تبليغاتX
شهید آقا مهدی باکری




دور از چشم آقا مهدی دو تا جعبه انار و پرتقال آوردیم توی سنگر فرماندهی، پشت وسایل‌ قایمشان کردیم. آمد پرسید: اینا چیه؟
گفتم: میوه.
گفت: من که نگفتم نارنجک است، اینجا چکار می‌کند؟
گفتم: برای چیز است دیگر... گفتم شاید شما...
سرزنشم کرد. گفت: بار آخر باشد می‌روید به تدارکات تک می‌زنیدآ.
گفتم: چشم.
گفت: اینقدر نگو چشم. سریع با شریک جرمت می‌روی سر نماز بین بچه‌ها تقسیم می‌کنی.
گفتم: نه! این را نه. بچه‌ها به ریشمان می‌خندند.
آقا مهدی گفت: گاهی لازم است که بچه‌ها به ریش آدم بخندند... بگو هر کی خورد صلوات یادش نرود.

(منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطره‌ها" به کوش حسین نجفی)

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31 16:50 توسط تبریزی |



با اجازه آقا مهدی

نقل است که شب مبعث بوده که بنده یهو این ورا پیدایم شده! و به همین مناسبت به شکلی بی مُسمی اسم "احمد" را توی شناسنامه ام نوشته اند. فلذا بنده الان، هم اسم پیامبر اسلام (ص) هستم و کلی از این لحاظ احساس... احساس ِ.... نمی دانم چه احساسی دارم! کاش اسم با مسمی تری داشتم. بگذریم از این شکسته نفسی! ان شاء الله در شب و روز عید مبعث احساسها خوب باشد. حقیقتاً دامت ایامکم ملیـــــــــــــــــئة بالافراح!

قریب یک هفته است که برای کارهای باقی مانده پایاننامه، رحل اقامت را از تبریز به تهران افکنده ام (همی!). شوق زیارت رفقا را دارم ولی وقت امان نمی دهد. باید تا آخر تابستان دفاع کنم. دیروز را در بخش آناتومی دانشکده به شب رساندم. نزدیک ده ساعت سرم توی میکروسکوپ بود برای ثبت نتایج مشاهده چهارصد عدد لام بافت شناسی که با عرق جبین و کدّ یمین در طول یکسال از نمونه های غده تیروئید شتر مرغ به روش پارافین امبدینگ تهیه و با تکنیک های هماتوکسیلین - ائوزین، ماسون تری کروم گرین، رتیکولین و پی.اِی.اس رنگ آمیزی شده اند (نیم واحد درس هیستوتکنیک. پست بعد امتحان می گیریم!). موقع ترک آزمایشگاه توی آینه که نگاه کردم چشمهایم مثل دلم خون بودند (بسیار با ایهام!).

پی نوشت یک: این شتر مرغ حقیقتاً هم شتر است، هم مرغ! اگر باور ندارید حتماً جلسه دفاعیه تشریف بیاورید توضیحات تفصیلی بدهم خدمتتان (گل نیاورید. متشکرم!). یکسال بود به خیال اینکه شترمرغ هم مثل بقیه پرندگان مثل بچه آدم پرنده است (!) داشتم دنبال غده اولتیموبرانشیال این پرنده کنار تیروئیدش می گشتم. به شصت نفر هم در داخل و خارج در این یکسال ایمیل زده بودم که بیائید این را برای من پیدا کنید ولی جواب نگرفته بودم تا اینکه دیروز فهمیدم که شترمرغ در میان پرندگان استثناء است و این غده را ندارد و سلولهای پارافولیکولر سازنده کلسیتونین در این پرنده بجای تجمع در غده اولتیموبرانشیال و تشکیل آن، در خود پارانشیم تیروئید هستند (حق انتشار این کشف علمی برای خودم محفوظ است!). فلذا این یک قلم مرغ از این لحاظ کاملاً شتر است و هیچ به مرغ نمی ماند! اما دیروز یک چیز دیگر را هم فهمیدم. آن هم اینکه چرا خواجه نصیرالدین طوسی فرموده: "من لم یعرف الهیئة و التشریح فهو عنین فی معرفة الله". خلاصه اش یعنی اینکه که هر کس نجوم و آناتومی بلد نباشد از شناخت خدا ناتوان است! (ما عارف بالله هستیم حالا. شما برای خودتان فکری بکنید!)

