تبليغاتX
شهید آقا مهدی باکری




(نقل از: شهید احمد کاظمی)

مهدی گفت فشار زیاد شده، خودت را برسان!
سریع رفتم آن طرف دجله دیدم عراقی‌ها دور تا دور مهدی را محاصره کرده‌اند. عراقی‌ها لحظه به لحظه بیشتر می‌شدند. مواضع خودشان را پس می‌گرفتند. تانک‌های زیادی را آنجا پیاده کرده بودند. آتش تیر مستقیم‌شان با آن آتش دیوانه خمپاره‌ها هیچ با آن آتش سبک اولیه‌شان قابل قیاس نبود. قرار شد من برگردم و بروم آن طرف دجله گزارش بدهم، سر و سامانی هم به کارها و تا تاریک نشده برگردم بیایم پیش مهدی. در راه هر کجا که بودم مرتب تماس می‌گرفتم و دلهره‌ام بیشتر می‌شد. مهدی یکبار هم نگفت آتش به نفع ماست. کار به جایی کشید که دیگر نیرو هم نمی‌توانست برود آن طرف. یعنی موقعیت ما طوری بود که اگر می‌آمدند جلو، از سه طرف راهمان را می‌بستند و اگر تا دجله می‌آمدند جلوتر می‌توانستند پشت سر ما را هم ببندند و خطر ساز بشوند. شاید یک ساعت و نیم بیشتر طول نکشید که مهدی تماس گرفت گفت: می‌آیی؟
گفتم: با سر.
گفت: زودتر!
آمدم خودم را رساندم به ساحل دجله دیدم همه چیز متلاشی شده و قایق‌ها را آتش زده‌اند. با مهدی تماس گرفتم گفتم چه خبر شده مهدی؟ نمی‌توانست حرف بزند. وقتی هم زد با همان رمز خودمان زد. گفت اینجا آشغال زیاد است نمی‌توانم. از آن طرف هم از قرارگاه مرتب تماس می‌گرفتند و می‌گفتند هر طور شده به مهدی بگو بیاید! مهدی می‌گفت: نمی‌توانم.
من اصرار کردم. به قرارگاه هم گفتم. گفتند پس برو خودت برش دار بیاورش... (ادامه دارد)

(منبع: مهدی باکری در یادها و خاطره‌ها - به کوشش حسین نجفی)

پی‌نوشت: "آه! چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربش..." این را در وصیتنامه‌اش نوشته. حقیقتا تصور معنی این جمله از فهمش دشوارتر است. نیست؟ بخصوص این تعبیرش: "لذت بخش" و البته آن "آه" !

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31 19:38 توسط تبریزی |



(نقل‌ها از: جمشید نظمی و علی پورفاخر)

به همراه آقا مهدی در کنار سیل بند نشسته‌ام. آقا مهدی به خود مشغول است. صدایم می‌کند، سر بلند می‌کنم و می‌بینم با من نیست. لبهایش تکان می‌خورد و متوجه می‌شوم که ذکر می‌گوید. اعتنایی به آنچه در اطرافش می‌گذرد ندارد. پشت سیل بند احساس نا امنی می‌کنم. روبرویمان آب است، پشت سرمان سیل بند و سقفمان آسمان. به آقا مهدی می‌گویم: "اینجا امن نیست! اجازه بدهید جایی پیدا کنیم و شما آنجا باشید." تبسمی می‌کند و می‌گوید: "بنشین همینجا! سر پناه ما خداست." برخلاف ما که در فکر و هول هستیم آقا مهدی آرام و با طمأنینه نشسته و هیچ توجهی به اطراف ندارد. آتش شدت می‌گیرد. از بالای سیل بند دید می‌زنم...
عراقی‌ها با آرایشی منظم به پیش می‌آمدند و از دور می‌شد فهمید که نیروهای تازه نفسی را بکار گرفته‌اند. تانکها به ردیف به پیش می‌آمدند و نیروها پشت سرشان پناه گرفته‌ بودند. عده زیادی از نیروهایی که در این سوی دجله بودند شهید و مجروح شده‌ بودند و تنها آرپی‌جی زن ما خود آقا مهدی بود. گرچه می‌دانستیم که به محاصره افتاده‌ایم ولی حضور آقا مهدی در جمع اندک ما روحیه بچه‌ها را زنده نگه می‌داشت. آقا مهدی گرچه خسته بود و بی‌خوابی امانش را بریده بود ولی به شدت مقاومت می‌کرد. از گوشه خاکریز بر می‌خواست، آرپی‌جی را شلیک می‌کرد و به گوشه‌ای دیگر می‌رفت... (ادامه دارد)

