا مهدی برای پوشاندن ضعف‌های گردان او برادرش حمید را که جانشین لشگر بود به جانشینی آن گردان معرفی کرده است تا بطور غیر مستقیم آنها را برای عملیاتی که در پیش بود آماده سازد.
گرچه در این میان شأن و شخصیت حمید نادیده گرفته می‌شد اما حمید و آقا مهدی با این کار می‌خواستند آن گردان را تقویت کنند.

پی‌نوشت: بنظر شما سیستم مدیریتی ما اخلاق اسلامی‌اش را کجا جا گذاشته‌؟

* "دَدَ بالا" خطابی محبت آمیز به زبان آذری است که بین رزمندگان آذری در جبهه رایج بوده.

(منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطره‌ها" به کوشش حسین نجفی)

+ نوشته شده در جمعه 1388/05/02 13:15 توسط تبریزی |


X

چشم تو خورشـــید را بر نمی‌تابد پس بیهـــوده چشـم در خورشیـد مدوز. سهم تـــــو از خورشــید آن است که در آینه می‌بینـی
اما روزگار آینه‌ها نیز سپری گشته است. آینه‌های شکست گرفته و هزار تکه هر یک به قد خویــــــش قدری نــــــور می‌تابنـــد و هر یک به قدر خویش پاره‌ای از خورشــید را حکایت می‌کنند



صفحه نخست
پست الکترونیک



دوستــانی که در مشاهده وبلاگ با مشکل مواجه هستند (مخفی شدن انتهـــــای سطـرها زیر این ستون) برای رفع مشـکل، میزان رزولوشن مونیتـور خود را به 1024 در 768 تغییر بدهند. ممکن است با این کار، سایز فونت‌ها قـــــدری ریزتر شود. این مشـکل مربوط به نـوع قالب وبلاگ است که بابت آن از دوستان عذرخواهی می‌کنم



لوگو







آرشیو


آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387



یادها
!گمان می‌کنم می‌سوخت
!چهار کلمه هم چهار کلمه است
!این چه قرآن خواندنی است؟
!جنازه‌ام بدست نمی‌آید
جواب خدا
شدیداً به موعظه نیازمندم
حرف آخر را ایمان می‌زند
!بعد جنازه حمید ...
نیازی به این کار نبود
بچه‌های مردم
اذان آقا مهدی بر بالای دکل
حکم آنچه تو فرمایی
مهدی باکری مظهر غضب الهی
!سنگر را می‌دهی؟
مؤمن! کار، کار است
قرآنِ کوچکِ روی سجاده
سفارش امام خمینی (ره) در مورد آقا مهدی
آخرین سخنرانی شهید باکری
ای یومی من الموت افر
و جعلنا
زیر لب گفت چشم
!بلند شوید آقا مهدی رفت
از مقابل او باید گریخت
بسوی دجله
با آنها کار داریم
خیلی خسته‌ام
حالا وقت گذشتن از دجله است
رقصی چنین
او را باید در کام خطر جستجو کرد
!نقش زمین
بی خواب و خور
فرمانده لشگر را چه به این کارها؟
عاشورای مهدی باکری
رفتن بی بازگشت
آخرین تصویر شهید باکری
پا نگذاشتن شهید باکری روی جنازه عراقی‌ها
...اصغر - اصغر، مهدی
دیگر کسی نمانده است
طمأنینه عجیب شهید باکری
!دارید سرم کلاه می‌گذارید؟
تا آخرین نفس
از بچه‌های عاشورا تا سرباز آمریکایی
مردان آنسوی آب
بی اعتنا به آتش دشمن
دقایق آخر (1) - محاصره
دقایق آخر (2) - چیزهایی می‌بینم که شما نمی‌بینید
دقایق آخر (3) - دست و پای مهدی را ببندید و به عقب بیاورید
دقایق آخر (4) - شما تو سیاست دخالت نکنید
دقایق آخر (5) - خداحافظ سردار
وظیفه - کلامی از آقا مهدی
خودش را رفت رساند به دریا
نعمت همنشینی با مهدی
یکی از نادرترین طراحان تاکتیکی جنگ
(دوران دانشجویی (1
نمی‌دانستم تحصیلات عالیه دارد
از آقای شهردار تا قبضه‌چی خمپاره
ایشان آقای باکری‌اند
لازم است به ریش آدم بخندند
کجایند مردان بی ‌ادعا...؟
شهرداری و لباس شستن و پنهان کاری
(دوران دانشجویی (2
ما شهردار این شهریم باید بتوانیم جواب این مردم را بدهیم
آقا مهدی و پرورشگاه
شهرداری که با نفسش می‌جنگید
نگذاشت کسی باخبر شود
حرفهای پشت سر مهدی
فرمانده لشگر در مراسم زیارت عاشورا
تدبیر، دقت، بیت‌المال و آن سنگ
شجاعت آقا مهدی
نیم کردار باکری
اجازه نداریم بخوابیم
تحمید موقع شلیک آرپی‌جی
معتقدم او چند بار شهید شده
خشم آقا مهدی
لشگر خوبان
اینها برکت را از لشگر اسلام می‌گیرند
(دوران دانشجویی (3
فتح المبین