پی نوشت دو: منابع مطالب برای آپ کردن وبلاگ آقا مهدی را تبریز جا گذاشته باشی و بخواهی از آقا مهدی بنویسی کار سختی است. نمی خواستم بدون رجوع به منبع و از حافظه نوشته باشم فلذا این پست این شکلی رفت روی وبلاگ. پست بعدی را از تبریز و برای آقا مهدی عزیز خواهم نوشت.

پی نوشت سه: با ایشان که مشهد مقدس مشرف است تماس می گیرم و می گویم: خووووب با رئیس جمهورتان در رفتید مشهد که این هفته نماز جمعه نیائید! مثل همیشه حاضر جواب است؛ جواب دندان شکنی می دهد!! از آنچه دلم را این چند روزه اینجا خون کرده گلایه می کنم. می گوید: "ان شاء الله گربه بوده!" می گویم: ان شاء الله!

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/29 1:32 توسط تبریزی |



(نقل از: محسن رضایی)

اولین باری که مهدی را دیدم قبل از عملیات فتح المبین بود. یکی از فرماندهان تیپ (شهید احمد کاظمی) آمده بود به من گزارش بدهد که دیدم یک نفر همراهـــش آمده، ساکت و با حجب و حیــــا. آن فرمانده گزارشش را می داد و من تمام توجهم به غریبه بود. بعد که فرمانده گزارشش را داد پرسیدم او کیست؟ گفت: ایشان آقای باکری اند. گفتم: کدام باکری؟ گفت: مهدی. گفتم: قبلا کجا بودند؟ گفت: ارومیه.
یادم آمد او همان باکری است که در ارومیه حرف پشت سرش زیاد بود و از او گزارش‌های زیادی به من رسانده بودند. همان موقع هم در ذهنم هست که روی او به عنوان یک فرد فعال حساب می‌کردم...

باکری روز اول که به جبهه آمد، شش نفر در اختیارش بود. با برادرش حمید و شفیع‌زاده چند تا خمپاره داشتند. در آبادان با آنها کار می‌کردند. چه شد که آن دسته کوچک پنج شش نفری به لشگر دلاور ۳۱ عاشورا با ده هزار نفر رزمنده تبدیل شد؟ چطور این پنج شش نفر ظرف مدت دو سال به یک سازمان منسجم قدرتمند و منضبط تبدیل شد؟ ...

(منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطره‌ها" به کوشش حسین نجفی)


پی‌نوشت یک: مهدی باکری ۲۸ سال داشت که یک لشگر ده هزاری نفری را اداره می‌کرد. یکبار با سید قاسم ناظمی ( گرد آورنده کتاب "خداحافظ سردار" ) در این مورد صحبت می‌کردیم گفت: ما بخواهیم بین ده هزار نفر خرما پخش کنیم قاطی می‌کنیم!

پی‌نوشت دو: کدامیک از گزینه‌های زیر پاسخ آن "چه شد" و "چطور" بالا است؟
الف) چون مهدی باکری بجای برنامه چهارساله توسعه، برنامه دو ساله داشت.
ب) چون مهدی باکری برنده جایزه ملی مدیریت پروژه بود.
ج) چون سازماندهی ده هزار نفر کاری ندارد. 
د) چون مدیریت کاری ندارد و همه می‌توانند مدیریت کنند.

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/22 0:53 توسط تبریزی |



آقا مهدی کسی نبود که با کت و شلوار شیک بیاید، دستش را به کمرش بزند و دستور بدهد. با یک لباس معمولی آمد پیش ما گفت: شماها را امروز فرستاده‌اند؟

فکر کردم از خودمان است. یکی بهش گفت: آره! آن بیل را بردار بیاور از اینجا مشغول شو! او هم به روی خودش نیاورد. رفت بیل را برداشت و شروع کرد به کار.

