|
| |
|
(نقل از: شهید علی اکبر کاملی، بیسیمچی شهید باکری) کنار آقا مهدی نشستهام. عراقیها آنقدر نزدیک شدهاند که میشود صدای پایشان را شنید. چند نفر از آنها میخواهند به این طرف بیایند. نارنجکی بدست میگیرم و ضامنش را میکشم و به آن طرف پرتاب میکنم. نارنجک با صدای مهیبی منفجر میشود و صدای داد و فریاد چند نفری به هوا بر میخیزد. آقا مهدی میگوید: "نارنجک را آنطور پرتاب نمیکنند بلند شو دو تا نارنجک بیاور." بر میخیزم و به دنبال نارنجک میروم. قحطی مهمات است. هیچ جا نارنجکی پیدا نمیکنم. از بچههایی که در پشت سیلبند نشستهاند از هر کدام یک نارنجک میگیرم و به کنار آقا مهدی بر میگردم و نارنجکها را به آقا مهدی میدهم. پینوشت: جایی از قول سردار دکتر حسین علایی - هم دانشگاهی و همرزم قدیمی شهید باکری ـ خواندم که گفته بود: "علت اینکه شهادت مهدی به حماسه تبدیل شد این بود که او و نیروهایش با دست خالی با عراقیها جنگیدند بدون اینکه یک لحظه به برگشتن فکر کنند." (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۱۸ - ۲۱۷ با تلخیص) + نوشته شده در شنبه 1388/02/26 8:5 توسط تبریزی |
پیشنوشت: سرور عزیز و برادر بزرگوارم جناب آقای "امیر میانجی" که از عاشورائیان لشگر عاشورا و از یاران شهید باکری هستند و مدتی است همراهیشان با این وبلاگ موجب سربلندی و افتخار بنده شده در کامنت داهیانهای که برای پست قبلی نگاشته بودند (این کامنت را بخوانید) امر فرمودند که در این وبلاگ یادی از سردار پر افتخار اسلام "شهید حسن شفیعزاده" - بنیانگذار و فرمانده کل توپخانه سپاه و مؤسس دانشکده توپخانه اصفهان - بشود. امر ایشان، امر آقا مهدی است و اطاعتش بر حقیر فقیر واجب. لذا این پست را با همه تأخیر در امتثال امرشان و با همه تنگنایی که یک پست برای حرف زدن از چهره تابناکی همچون "شهید حسن شفیعزاده" دارد به یادی کوتاه از این شهید عزیز اختصاص دادم. در آینده اگر توفیقی بود حتما این سردار گمنام و فرزند رشید آذربایجان را به تفصیل به دوستان معرفی خواهم کرد. (با اجازه آقای موسی غیور): - تا جنازهات بر شانههای شهر بالا رفت، برای اولین بار نامت را شنیدم و خیلیها چون من بودند. فرمانده کل توپخانه سپاه بودی، در تبریز زاده و بالیده بودی اما کسی تو را در آنجا نمیشناخت. فرزند خلف این شهر! بزرگ و بینشان. تبریز همیشه فرزندانش را چنین پرورانده است. آنروز همه جا حرف و حدیث تو بود. همه تصویرت را با نگاههای حسرت زده میکاویدند. زندگینامهات را به کنجکاوی میخواندند. یکی دیگر از خصلتهای این شهر! اما بگذار آنهایی گلایهمند باشند که جویای نامند. شماها نام و نشان را در گمنامی یافتهاید. شما از رجعت جنازه خویش نیز در رنجهاید. رفتید و معما همچنان سر به مهر ماند. چه دیدید که دیگران ندیدند؟ چرا زبانی نشد آنچه دیدید؟ نخواستید یا نتوانستید؟ شاید به واژه در نمیآمد. نگفتید و ما از شما میگوییم! نرفته راه، ندیده طریق، نچشیده مزه عاشقی و دلدادگی چگونه باید از شما گفتن و نوشتن؟ صورت ماوراییتان در چشمهای ما نمیگنجد و عیار کردههایتان به محک سنگ عقل ما نمیخواند. مگر نگفتهاند شهیدان را شهیدان میشناسند؟ پس آنچه مینویسیم توصیف شما نیست. بهانهای است تا قطرههای آلوده روحمان به پاکی دریای وجودتان پیوند خورد. میخواهیم با شما باشیم و میخواهیم دیگران با شمایمان بشناسند... (موسی غیور - نشریه خبری دوازدهمین جشنواره سراسری فیلم وحدت - مرداد ماه ۷۵، تبریز) - آن روز جلسه داشتیم و قرار بود در آن جلسه هدایایی به فرماندهان یگانها داده شود. "شفیعزاده" هم جزو این افراد بود. مسئول تدارکات، یک دستگاه تلویزیون به برادر شفیعزاده هدیه کرد اما او نپذیرفت. مسئول تدارکات تلویزیون را پشت ماشین شفیعزاده گذاشت. شفیعزاده هم تلویزیون را از داخل ماشین برداشت و گذاشت روی زمین. این عمل چند بار تکرار شد. سرانجام نظر شفیعزاده غالب آمد. من در آن میان پرسیدم: "چرا این هدیه را قبول نمیکنی در حالی که آنرا به همه میدهند؟" + نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/17 3:53 توسط تبریزی |
قاب اول . از سر ظهر همه در تلاشند تا آقا مهدی را به این سوی آب بیاورند. هرکس میرود دست خالی بر میگردد. هر کس با بیسیم تماس میگیرد قبل از آنکه خواستهاش را بگوید، آقا مهدی پیش دستی میکند و چیزی میگوید. بیسیم که قطع میشود گوینده تازه یادش میافتد بیسیم زده بود تا آقا مهدی را برای آمدن به این طرف ترغیب کند! قاب دوم . حاجی بشر دوست و برادر عزیز جعفری - فرماندهان قرارگاه - در بیسیم میخواهند که مهدی را به عقب بیاوریم. پیام قرارگاه را بوسیله بیسیم به آقا مهدی میرسانم ولی خبری نمیشود. سوار قایق میشوم و به آنسوی دجله میروم. تا مرا میبیند عصبانی میشود. (۱) سردار عزیز جعفری فرمانده حال حاضر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی. (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۱۶ - ۲۱۴ با تلخیص) + نوشته شده در دوشنبه 1388/02/07 19:28 توسط تبریزی |
|