یادگاری‌های آقا مهدی
سالشمار زندگی
آلبوم عکس
صدای آقا مهدی
وصیتنامه
دستخط ها
مدارک شناسایی
اوراقی از پرونده دانشجویی
در کلام رهبر


یادداشت‌های آزاد
گریزی وبلاگی از مجنون به غزه
برداشت شما چیست؟
!قابل توجه خوش پوش‌ها
و کان وعدا مفعولا
فحش آبدار
انی انا العباس اغدوا بالسقاء
حقیقت
!گلایه‌ای از آقای صدا و سیما
!باکری‌ها ضد ولایت فقیه‌اند
بجای آپ
اسفند عاشورایی 63
بر کرانه ازلی و ابدی حیات
دشت نفسهای‌مان سزاوار توپ‌های توست - یادی از سردار شهید حسن شفیع زاده
برای مقام معظم رهبری
با اجازه احسان و آسیه
شبی که احمد شدم
اینجا هفته دفاع مقدس است
یادی از شهید نادر مهدوی و همرزمانش
یادی از شهید مهدی زین‌الدین، فرمانده پارسای لشگر 17 علی بن ابیطالب


همراهان
سید قاسم ناظمی
پیله
پروانگی
ابتدا
تلخک
راحت الحلقوم
اندر عوالم خودی
سمفونی باران در خلاء
حسین مداحی
جناب شیدا
الف‌های هرز
هلوع
می طهور
روح و ریحان
سبحان
عطای کثیر
خیبرشکن
شیفتگان خدمت
کشکول جوانی
زمزم دل
یادداشت‌های من
همه چیز از خدا و برای خدا
یک انسان نه چندان معمولی
نا آرام
بشری
الهدی
مولایم
حوریب
رخ اندیشه
شوق پرواز
زیباترین شکیب
دفترچه یادداشت
نسیمی از بهشت
در سایه‌سار معرفت
پشت مرزهای ممنوعه
!کمی تا قسمتی توهم
این خودمم
شمیم زهرا
سبوی تنهایی
یا حنان
نرگسی
طواف دل
بی قرار
امید منتظر
نون اول نامه
یک وجب دل
سه نقطه
آخرین دوران رنج
کنز
تا یوسفم از چاه بر آید
وبلاگ ایران اسلام
دم مسیحایی
سیصد و سیزده بهشتی
(طلبگی (خاطرات طلاب شهید
بزم عشاق
حرف دل
پلخمون
مشکوة
طراوت
زایر صفا
بیان
وبلاگ شهیدان
الف لام میم
تورجان
حاج علا
عرشیان
گذرگاه شیشه‌ای
شاسکولها به بهشت نمی‌روند
معلم شهید، همت
شهید احمد کاظمی
با همـــــه و دور از همـــه
کانال ماهی


برداشت شما چیست؟


برای مشاهده نتایج و آثار رسیده کلیک کنید



لوگوهای‌ منتخب


پایگاه مقام معظم رهبری

بنیاد فرهنگی و خیریه نیمه شعبان مسجد آیت الله انگجی تبریز

مرکز اطلاع رسانی موسسه فرهنگی هنری شهید آوینی

مجمع وبلاگ نویسان مسلمان

بچه‌های قلم

مرکز اسناد انقلاب اسلامی

موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

مؤسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر

شیفتگان خدمت - وبلاگی برای شهید بهشتی





Design by : Night Skin