دو سه نفر آمدند گفتند: آقای شهردار! شما چرا؟ گفت من و آنها ندارد. کار نباید زمین بماند. ما هم از خجالت رفتیم بیل را ازش بگیریم. نگذاشت... (کریم قنبری)

***

آبانماه سال ۵۹ خرمشهر سقوط کرده بود. آبادان در محاصره بود. جاده آبادان به اهواز و ماهشهر به آبادان بسته بود. عراقی‌ها حتی از بهمنشیر نیز عبور کرده بودند. یعنی ما از راه خشکی نمی‌توانستیم عبور کنیم. تنها راهمان یا پرواز با هلی‌کوپتر بود یا گذر از آب بهمنشیر و آن هم با لنج.

آقا مهدی باکری با حسن شفیع‌زاده (که بعدها فرمانده توپخانه سپاه شد) آمدند بندر ماهشهر تا خودشان خمپاره انداز را به آبادان برسانند. لنجی که آمد پر از کیسه‌های آرد بود. ناخدای لنج گفت: "اگر می‌خواهید ببرم‌تان آبادان باید تمام این کیسه‌ها را خالی کنید و گرنه آبادان بی آبادان."

خودشان می‌گفتند دو روز طول کشید تا آن کیسه‌ها را از لنج خالی کنند. وقتی هم آمدند، رفتند جبهه فیاضیه و شفیع‌زاده شد دیده‌بان و مهدی مسئول قبضه. سهمیه هر روزشان فقط سه گلوله بود و بیشتر نداشتند. این درست زمانی بود که بنی‌صدر بعنوان فرمانده کل قوا حاضر نبود هیچ سلاح و مهماتی به ما بدهد و پشتیبانی‌مان بکند... (رحیم صفوی)

(منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطره‌ها" به کوشش حسین نجفی)

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/18 0:44 توسط تبریزی |



 

"عجب تمثیلی است این که علی مولود کعبه است. یعنی باطن قبله را در امام پیدا کن!"

(شهید آوینی، فتح خون، ص۴)

***

میلاد با سعادت مولی علی (ع) و روز پدر مبارک. دنبال مطلبی بودم بمناسبت روز پدر که نمی‌دانم چطور شد یاد وصیتنامه حمید باکری افتادم. حمید بخش عمده وصیتنامه‌اش را خطاب به فرزندانش (احسان و آسیه) نوشته.

پرانتز باز:

روزهای اول دانشجویی - سال ۷۵ - با دوستی بین بچه‌های کلاس آشنا شدم که علاوه بر اینکه دروس سخت دامپزشکی را خوب می‌خواند از علاقمندان دکتر شریعتی بود و کتابهای دکتر را هم خوب خوانده بود و اشراف داشت (الان متخصص باسوادی در رشته میکروبیولوژی دامپزشکی شده). با تشویق او مدتی برای خواندن کتابهای دکتر شریعتی وقت گذاشتم. یک روز به او گفتم می‌خواهی متنی در معرفی شریعتی بنویسم بدهیم توی یکی از نشریات دانشگاه چاپ بشود؟ در جوابم حرف خوبی زد که تا امروز یادم نرفته. گفت: "برای معرفی شریعتی لازم نیست متن بنویسی. یک خط بنویس: کتابهای شریعتی را بخوانید! کتابهای شریعتی خودشان معرف او هستند." پرانتز بسته!

این را گفتم که بگویم با وجود وصیتنامه‌ای که از حمید باکری بجا مانده، برای نوشتن از اینکه او چطور پدری بوده نیاز به مطلبی دیگر یا نقل خاطره‌ در این مورد نیست. وصیتنامه‌ای که او نوشته حقاً گویا و کافی است. این وصیتنامه ۲۱ بند دارد که هر بندش هم یک یا دو سطر بیشتر نیست. ۱۴ بند آنرا خطاب به بچه‌هایش نوشته و ۷ بند بقیه خطاب به همسر مکرمش است که ۳ بند از این ۷ بند، باز در مورد بچه‌هاست. این وصیتنامه کاملاً نشان از احساس مسئولیت شهید حمید باکری در قبال تربیت فرزندانش دارد. بصیرت و دقت او در انتخاب مواردی که برای تذکر به فرزندانش آورده بسیار قابل تأمل است. من شخصاً به این دقت او غبطه می‌خورم. نمی‌خواهم حمید باکری را تعریف کرده باشم اما وصیتنامه او نکات مهمی دارد که بنظر من بر هر پدر مسلمانی که دغدغه تربیت فرزندانش را دارد فرض است که دست کم به تعدادی از آنها توجه داشته باشد. این وصیتنامه را اینجـا گذاشته‌ام. اگر تمایل داشتید بخوانید.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/15 11:30 توسط تبریزی |



