تبليغاتX
شهید آقا مهدی باکری




(نقل از: شهید علی اکبر کاملی، بیسیمچی شهید باکری)

کنار آقا مهدی نشسته‌ام. عراقی‌ها آنقدر نزدیک شده‌اند که می‌شود صدای پایشان را شنید. چند نفر از آنها می‌خواهند به این طرف بیایند. نارنجکی بدست می‌گیرم و ضامنش را می‌کشم و به آن طرف پرتاب می‌کنم. نارنجک با صدای مهیبی منفجر می‌شود و صدای داد و فریاد چند نفری به هوا بر می‌خیزد. آقا مهدی می‌گوید: "نارنجک را آنطور پرتاب نمی‌کنند بلند شو دو تا نارنجک بیاور." بر می‌خیزم و به دنبال نارنجک می‌روم. قحطی مهمات است. هیچ جا نارنجکی پیدا نمی‌کنم. از بچه‌هایی که در پشت سیل‌بند نشسته‌اند از هر کدام یک نارنجک می‌گیرم و به کنار آقا مهدی بر می‌گردم و نارنجکها را به آقا مهدی می‌دهم.
- بلند شو تیراندازی کن!
نمی‌دانم می‌خواهد چکار کند ولی جرأت پرسیدن هم ندارم. اسلحه را آماده می‌کنم و بر می‌خیزم. زیر آتش من و چند نفر از بچه‌ها آقا مهدی بر می‌خیزد و به آن طرف سیل بند می‌رود و روی زمین می‌خوابد. سر می‌دزدیم تا خشابهایمان را عوض کنیم و عراقی‌ها بر می‌خیزند و بسوی ما تیراندازی می‌کنند. در همین لحظه آقا مهدی ضامن نارنجکها را می‌کشد و بسوی عراقی‌ها پرتاب می‌کند. با انفجار نارنجکها ما دوباره تیراندازی می‌کنیم و آقا مهدی بسوی ما بر می‌گردد. بیسیم صدا می‌کند. بگوش می‌شوم. از قرارگاه هستند. آقا مهدی صحبت نمی‌کند. از قرارگاه می‌گویند دست و پای مهدی را ببندید و به عقب بیاورید. من جرأت چنین کاری را ندارم. به التماس می‌افتم: "تو رو به ابوالفضل بیا برو عقب." ولی توجهی نمی‌کند... (ادامه دارد)

پی‌نوشت: جایی از قول سردار دکتر حسین علایی - هم دانشگاهی و همرزم قدیمی شهید باکری ـ خواندم که گفته بود: "علت اینکه شهادت مهدی به حماسه تبدیل شد این بود که او و نیروهایش با دست خالی با عراقی‌ها جنگیدند بدون اینکه یک لحظه به برگشتن فکر کنند."

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۱۸ - ۲۱۷ با تلخیص)

+ نوشته شده در شنبه 1388/02/26 8:5 توسط تبریزی |



پیش‌نوشت: سرور عزیز و برادر بزرگوارم جناب آقای "امیر میانجی"  که از عاشورائیان لشگر عاشورا و از یاران شهید باکری هستند و مدتی است همراهی‌شان با این وبلاگ موجب سربلندی و افتخار بنده شده در کامنت داهیانه‌ای که برای پست قبلی نگاشته‌ بودند (این کامنت را بخوانید) امر فرمودند که در این وبلاگ یادی از سردار پر افتخار اسلام "شهید حسن شفیع‌زاده" - بنیانگذار و فرمانده کل توپخانه سپاه و مؤسس دانشکده توپخانه اصفهان - بشود. امر ایشان، امر آقا مهدی است و اطاعتش بر حقیر فقیر واجب. لذا این پست را با همه تأخیر در امتثال امرشان و با همه تنگنایی که یک پست برای حرف زدن از چهره تابناکی همچون "شهید حسن شفیع‌زاده" دارد به یادی کوتاه از این شهید عزیز اختصاص دادم. در آینده اگر توفیقی بود حتما این سردار گمنام و فرزند رشید آذربایجان را به تفصیل به دوستان معرفی خواهم کرد.