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۱۴ -  ۲۱۳ با تلخیص)
 

پی‌نوشت مانند یک: عجبا از انسانی که استعداد لقاء پروردگار در او بوجود آمده. تنهایی آقا مهدی در لحظات نزدیک به شهادتش، تنهایی سید الشهدا (ع) در کربلا را در ذهن تداعی می‌کند. به دور از احساسات و فارغ از تعلق قلبی‌ای که به آقا مهدی دارم معتقدم وجود چنین شباهتی را توأم با حکمت ندیدن، از سر بی‌خبری است. از عارف بالله مرحوم شیخ جعفر آقا مجتهدی (ره) جمله‌ای نقل شده که جسارتم را برای اصرار بر صدق این مطلب بیشتر می‌کند. ایشان به کسی قریب به این مضمون فرموده بودند که "در وجود عاشق باید رنگی از معشوق مشاهده شود و الا پیداست در عشقش صادق نبوده." فتأمل!

پی‌نوشت مانند دو: محض ریا، عصر جمعه رفته بودم گلزار شهدا. خیلی اتفاقی! گلزار شهدای تبریز مزار تعداد زیادی از شهدای لشگر عاشوراست که عده‌ای از آنها در کنار آقا مهدی در شرق دجله به شهادت رسیده‌اند. عجیب است! چشمت که به عبارت "محل شهادت، شرق دجله" روی سنگ مزارشان می‌افتد حقیقتاً فکر می‌کنی به زیارت آقا مهدی آمده‌ای. ولی از خود آقا مهدی جز تابلوی بزرگی که نیمرخی زیبا از چهره مؤمنانه او را نشان می‌دهد و زینت بخش آن فضا شده اثر دیگری نمی‌یابی. با اینکه می‌دانی آقا مهدی مزار ندارد و از قلم شهید آوینی هم صد بار خوانده‌ای که "عجبا از این عقل باژگونه که ما را در جستجوی شهدا به قبرستانها می‌کشاند!" در عجبی که باز بین قبوری که رویشان حک شده "محل شهادت، شرق دجله" چشمت دنبال مزار آقا مهدی می‌گردد. زهی خیال باطل! دست کسی به جنازه‌اش هم نرسید... جز آن گلوله آرپی‌جی!

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/29 5:20 توسط تبریزی |



(نقل از: غفار رستمی)

از بنه(۱) امکاناتی را فراهم کردیم و به کنار دجله رساندیم. ناگهان یادمان افتاد که آقا مهدی از دیروز چیزی نخورده و حتما گرسنه است. برای همین مقداری کیک و بیسکویت و ساندیس برداشتیم و به آنسوی دجله حرکت کردیم.
به کنار گودالی که آقا مهدی را در آن دیده بودیم رسیدیم. آقا مهدی نبود. ولی یک نفر از نیروها را آنجا گذاشته بود. تا ما رسیدیم گفت: "آقا مهدی با نیروهای شهادت طلب به طرف شهرک(۲) رفت و گفت اگر اوهانی(۳) و رستمی آمدند بگو بروند و هر چه می‌توانند از طریق دجله به این شهرک غذا و مهمات برسانند." وسایلی را که آورده بودیم در کنار آن برادر گذاشتیم و دوباره بسوی دجله براه افتادیم.
از روی پل می‌گذشتیم که دوباره دشمن به شدت منطقه عملیاتی را کوبید. هدف، قطع پل ارتباطی بین غرب و شرق دجله بود. دشمن می‌دانست که باید قبل از هر اقدامی، پل نفر رو را منهدم کند. به آنسوی آب که رسیدیم پل توسط هواپیماها و هلی‌کوپترها آتشباران شد و در مقابل دیدگان ما تنها راه ارتباطی با غرب دجله به هوا رفت.
تندرو(۴) قایق‌ها را آماده کرد و پشتیبانی آنسوی آب را بعهده گرفت. در میان آتش شدید دشمن، قایق‌های پر از مهمات و غذا به آنسوی آب می‌رفت و بر می‌گشت.
خورشید بر مدار ظهر ایستاده بود و سرنوشت عاشقان در میان آتش و خون یک به یک رقم می‌خورد. تقدیر چنین بود که خلوت عاشورایی مردان آنسوی آب را بیگانه‌ای بر نیاشوبد و دجله فاصله‌ای بود که تنهایی شیرین آنان را مضاعف می‌کرد... (ادامه دارد)

 

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۱۲ -  ۲۱۱)

(۱) قرارگاه تدارکاتی لشگر در عملیات "بنه" نامیده می‌شود.
(۲) شهرک حریبه در نزدیکی اتوبان بصره - العماره در عراق.
(۲) شهید رحمت الله اوهانی که در کربلای ۴ به شهادت رسید.
(۴) از فرماندهان یگان دریایی لشگر عاشورا که به همراه آقا مهدی در عملیات بدر به شهادت رسید.