(نقل از: امیر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی)

اوایل انقلاب مأموریت داشتم برای آزادسازی چند شهر در منطقه شمالغرب به آنجا بروم. وقتی به منطقه رسیدیم برای همکاری و استفاده از برادران سپاه، شهید مهدی باکری را به عنوان مسئول عملیات سپاه ارومیه به من معرفی کردند. طی چند عملیات در کمتر از ده روز کلیه شهرهای مورد نظر پاکسازی شد. در این مأموریت از نزدیک با روحیه فداکاری و شجاعت و دلاوری شهید باکری آشنا شدم.

زمانی که برای نبرد با متجاوزین عراقی به منطقه جنوب رفتیم با شهید باکری سر و کار مداوم داشتم. شهید باکری یکی از فرماندهان خوب و لایق و شایسته سپاه بودند و در هر عملیاتی مأموریت خود را به نحو احسن انجام می‌دادند و از مشخصات بارز ایشان عمیق و دقیق بودن در کارها بود.

بنده با اینکه مدت زیادی با ایشان کار می‌کردم، نمی‌دانستم که وی تحصیلات عالیه دارد و مهندس* است و تصور من این بود که ایشان یک فرد معمولی است.

(منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطره‌ها" به کوشش حسین نجفی)

* شهید باکری فارغ التحصیل دانشکده فنی تبریز (۱۳۵۶) در رشته مهندسی مکانیک بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11 1:9 توسط تبریزی |



(نقل از: کاظم میرولد - از دوستان شهید باکری در دوران دانشجویی)

مهر ماه سال ۱۳۵۲ اولین ملاقات من با آقا مهدی در ساختمان شماره ۷ دانشکده فنی تبریز رخ داد. جوانی آرام، با چهره‌ای دوست داشتنی که در عمق نگاهش یک غم کهنه نهفته بود. راز و رمز این غم و چهره آرام، دنیای عجیبی است که تا کنون هیچ کس در ترسیم واقعی آن موفق نبوده است. همچنین به خاطر عظمت مهدی و بزرگی همراه با اخلاص او، ساواک نیز هرگز به درون پر غوغای او دست نیافت و نا امید از ظاهر خاموش او به حیله‌های دیگر دست زد.

او بنده‌ای از بندگان خدا بود که صبر، اخلاص، صداقت در عمل، سلامت در نفس، شجاعت و فداکاری، تواضع و فروتنی، بی ادعایی و کم حرفی و پرکاری و سخت کوشی را در حد کمالش در وجود خود پر کرده بود.

در دوران دانشجویی بین سالهای ۵۲ تا ۵۶ آقا مهدی معتقد بود که دل کندن از مال مقدمه است برای دست شستن از جان. در تقسیم کار آنچه را ارزش می‌شمرد این بود که کارهای پست تر و سخت تر را بیشتر بعهده بگیرد و این را یک مسابقه برای شکست نفس خود و فرار از تنبلی تلقی می‌کرد.

(منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطره‌ها" به کوشش حسین نجفی)

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07 22:23 توسط تبریزی |



(محسن رضایی)

مهدی در تاکتیک فوق العاده بود. همیشه بعد از اتمام جلساتی که با فرماندهان در خصوص طراحی و مانور عملیات تشکیل می دادم دو نفر را نگه می داشتم و در خصوص تاکتیک آن عملیات با آنها صحبت می کردم. یکی مهدی باکری بود و دیگری حسین خرازی. اگر آنها در بعد تاکتیک، عمیات را تأیید می کردند تصمیم نهایی را اتحاذ می کردم. آقا مهدی یکی از نادرترین طراحان تاکتیکی جنگ بود...