 (با اجازه آقای موسی غیور):

- تا جنازه‌ات بر شانه‌های شهر بالا رفت، برای اولین بار نامت را شنیدم و خیلی‌ها چون من بودند. فرمانده کل توپخانه سپاه بودی، در تبریز زاده و بالیده بودی اما کسی تو را در آنجا نمی‌شناخت. فرزند خلف این شهر! بزرگ و بی‌نشان. تبریز همیشه فرزندانش را چنین پرورانده است. آنروز همه جا حرف و حدیث تو بود. همه تصویرت را با نگاههای حسرت زده می‌کاویدند. زندگی‌نامه‌ات را به کنجکاوی می‌خواندند. یکی دیگر از خصلتهای این شهر! اما بگذار آنهایی گلایه‌مند باشند که جویای نامند. شماها نام و نشان را در گمنامی یافته‌اید. شما از رجعت جنازه خویش نیز در رنجه‌اید. رفتید و معما همچنان سر به مهر ماند. چه دیدید که دیگران ندیدند؟ چرا زبانی نشد آنچه دیدید؟ نخواستید یا نتوانستید؟ شاید به واژه در نمی‌آمد. نگفتید و ما از شما می‌گوییم! نرفته راه، ندیده طریق، نچشیده مزه عاشقی و دلدادگی چگونه باید از شما گفتن و نوشتن؟ صورت ماورایی‌تان در چشمهای ما نمی‌گنجد و عیار کرده‌هایتان به محک سنگ عقل ما نمی‌خواند. مگر نگفته‌اند شهیدان را شهیدان می‌شناسند؟ پس آنچه می‌نویسیم توصیف شما نیست. بهانه‌ای است تا قطره‌های آلوده روحمان به پاکی دریای وجودتان پیوند خورد. می‌خواهیم با شما باشیم و می‌خواهیم دیگران با شمایمان بشناسند... (موسی غیور - نشریه خبری دوازدهمین جشنواره سراسری فیلم وحدت - مرداد ماه ۷۵، تبریز)

- آن روز جلسه داشتیم و قرار بود در آن جلسه هدایایی به فرماندهان یگانها داده شود. "شفیع‌زاده" هم جزو این افراد بود. مسئول تدارکات، یک دستگاه تلویزیون به برادر شفیع‌زاده هدیه کرد اما او نپذیرفت. مسئول تدارکات تلویزیون را پشت ماشین شفیع‌زاده گذاشت. شفیع‌زاده هم تلویزیون را از داخل ماشین برداشت و گذاشت روی زمین. این عمل چند بار تکرار شد. سرانجام نظر شفیع‌زاده غالب آمد. من در آن میان پرسیدم: "چرا این هدیه را قبول نمی‌کنی در حالی که آنرا به همه می‌دهند؟"
او لحظه‌ای به فکر فرو رفت و بعد گفت: "می‌دانید، ناخالص بودن عمل، نقطه شروعی دارد. من نخواستم این عمل نقطه شروعی در زندگی من باشد." (کتاب "آشنای آسمان"، نوشته جعفر سلیمانی‌کیا و حسین نجفی، چاپ دوم، ص ۸۵)

تصویری از چهره مردانه او

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/17 3:53 توسط تبریزی |



 قاب اول . از سر ظهر همه در تلاشند تا آقا مهدی را به این سوی آب بیاورند. هرکس می‌رود دست خالی بر می‌گردد. هر کس با بی‌سیم تماس می‌گیرد قبل از آنکه خواسته‌اش را بگوید، آقا مهدی پیش دستی می‌کند و چیزی می‌گوید. بی‌سیم که قطع می‌شود گوینده تازه یادش می‌افتد بی‌سیم زده بود تا آقا مهدی را برای آمدن به این طرف ترغیب کند!
کنار بی‌سیم نشسته‌ام و اتفاقات آن سوی آب را از طریق بی‌سیم پیگیری می‌کنم. دوباره از قرارگاه با آقا مهدی تماس می‌گیرند. صدایی که آنسوی بی‌سیم صحبت می‌کند شبیه صدای برادر عزیز جعفری(۱) - از فرماندهان قرارگاه - است.
- شما آنجا چکار می‌کنید؟ برگرد عقب!
لحنش به ناراحتی آغشته است. آقا مهدی به آرامی جوابش را می‌دهد.
- چشم!
ارتباط قطع می‌شود و لحظاتی بعد دوباره بی‌سیم به صدا در می‌آید.
- پس چی شد؟ بیا این طرف آقا مهدی. یکی از بچه‌ها را می‌فرستیم تو را توجیه کند!
لحن آقا مهدی مثل دفعه قبل آرام نیست.
- ما خودمان می‌دانیم چکار می‌کنیم.
- آخر شما آنجا چکار می‌کنید؟
- برادر من! تکلیف من این است که با نیروهایم در خط باشم حالا هم دارم به تکلیف خودم عمل می‌کنم.
(طیب شاهینی)

