|
| |
|
دور از چشم آقا مهدی دو تا جعبه انار و پرتقال آوردیم توی سنگر فرماندهی، پشت وسایل قایمشان کردیم. آمد پرسید: اینا چیه؟ (منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطرهها" به کوش حسین نجفی) + نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31 16:50 توسط تبریزی |
با اجازه آقا مهدی
نقل است که شب مبعث بوده که بنده یهو این ورا پیدایم شده! و به همین مناسبت به شکلی بی مُسمی اسم "احمد" را توی شناسنامه ام نوشته اند. فلذا بنده الان، هم اسم پیامبر اسلام (ص) هستم و کلی از این لحاظ احساس... احساس ِ.... نمی دانم چه احساسی دارم! کاش اسم با مسمی تری داشتم. بگذریم از این شکسته نفسی! ان شاء الله در شب و روز عید مبعث احساسها خوب باشد. حقیقتاً دامت ایامکم ملیـــــــــــــــــئة بالافراح! قریب یک هفته است که برای کارهای باقی مانده پایاننامه، رحل اقامت را از تبریز به تهران افکنده ام (همی!). شوق زیارت رفقا را دارم ولی وقت امان نمی دهد. باید تا آخر تابستان دفاع کنم. دیروز را در بخش آناتومی دانشکده به شب رساندم. نزدیک ده ساعت سرم توی میکروسکوپ بود برای ثبت نتایج مشاهده چهارصد عدد لام بافت شناسی که با عرق جبین و کدّ یمین در طول یکسال از نمونه های غده تیروئید شتر مرغ به روش پارافین امبدینگ تهیه و با تکنیک های هماتوکسیلین - ائوزین، ماسون تری کروم گرین، رتیکولین و پی.اِی.اس رنگ آمیزی شده اند (نیم واحد درس هیستوتکنیک. پست بعد امتحان می گیریم!). موقع ترک آزمایشگاه توی آینه که نگاه کردم چشمهایم مثل دلم خون بودند (بسیار با ایهام!). پی نوشت یک: این شتر مرغ حقیقتاً هم شتر است، هم مرغ! اگر باور ندارید حتماً جلسه دفاعیه تشریف بیاورید توضیحات تفصیلی بدهم خدمتتان (گل نیاورید. متشکرم!). یکسال بود به خیال اینکه شترمرغ هم مثل بقیه پرندگان مثل بچه آدم پرنده است (!) داشتم دنبال غده اولتیموبرانشیال این پرنده کنار تیروئیدش می گشتم. به شصت نفر هم در داخل و خارج در این یکسال ایمیل زده بودم که بیائید این را برای من پیدا کنید ولی جواب نگرفته بودم تا اینکه دیروز فهمیدم که شترمرغ در میان پرندگان استثناء است و این غده را ندارد و سلولهای پارافولیکولر سازنده کلسیتونین در این پرنده بجای تجمع در غده اولتیموبرانشیال و تشکیل آن، در خود پارانشیم تیروئید هستند (حق انتشار این کشف علمی برای خودم محفوظ است!). فلذا این یک قلم مرغ از این لحاظ کاملاً شتر است و هیچ به مرغ نمی ماند! اما دیروز یک چیز دیگر را هم فهمیدم. آن هم اینکه چرا خواجه نصیرالدین طوسی فرموده: "من لم یعرف الهیئة و التشریح فهو عنین فی معرفة الله". خلاصه اش یعنی اینکه که هر کس نجوم و آناتومی بلد نباشد از شناخت خدا ناتوان است! (ما عارف بالله هستیم حالا. شما برای خودتان فکری بکنید!) پی نوشت دو: منابع مطالب برای آپ کردن وبلاگ آقا مهدی را تبریز جا گذاشته باشی و بخواهی از آقا مهدی بنویسی کار سختی است. نمی خواستم بدون رجوع به منبع و از حافظه نوشته باشم فلذا این پست این شکلی رفت روی وبلاگ. پست بعدی را از تبریز و برای آقا مهدی عزیز خواهم نوشت. پی نوشت سه: با ایشان که مشهد مقدس مشرف است تماس می گیرم و می گویم: خووووب با رئیس جمهورتان در رفتید مشهد که این هفته نماز جمعه نیائید! مثل همیشه حاضر جواب است؛ جواب دندان شکنی می دهد!! از آنچه دلم را این چند روزه اینجا خون کرده گلایه می کنم. می گوید: "ان شاء الله گربه بوده!" می گویم: ان شاء الله! + نوشته شده در دوشنبه 1388/04/29 1:32 توسط تبریزی |