آقا مهدی باکری، استاد عبور از موانع و مشکلات رزمی بود. ایشان ۱۲ نفر رزمنده را انتخاب کرده و به آنها آموزش داده و گفته بود به محض آن که به شما دستور دادم از سنگرها بیرون می آیید، با سرعت تمام فاصله صد متری خود با دشمن را طی می کنید، خود را به داخل سنگرهای آنها می اندازید و آنها را خلع سلاح و دستگیر می کنید. ایشان آنچنان در انتخاب افراد درست عمل کرده و زمان مناسبی را برای حمله برگزیده بود که رزمندگان تحت امر او مثل صاعقه بر سر دشمن ریختند و آنها را بدون اینکه فرصت عکس العملی پیدا کنند از پای درآوردند و خط را شکستند و پیش رفتند.

مهدی باکری همیشه در برآورد تعداد رزمنده و گروهان ها و گردان ها در مقابله با دشمن و چگونگی انجام مأموریت خود نظر دقیق و پخته ای می داد. به همین دلیل هر گاه در درستی پیشنهاد ها و راه حل های دیگر فرماندهان به شک می افتادم، با آقا مهدی و حسین خرازی مشورت می کردم و تأیید نهایی را از آنها می گرفتم. 

(منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطره‌ها" به کوشش حسین نجفی)

+ نوشته شده در شنبه 1388/04/06 0:13 توسط تبریزی |



(محسن رضایی)

از چهره باکری می‌توان قدرت و صلابت اسلام را درک کرد. همیشه احساس می‌کردم که همنشینی با مهدی برای من یک نعمت است.
یکی از ویژگی‌های شهید باکری در کنار ویژگی‌های بالای اخلاقی و اعتقادی و شهادت طلبی، این بود که مهدی از بزرگترین تئوریسین‌ها و نظریه پردازهای نظامی بود. چه کسانی بهتر و شایسته‌تر از باکری‌ها می‌توانند الگو باشند برای آنهایی که متعلق به عصر ما، ملت ما و آرمانهای ما هستند. آنها الگوهای عملی واقعی ما هستند.
وی سر تا پا اطمینان بود و قلبی آرام داشت. گاهی می‌شد که دو ساعت در جلسه می‌نشست ولی حرفی نمی‌زد و گاهی هم که لحظات حساس بود، حرف‌های مهمی می‌زد و گاهی سخنان او بود که مسیر را تعیین می‌کرد. مهدی هیچگاه خوف به دل راه نمی‌داد.
من شک ندارم که شجاعت او از شجاعت بسیاری از قهرمانان تاریخ ما بالاتر بود.

(منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطره‌ها" به کوشش حسین نجفی)

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/02 23:48 توسط تبریزی |



(اثر طبع جواد محمد‌زمانی)

 ديشب اين طبع، بي‌قرار شما
خواست عرض ارادتي بكند
دست كم از دل شكسته‌تان
واژه‌هايم عيادتي بكند

***

چشم بد دور، عمرتان بسيار
كس نبيند ملالتان آقا!
ما نمرديم خون دل بخوري
تخت باشد خيالتان آقا!

***

چيست روباه در مصاف شير؟!
چه نيازي به امر يا گفته؟!
تو فقط ابرويي به هم آور
مي‌شود خواب دشمن آشفته

***

هست خاموشي‌ات پر از فرياد
در تو آرامشي است طوفاني
«الذي انزل السكينه» تو را
كرده سرشار از فراواني

***

واژه‌ها از لبت تراويدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفريدند در دل مردم
عزت، آمادگي، حماسه، حضور

***

اين حماسه همه ز يمن تو بود
گرچه از آن مردمش خواندي
رهبرا! تا ابد ولي محبوب
در دل عاشقان خود ماندي

***

سهم دلدادگان تو سلوي
قسمتِ دشمنان تو سجيل
رهبري نيست در جهان جز تو
كه ز امت چنين كند تجليل

***

نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاري است انقلاب چون كوثر
هان! «فصل لربك وانحر»

***

گرچه در باغ سينه‌ات داري
لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها
گفتي اما نمي‌روي چو حسين
تا ابد زير بار بدعت‌ها!