پی‌نوشت: پل پشت سرت را منهدم کرده‌اند. پشت به آب داری و با سی نفر نیرو قصد داری با چند تیپ زرهی دشمن که از مقابل می‌آیند و تا فاصله دویست متری به تو نزدیک شده‌اند بجنگی. اگر دست از حیات شسته ‌باشی٬ حالا شده‌ای باکری! راستی می‌توانی برای حفظ حیات خود سلاح را به زمین بگذاری و دستها را در برابر دشمن بالا ببری. ولی اگر چنین فکری به سرت خطور کرده، بدان که هنوز "باکری" نشده‌ای. عجیب است. نه؟! او در آخرین سخنرانی خود قبل از شروع عملیات بدر گفته بود: "قافله ما قافله از جان گذشتگان است هر کس از جان گذشته نیست با ما نیاید."

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/25 9:9 توسط تبریزی |



(نقل‌ها از: یعقوب کریمی و جمشید نظمی)

قاب اول: آقا مهدی با دو قبضه خمپاره ۶۰ غوغا کرده است. دشمن در زیر آتش نه چندان قدرتمند بچه‌ها قسمتی از شهرک [حریبه] (۱) را ترک می‌کند. آقا مهدی تا فرار دشمن را می‌بیند می‌گوید:
- اوستا یعقوب بلند شو دو تا آرپی‌جی بیار.
آقا مهدی! آرپی‌جی می‌خواهید چکار؟ مگر می‌خواهید خودتان آرپی‌جی بزنید؟
- بلند شو مؤمن خدا! مگر من دست ندارم؟
دو تا آرپی‌جی پیدا می‌کنم و می‌آورم آقا مهدی موشک گذاری می‌کند و برمی‌خیزد: "شما هم بدنبال من بیایید." چند نفری که آنجا هستیم پشت سرش حرکت می‌کنیم و به داخل شهرک می‌رویم. عراقی‌ها یا فرار کرده‌اند یا در ساختمان‌های محکم پناه گرفته‌اند.
- اوستا یعقوب تو برو طرف ساختمان سفید.
آقا مهدی چند نفر دیگر را هم با من همراه می‌کند. ساختمان سفید رنگ ساختمان محکمی است ولی اولین و دومین گلوله آرپی‌جی که به سینه‌اش می‌نشیند دیگر گلوله‌ای از آن سو شلیک نمی‌شود. خود را به ساختمان می‌رسانیم. عراقی‌ها یا به هلاکت رسیده‌اند یا فرار کرده‌اند. بچه‌ها ساختمان را پاکسازی می‌کنند و من از ساختمان خارج می‌شوم. ردیف تانکهای عراقی که نیروهای پیاده دشمن هم در پشت سرشان موضع گرفته‌اند از روبرو به پیش می‌آیند. یادم می‌افتد که من پیک آقا مهدی هستم و باید در کنارش باشم. به دنبالش همه جا را زیر پا می‌گذارم...

قاب دوم: دشمن قصد محاصره شهرک را دارد. سرعت عمل دشمن همه بچه‌ها را غافلگیر کرده است. به همراه محمود دولتی(۲) به بچه‌ها نهیب می‌زنیم: "تیراندازی کنید... چرا خودتان را باخته‌اید؟" بسیجی دلاوری همانجا به زانو می‌نشیند و با اولین موشک آرپی‌جی نفربر عراقی را به هوا می‌فرستد. بقیه تانکها در حالیکه با ما بیش از ۵۰ متر فاصله ندارند عقب نشینی می‌کنند. در همان حال آقا مهدی را می‌بینم که از طرف شهرک بسوی ما می‌آید.
دشمن از پاتک که نا امید می‌شود با هر چه که دم دست دارد به منطقه کوچکی که هنوز مقاومت می‌کند، آتش می‌ریزد. هواپیماها، هلی‌کوپترها، توپها و تانکها از شلیک خسته نمی‌شوند. شاید نمی‌دانند تعداد افرادی که در مقابل آنها مقاومت می‌کنند بیش از ۳۰ الی ۴۰ نفر نیست... (ادامه دارد)

 (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۱۰ -  ۲۰۸ با تلخیص)

(۱) شهرکی در نزدیکی اتوبان بصره - العماره در عراق.
(۲) شهید محمود دولتی که در عملیات بدر به شهادت رسید.