(نقل از: محسن رضایی) اولین باری که مهدی را دیدم قبل از عملیات فتح المبین بود. یکی از فرماندهان تیپ (شهید احمد کاظمی) آمده بود به من گزارش بدهد که دیدم یک نفر همراهـــش آمده، ساکت و با حجب و حیــــا. آن فرمانده گزارشش را می داد و من تمام توجهم به غریبه بود. بعد که فرمانده گزارشش را داد پرسیدم او کیست؟ گفت: ایشان آقای باکری اند. گفتم: کدام باکری؟ گفت: مهدی. گفتم: قبلا کجا بودند؟ گفت: ارومیه. باکری روز اول که به جبهه آمد، شش نفر در اختیارش بود. با برادرش حمید و شفیعزاده چند تا خمپاره داشتند. در آبادان با آنها کار میکردند. چه شد که آن دسته کوچک پنج شش نفری به لشگر دلاور ۳۱ عاشورا با ده هزار نفر رزمنده تبدیل شد؟ چطور این پنج شش نفر ظرف مدت دو سال به یک سازمان منسجم قدرتمند و منضبط تبدیل شد؟ ... (منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطرهها" به کوشش حسین نجفی) پینوشت دو: کدامیک از گزینههای زیر پاسخ آن "چه شد" و "چطور" بالا است؟ + نوشته شده در دوشنبه 1388/04/22 0:53 توسط تبریزی |
آقا مهدی کسی نبود که با کت و شلوار شیک بیاید، دستش را به کمرش بزند و دستور بدهد. با یک لباس معمولی آمد پیش ما گفت: شماها را امروز فرستادهاند؟ فکر کردم از خودمان است. یکی بهش گفت: آره! آن بیل را بردار بیاور از اینجا مشغول شو! او هم به روی خودش نیاورد. رفت بیل را برداشت و شروع کرد به کار. دو سه نفر آمدند گفتند: آقای شهردار! شما چرا؟ گفت من و آنها ندارد. کار نباید زمین بماند. ما هم از خجالت رفتیم بیل را ازش بگیریم. نگذاشت... (کریم قنبری) *** آبانماه سال ۵۹ خرمشهر سقوط کرده بود. آبادان در محاصره بود. جاده آبادان به اهواز و ماهشهر به آبادان بسته بود. عراقیها حتی از بهمنشیر نیز عبور کرده بودند. یعنی ما از راه خشکی نمیتوانستیم عبور کنیم. تنها راهمان یا پرواز با هلیکوپتر بود یا گذر از آب بهمنشیر و آن هم با لنج. آقا مهدی باکری با حسن شفیعزاده (که بعدها فرمانده توپخانه سپاه شد) آمدند بندر ماهشهر تا خودشان خمپاره انداز را به آبادان برسانند. لنجی که آمد پر از کیسههای آرد بود. ناخدای لنج گفت: "اگر میخواهید ببرمتان آبادان باید تمام این کیسهها را خالی کنید و گرنه آبادان بی آبادان." خودشان میگفتند دو روز طول کشید تا آن کیسهها را از لنج خالی کنند. وقتی هم آمدند، رفتند جبهه فیاضیه و شفیعزاده شد دیدهبان و مهدی مسئول قبضه. سهمیه هر روزشان فقط سه گلوله بود و بیشتر نداشتند. این درست زمانی بود که بنیصدر بعنوان فرمانده کل قوا حاضر نبود هیچ سلاح و مهماتی به ما بدهد و پشتیبانیمان بکند... (رحیم صفوی) (منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطرهها" به کوشش حسین نجفی) + نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/18 0:44 توسط تبریزی |