***

ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمكران گل كرد
بغض تو تا شكست بر لب‌ها
ذكر يا صاحب الزمان (عج) گل كرد

***

جان ايران! چه شد كه جانت را
جان ناقابلي گمان كردي؟!
آبروي همه مسلمانان
اشك ما را چرا درآوردي؟!

***

جسم تو كامل است، ناقص نيست
مي‌دهد عطر يك بغل گل ياس
دستت اما حكايتي دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِي العباس!

منبع: فارس‌نیوز

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/01 19:32 توسط تبریزی |


X

چشم تو خورشـــید را بر نمی‌تابد پس بیهـــوده چشـم در خورشیـد مدوز. سهم تـــــو از خورشــید آن است که در آینه می‌بینـی
اما روزگار آینه‌ها نیز سپری گشته است. آینه‌های شکست گرفته و هزار تکه هر یک به قد خویــــــش قدری نــــــور می‌تابنـــد و هر یک به قدر خویش پاره‌ای از خورشــید را حکایت می‌کنند



صفحه نخست
پست الکترونیک



دوستــانی که در مشاهده وبلاگ با مشکل مواجه هستند (مخفی شدن انتهـــــای سطـرها زیر این ستون) برای رفع مشـکل، میزان رزولوشن مونیتـور خود را به 1024 در 768 تغییر بدهند. ممکن است با این کار، سایز فونت‌ها قـــــدری ریزتر شود. این مشـکل مربوط به نـوع قالب وبلاگ است که بابت آن از دوستان عذرخواهی می‌کنم



لوگو







آرشیو


آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387



یادها
!گمان می‌کنم می‌سوخت
!چهار کلمه هم چهار کلمه است
!این چه قرآن خواندنی است؟
!جنازه‌ام بدست نمی‌آید
جواب خدا
شدیداً به موعظه نیازمندم
حرف آخر را ایمان می‌زند
!بعد جنازه حمید ...
نیازی به این کار نبود
بچه‌های مردم
اذان آقا مهدی بر بالای دکل
حکم آنچه تو فرمایی
مهدی باکری مظهر غضب الهی
!سنگر را می‌دهی؟
مؤمن! کار، کار است
قرآنِ کوچکِ روی سجاده
سفارش امام خمینی (ره) در مورد آقا مهدی
آخرین سخنرانی شهید باکری
ای یومی من الموت افر
و جعلنا
زیر لب گفت چشم
!بلند شوید آقا مهدی رفت
از مقابل او باید گریخت
بسوی دجله
با آنها کار داریم
خیلی خسته‌ام
حالا وقت گذشتن از دجله است
رقصی چنین
او را باید در کام خطر جستجو کرد
!نقش زمین
بی خواب و خور
فرمانده لشگر را چه به این کارها؟
عاشورای مهدی باکری
رفتن بی بازگشت
آخرین تصویر شهید باکری
پا نگذاشتن شهید باکری روی جنازه عراقی‌ها
...اصغر - اصغر، مهدی
دیگر کسی نمانده است
طمأنینه عجیب شهید باکری
!دارید سرم کلاه می‌گذارید؟
تا آخرین نفس
از بچه‌های عاشورا تا سرباز آمریکایی
مردان آنسوی آب
بی اعتنا به آتش دشمن
دقایق آخر (1) - محاصره
دقایق آخر (2) - چیزهایی می‌بینم که شما نمی‌بینید
دقایق آخر (3) - دست و پای مهدی را ببندید و به عقب بیاورید
دقایق آخر (4) - شما تو سیاست دخالت نکنید
دقایق آخر (5) - خداحافظ سردار
وظیفه - کلامی از آقا مهدی
خودش را رفت رساند به دریا
نعمت همنشینی با مهدی
یکی از نادرترین طراحان تاکتیکی جنگ
(دوران دانشجویی (1
نمی‌دانستم تحصیلات عالیه دارد
از آقای شهردار تا قبضه‌چی خمپاره
ایشان آقای باکری‌اند
لازم است به ریش آدم بخندند
کجایند مردان بی ‌ادعا...؟
شهرداری و لباس شستن و پنهان کاری
(دوران دانشجویی (2
ما شهردار این شهریم باید بتوانیم جواب این مردم را بدهیم
آقا مهدی و پرورشگاه
شهرداری که با نفسش می‌جنگید
نگذاشت کسی باخبر شود
حرفهای پشت سر مهدی
فرمانده لشگر در مراسم زیارت عاشورا
تدبیر، دقت، بیت‌المال و آن سنگ
شجاعت آقا مهدی
نیم کردار باکری
اجازه نداریم بخوابیم
تحمید موقع شلیک آرپی‌جی
معتقدم او چند بار شهید شده
خشم آقا مهدی
لشگر خوبان
اینها برکت را از لشگر اسلام می‌گیرند
(دوران دانشجویی (3
فتح المبین