قاب دوم . حاجی بشر دوست و برادر عزیز جعفری - فرماندهان قرارگاه - در بی‌سیم می‌خواهند که مهدی را به عقب بیاوریم. پیام قرارگاه را بوسیله بی‌سیم به آقا مهدی می‌رسانم ولی خبری نمی‌شود. سوار قایق می‌شوم و به آنسوی دجله می‌روم. تا مرا می‌بیند عصبانی می‌شود.
- مگر من به تو نگفتم که نباید به این طرف بیایی؟ تو اینجا چکار می‌کنی؟ برگرد برو آنطرف!
چنان عصبانی می‌شود که یادم می‌رود برای چه به آنطرف رفته‌ام و به این طرف بر می‌گردم. برای برگرداندن آقا مهدی به شرق دجله، قرارگاه به احمد کاظمی که از دوستان نزدیک آقا مهدی است متوسل می‌شود. احمد در بی‌سیم آقا مهدی را صدا می‌کند و آقا مهدی بر خلاف انتظار جواب می‌دهد.
- آقا مهدی! تصمیمات جدیدی گرفته شده، باید با شما صحبت کنم، بیا این طرف. کارهای زیادی داریم... آخه تو آنجا چکار می‌کنی؟!
صحبت احمد کاظمی که قطع می‌شود صدای خسته آقا مهدی از پشت بی‌سیم بر می‌خیزد.
- احمد! این طرف من چیزهایی می‌بینم که شما نمی‌بینید... اگر بیایی برای همیشه پیش هم هستیم.
من گیج و منگ در این طرف به صحبت‌های آقا مهدی گوش می‌دهم. همه تلاش می‌کنند او را به این سوی آب بیاورند و او به تنهایی همه را به آن طرف می‌خواند... (مصطفی مولوی) 

(۱) سردار عزیز جعفری فرمانده حال حاضر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۱۶ - ۲۱۴ با تلخیص)

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/02/07 19:28 توسط تبریزی |


X

چشم تو خورشـــید را بر نمی‌تابد پس بیهـــوده چشـم در خورشیـد مدوز. سهم تـــــو از خورشــید آن است که در آینه می‌بینـی
اما روزگار آینه‌ها نیز سپری گشته است. آینه‌های شکست گرفته و هزار تکه هر یک به قد خویــــــش قدری نــــــور می‌تابنـــد و هر یک به قدر خویش پاره‌ای از خورشــید را حکایت می‌کنند



صفحه نخست
پست الکترونیک



دوستــانی که در مشاهده وبلاگ با مشکل مواجه هستند (مخفی شدن انتهـــــای سطـرها زیر این ستون) برای رفع مشـکل، میزان رزولوشن مونیتـور خود را به 1024 در 768 تغییر بدهند. ممکن است با این کار، سایز فونت‌ها قـــــدری ریزتر شود. این مشـکل مربوط به نـوع قالب وبلاگ است که بابت آن از دوستان عذرخواهی می‌کنم



لوگو







آرشیو


آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387



یادها
!گمان می‌کنم می‌سوخت
!چهار کلمه هم چهار کلمه است
!این چه قرآن خواندنی است؟
!جنازه‌ام بدست نمی‌آید
جواب خدا
شدیداً به موعظه نیازمندم
حرف آخر را ایمان می‌زند
!بعد جنازه حمید ...
نیازی به این کار نبود
بچه‌های مردم
اذان آقا مهدی بر بالای دکل
حکم آنچه تو فرمایی
مهدی باکری مظهر غضب الهی
!سنگر را می‌دهی؟
مؤمن! کار، کار است
قرآنِ کوچکِ روی سجاده
سفارش امام خمینی (ره) در مورد آقا مهدی
آخرین سخنرانی شهید باکری
ای یومی من الموت افر
و جعلنا
زیر لب گفت چشم
!بلند شوید آقا مهدی رفت
از مقابل او باید گریخت
بسوی دجله
با آنها کار داریم
خیلی خسته‌ام
حالا وقت گذشتن از دجله است
رقصی چنین
او را باید در کام خطر جستجو کرد
!نقش زمین
بی خواب و خور
فرمانده لشگر را چه به این کارها؟
عاشورای مهدی باکری
رفتن بی بازگشت
آخرین تصویر شهید باکری
پا نگذاشتن شهید باکری روی جنازه عراقی‌ها
...اصغر - اصغر، مهدی
دیگر کسی نمانده است
طمأنینه عجیب شهید باکری
!دارید سرم کلاه می‌گذارید؟
تا آخرین نفس
از بچه‌های عاشورا تا سرباز آمریکایی
مردان آنسوی آب
بی اعتنا به آتش دشمن
دقایق آخر (1) - محاصره
دقایق آخر (2) - چیزهایی می‌بینم که شما نمی‌بینید
دقایق آخر (3) - دست و پای مهدی را ببندید و به عقب بیاورید
دقایق آخر (4) - شما تو سیاست دخالت نکنید
دقایق آخر (5) - خداحافظ سردار
وظیفه - کلامی از آقا مهدی
خودش را رفت رساند به دریا
نعمت همنشینی با مهدی
یکی از نادرترین طراحان تاکتیکی جنگ
(دوران دانشجویی (1
نمی‌دانستم تحصیلات عالیه دارد
از آقای شهردار تا قبضه‌چی خمپاره
ایشان آقای باکری‌اند
لازم است به ریش آدم بخندند
کجایند مردان بی ‌ادعا...؟
شهرداری و لباس شستن و پنهان کاری
(دوران دانشجویی (2
ما شهردار این شهریم باید بتوانیم جواب این مردم را بدهیم
آقا مهدی و پرورشگاه
شهرداری که با نفسش می‌جنگید
نگذاشت کسی باخبر شود
حرفهای پشت سر مهدی
فرمانده لشگر در مراسم زیارت عاشورا
تدبیر، دقت، بیت‌المال و آن سنگ
شجاعت آقا مهدی
نیم کردار باکری
اجازه نداریم بخوابیم
تحمید موقع شلیک آرپی‌جی
معتقدم او چند بار شهید شده
خشم آقا مهدی
لشگر خوبان
اینها برکت را از لشگر اسلام می‌گیرند
(دوران دانشجویی (3
فتح المبین