"عجب تمثیلی است این که علی مولود کعبه است. یعنی باطن قبله را در امام پیدا کن!" (شهید آوینی، فتح خون، ص۴) *** میلاد با سعادت مولی علی (ع) و روز پدر مبارک. دنبال مطلبی بودم بمناسبت روز پدر که نمیدانم چطور شد یاد وصیتنامه حمید باکری افتادم. حمید بخش عمده وصیتنامهاش را خطاب به فرزندانش (احسان و آسیه) نوشته. پرانتز باز: روزهای اول دانشجویی - سال ۷۵ - با دوستی بین بچههای کلاس آشنا شدم که علاوه بر اینکه دروس سخت دامپزشکی را خوب میخواند از علاقمندان دکتر شریعتی بود و کتابهای دکتر را هم خوب خوانده بود و اشراف داشت (الان متخصص باسوادی در رشته میکروبیولوژی دامپزشکی شده). با تشویق او مدتی برای خواندن کتابهای دکتر شریعتی وقت گذاشتم. یک روز به او گفتم میخواهی متنی در معرفی شریعتی بنویسم بدهیم توی یکی از نشریات دانشگاه چاپ بشود؟ در جوابم حرف خوبی زد که تا امروز یادم نرفته. گفت: "برای معرفی شریعتی لازم نیست متن بنویسی. یک خط بنویس: کتابهای شریعتی را بخوانید! کتابهای شریعتی خودشان معرف او هستند." پرانتز بسته! این را گفتم که بگویم با وجود وصیتنامهای که از حمید باکری بجا مانده، برای نوشتن از اینکه او چطور پدری بوده نیاز به مطلبی دیگر یا نقل خاطره در این مورد نیست. وصیتنامهای که او نوشته حقاً گویا و کافی است. این وصیتنامه ۲۱ بند دارد که هر بندش هم یک یا دو سطر بیشتر نیست. ۱۴ بند آنرا خطاب به بچههایش نوشته و ۷ بند بقیه خطاب به همسر مکرمش است که ۳ بند از این ۷ بند، باز در مورد بچههاست. این وصیتنامه کاملاً نشان از احساس مسئولیت شهید حمید باکری در قبال تربیت فرزندانش دارد. بصیرت و دقت او در انتخاب مواردی که برای تذکر به فرزندانش آورده بسیار قابل تأمل است. من شخصاً به این دقت او غبطه میخورم. نمیخواهم حمید باکری را تعریف کرده باشم اما وصیتنامه او نکات مهمی دارد که بنظر من بر هر پدر مسلمانی که دغدغه تربیت فرزندانش را دارد فرض است که دست کم به تعدادی از آنها توجه داشته باشد. این وصیتنامه را اینجـا گذاشتهام. اگر تمایل داشتید بخوانید. + نوشته شده در دوشنبه 1388/04/15 11:30 توسط تبریزی |
(نقل از: امیر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی) اوایل انقلاب مأموریت داشتم برای آزادسازی چند شهر در منطقه شمالغرب به آنجا بروم. وقتی به منطقه رسیدیم برای همکاری و استفاده از برادران سپاه، شهید مهدی باکری را به عنوان مسئول عملیات سپاه ارومیه به من معرفی کردند. طی چند عملیات در کمتر از ده روز کلیه شهرهای مورد نظر پاکسازی شد. در این مأموریت از نزدیک با روحیه فداکاری و شجاعت و دلاوری شهید باکری آشنا شدم. زمانی که برای نبرد با متجاوزین عراقی به منطقه جنوب رفتیم با شهید باکری سر و کار مداوم داشتم. شهید باکری یکی از فرماندهان خوب و لایق و شایسته سپاه بودند و در هر عملیاتی مأموریت خود را به نحو احسن انجام میدادند و از مشخصات بارز ایشان عمیق و دقیق بودن در کارها بود. بنده با اینکه مدت زیادی با ایشان کار میکردم، نمیدانستم که وی تحصیلات عالیه دارد و مهندس* است و تصور من این بود که ایشان یک فرد معمولی است. (منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطرهها" به کوشش حسین نجفی) * شهید باکری فارغ التحصیل دانشکده فنی تبریز (۱۳۵۶) در رشته مهندسی مکانیک بود. + نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11 1:9 توسط تبریزی |