یادگاری‌های آقا مهدی
سالشمار زندگی
آلبوم عکس
صدای آقا مهدی
وصیتنامه
دستخط ها
مدارک شناسایی
اوراقی از پرونده دانشجویی
در کلام رهبر


یادداشت‌های آزاد
گریزی وبلاگی از مجنون به غزه
برداشت شما چیست؟
!قابل توجه خوش پوش‌ها
و کان وعدا مفعولا
فحش آبدار
انی انا العباس اغدوا بالسقاء
حقیقت
!گلایه‌ای از آقای صدا و سیما
!باکری‌ها ضد ولایت فقیه‌اند
بجای آپ
اسفند عاشورایی 63
بر کرانه ازلی و ابدی حیات
دشت نفسهای‌مان سزاوار توپ‌های توست - یادی از سردار شهید حسن شفیع زاده
برای مقام معظم رهبری
با اجازه احسان و آسیه
شبی که احمد شدم
اینجا هفته دفاع مقدس است
یادی از شهید نادر مهدوی و همرزمانش
یادی از شهید مهدی زین‌الدین، فرمانده پارسای لشگر 17 علی بن ابیطالب


همراهان
سید قاسم ناظمی
پیله
پروانگی
ابتدا
تلخک
راحت الحلقوم
اندر عوالم خودی
سمفونی باران در خلاء
حسین مداحی
جناب شیدا
الف‌های هرز
هلوع
می طهور
روح و ریحان
سبحان
عطای کثیر
خیبرشکن
شیفتگان خدمت
کشکول جوانی
زمزم دل
یادداشت‌های من
همه چیز از خدا و برای خدا
یک انسان نه چندان معمولی
نا آرام
بشری
الهدی
مولایم
حوریب
رخ اندیشه
شوق پرواز
زیباترین شکیب
دفترچه یادداشت
نسیمی از بهشت
در سایه‌سار معرفت
پشت مرزهای ممنوعه
!کمی تا قسمتی توهم
این خودمم
شمیم زهرا
سبوی تنهایی
یا حنان
نرگسی
طواف دل
بی قرار
امید منتظر
نون اول نامه
یک وجب دل
سه نقطه
آخرین دوران رنج
کنز
تا یوسفم از چاه بر آید
وبلاگ ایران اسلام
دم مسیحایی
سیصد و سیزده بهشتی
(طلبگی (خاطرات طلاب شهید
بزم عشاق
حرف دل
پلخمون
مشکوة
طراوت
زایر صفا
بیان
وبلاگ شهیدان
الف لام میم
تورجان
حاج علا
عرشیان
گذرگاه شیشه‌ای
شاسکولها به بهشت نمی‌روند
معلم شهید، همت
شهید احمد کاظمی
با همـــــه و دور از همـــه
کانال ماهی


برداشت شما چیست؟


برای مشاهده نتایج و آثار رسیده کلیک کنید



لوگوهای‌ منتخب


پایگاه مقام معظم رهبری

بنیاد فرهنگی و خیریه نیمه شعبان مسجد آیت الله انگجی تبریز

مرکز اطلاع رسانی موسسه فرهنگی هنری شهید آوینی

مجمع وبلاگ نویسان مسلمان

بچه‌های قلم

مرکز اسناد انقلاب اسلامی

موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

مؤسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر

شیفتگان خدمت - وبلاگی برای شهید بهشتی





Design by : Night Skin