یادگاری‌های آقا مهدی
سالشمار زندگی
آلبوم عکس
صدای آقا مهدی
وصیتنامه
دستخط ها
مدارک شناسایی
اوراقی از پرونده دانشجویی
در کلام رهبر


یادداشت‌های آزاد
گریزی وبلاگی از مجنون به غزه
برداشت شما چیست؟
!قابل توجه خوش پوش‌ها
و کان وعدا مفعولا
فحش آبدار
انی انا العباس اغدوا بالسقاء
حقیقت
!گلایه‌ای از آقای صدا و سیما
!باکری‌ها ضد ولایت فقیه‌اند
بجای آپ
اسفند عاشورایی 63
بر کرانه ازلی و ابدی حیات
دشت نفسهای‌مان سزاوار توپ‌های توست - یادی از سردار شهید حسن شفیع زاده
برای مقام معظم رهبری
با اجازه احسان و آسیه
شبی که احمد شدم
اینجا هفته دفاع مقدس است
یادی از شهید نادر مهدوی و همرزمانش
یادی از شهید مهدی زین‌الدین، فرمانده پارسای لشگر 17 علی بن ابیطالب


همراهان
سید قاسم ناظمی
پیله
پروانگی
ابتدا
تلخک
راحت الحلقوم
اندر عوالم خودی
سمفونی باران در خلاء
حسین مداحی
جناب شیدا
الف‌های هرز
هلوع
می طهور
روح و ریحان
سبحان
عطای کثیر
خیبرشکن
شیفتگان خدمت
کشکول جوانی
زمزم دل
یادداشت‌های من
همه چیز از خدا و برای خدا
یک انسان نه چندان معمولی
نا آرام
بشری
الهدی
مولایم
حوریب
رخ اندیشه
شوق پرواز
زیباترین شکیب
دفترچه یادداشت
نسیمی از بهشت
در سایه‌سار معرفت
پشت مرزهای ممنوعه
!کمی تا قسمتی توهم
این خودمم
شمیم زهرا
سبوی تنهایی
یا حنان
نرگسی
طواف دل
بی قرار
امید منتظر
نون اول نامه
یک وجب دل
سه نقطه
آخرین دوران رنج
کنز
تا یوسفم از چاه بر آید
وبلاگ ایران اسلام
دم مسیحایی
سیصد و سیزده بهشتی
(طلبگی (خاطرات طلاب شهید
بزم عشاق
حرف دل
پلخمون
مشکوة
طراوت
زایر صفا
بیان
وبلاگ شهیدان
الف لام میم
تورجان
حاج علا
عرشیان
گذرگاه شیشه‌ای
شاسکولها به بهشت نمی‌روند
معلم شهید، همت
شهید احمد کاظمی
با همـــــه و دور از همـــه
کانال ماهی


برداشت شما چیست؟


برای مشاهده نتایج و آثار رسیده کلیک کنید



لوگوهای‌ منتخب


پایگاه مقام معظم رهبری

بنیاد فرهنگی و خیریه نیمه شعبان مسجد آیت الله انگجی تبریز

مرکز اطلاع رسانی موسسه فرهنگی هنری شهید آوینی

مجمع وبلاگ نویسان مسلمان

بچه‌های قلم

مرکز اسناد انقلاب اسلامی

موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

مؤسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر

شیفتگان خدمت - وبلاگی برای شهید بهشتی





Design by : Night Skin