(نقل از: کاظم میرولد - از دوستان شهید باکری در دوران دانشجویی) مهر ماه سال ۱۳۵۲ اولین ملاقات من با آقا مهدی در ساختمان شماره ۷ دانشکده فنی تبریز رخ داد. جوانی آرام، با چهرهای دوست داشتنی که در عمق نگاهش یک غم کهنه نهفته بود. راز و رمز این غم و چهره آرام، دنیای عجیبی است که تا کنون هیچ کس در ترسیم واقعی آن موفق نبوده است. همچنین به خاطر عظمت مهدی و بزرگی همراه با اخلاص او، ساواک نیز هرگز به درون پر غوغای او دست نیافت و نا امید از ظاهر خاموش او به حیلههای دیگر دست زد. او بندهای از بندگان خدا بود که صبر، اخلاص، صداقت در عمل، سلامت در نفس، شجاعت و فداکاری، تواضع و فروتنی، بی ادعایی و کم حرفی و پرکاری و سخت کوشی را در حد کمالش در وجود خود پر کرده بود. در دوران دانشجویی بین سالهای ۵۲ تا ۵۶ آقا مهدی معتقد بود که دل کندن از مال مقدمه است برای دست شستن از جان. در تقسیم کار آنچه را ارزش میشمرد این بود که کارهای پست تر و سخت تر را بیشتر بعهده بگیرد و این را یک مسابقه برای شکست نفس خود و فرار از تنبلی تلقی میکرد. (منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطرهها" به کوشش حسین نجفی) + نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07 22:23 توسط تبریزی |
(محسن رضایی) مهدی در تاکتیک فوق العاده بود. همیشه بعد از اتمام جلساتی که با فرماندهان در خصوص طراحی و مانور عملیات تشکیل می دادم دو نفر را نگه می داشتم و در خصوص تاکتیک آن عملیات با آنها صحبت می کردم. یکی مهدی باکری بود و دیگری حسین خرازی. اگر آنها در بعد تاکتیک، عمیات را تأیید می کردند تصمیم نهایی را اتحاذ می کردم. آقا مهدی یکی از نادرترین طراحان تاکتیکی جنگ بود... آقا مهدی باکری، استاد عبور از موانع و مشکلات رزمی بود. ایشان ۱۲ نفر رزمنده را انتخاب کرده و به آنها آموزش داده و گفته بود به محض آن که به شما دستور دادم از سنگرها بیرون می آیید، با سرعت تمام فاصله صد متری خود با دشمن را طی می کنید، خود را به داخل سنگرهای آنها می اندازید و آنها را خلع سلاح و دستگیر می کنید. ایشان آنچنان در انتخاب افراد درست عمل کرده و زمان مناسبی را برای حمله برگزیده بود که رزمندگان تحت امر او مثل صاعقه بر سر دشمن ریختند و آنها را بدون اینکه فرصت عکس العملی پیدا کنند از پای درآوردند و خط را شکستند و پیش رفتند. مهدی باکری همیشه در برآورد تعداد رزمنده و گروهان ها و گردان ها در مقابله با دشمن و چگونگی انجام مأموریت خود نظر دقیق و پخته ای می داد. به همین دلیل هر گاه در درستی پیشنهاد ها و راه حل های دیگر فرماندهان به شک می افتادم، با آقا مهدی و حسین خرازی مشورت می کردم و تأیید نهایی را از آنها می گرفتم. (منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطرهها" به کوشش حسین نجفی) + نوشته شده در شنبه 1388/04/06 0:13 توسط تبریزی |
(محسن رضایی) از چهره باکری میتوان قدرت و صلابت اسلام را درک کرد. همیشه احساس میکردم که همنشینی با مهدی برای من یک نعمت است. (منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطرهها" به کوشش حسین نجفی) + نوشته شده در سه شنبه 1388/04/02 23:48 توسط تبریزی |
(اثر طبع جواد محمدزمانی) ديشب اين طبع، بيقرار شما منبع: فارسنیوز + نوشته شده در دوشنبه 1388/04/01 19:32 توسط تبریزی |
|