 

پی‌نوشت یک: سالی که عراق به اشغال آمریکا درآمد، مجله آمریکایی Newsweek یک سرباز آمریکایی را بعنوان یکی از "ده مرد برتر سال" معرفی کرده بود. علت این انتخاب رشادتی بود که او در هنگام پیشروی با تانک بداخل خاک عراق بخرج داده بود. او چند لحظه سرش را بدون کلاهخود از داخل تانک بیرون آورده و با انگشت به جلو اشاره کرده بود! (تو فکرم که وبلاگی هم برای این سرباز آمریکایی راه بندازم!)

پی‌نوشت دو: ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفاً کأنهم بنیانٌ مرصوص (صف - ۴)

پی‌نوشت سه: ایشان  این کامنت را زینت پست ما کردند (متشکرم): "قرارگاه تاکتیکی بودیم. دوتا اسیر عراقی آوردند. تا آقا مهدی دیدشون گفت: به خدا اون یکی تیربارچی شونه. اولین کسی بود که آتیش رو شروع کرد. اون هم آقا مهدی رو شناخت. میگفت: این اولین نفرتون بود که اومد جلو!!!"

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/22 20:21 توسط تبریزی |



(نقل از: غفار رستمی)

- آقا مهدی گفتند هر چه سریعتر بچه‌هایی را که آنجا هستند سازماندهی کنید و به این طرف دجله بفرستید!
برادر کبیری نگاهی به ما و نگاهی به نیروها که خسته و مجروح در گوشه‌ای نشسته بودند کرد و گفت: "والله این بچه‌ها در این چند روز هر کدام بیش از پنج ـ شش بار در عملیات شرکت کرده‌اند، ما چطور به اینها بگوئیم..." ولی ما باید پیام آقا مهدی را به بچه‌ها می‌رساندیم برای همین توکل بر خدا کردیم و به نیروهایی که در آن اطراف بودند اطلاع دادیم که در یک نقطه جمع شوند. دقایقی نگذشته بود که همه جمع شدند و برادر کبیری شروع به صحبت کرد:
- برادران! آقا مهدی در آن طرف دجله است. از شما خواسته‌ که هرکس می‌تواند و نای جنگیدن دارد به آن طرف آب بیاید تا در منطقه‌ای که دشمن از آنجا می‌خواهد بچه‌ها را به محاصره در آورد پدافند کنیم و جلویشان را بگیریم.
همهمه‌ای بین بچه‌ها افتاد و لحظاتی نگذشته بود که اکثر رزمندگانی که آنجا جمع شده بودند اعلام آمادگی کردند تا به آن سوی آب بروند. من گوشه‌ای ایستاده بودم و به حال اینهایی که زخمی و خسته بودند غبطه می‌خوردم. اکثرشان را می‌شناختم. در مراحل قبلی عملیات مجروح و به بیمارستان‌های پشت جبهه منتقل شده بودند ولی چون قبل از عملیات با آقا مهدی بیعت کرده بودند که تا آخرین نفس و تا آخرین نفر دست از مقاومت بر ندارند، با لباس‌های بیمارستان از بیمارستان "شهید بقایی" اهواز و از پست‌های امداد منطقه و بعضاً از قطار حامل مجروحین خود را به لشگر عاشورا رسانده بودند... (ادامه دارد)

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۰۸ - ۲۰۷ با تلخیص)

پی‌نوشت: ای همگان! بخاطر رنجهای اینان، اتقوا الله!

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17 19:12 توسط تبریزی |



(نقل از: شهید رحمت‌الله اوهانی)

آقا مهدی در نزدیکی اتوبان بصره - العماره داخل گودالی نشسته بود. رفتیم و سلام کردیم.  غرب دجله در میان آتش و دود می‌سوخت. هواپیماها، هلی‌کوپترها، توپها و تیرهای مستقیم منطقه را به جهنمی از آتش تبدیل کرده بود. آقا مهدی در کنار گودال، آتشبار خمپاره‌ای بر پا کرده بود و با کمک یکی از نیروهایش چوب لای چرخ تیپ های زرهی دشمن می‌گذاشت! کمی که فارغ شد به کنار بی‌سیم آمد و در حالیکه با واحدهای مختلف تماس می‌گرفت، مأموریت ما را توجیه کرد. قرار شد ما به عقب برویم و نیروها را به این طرف دجله بیاوریم. گفتــــــم: "آقا مهدی! حالا که ما می‌رویم شما هم همراه ما بیایید. هم آنجا استراحت می‌کنید و هم اینکه خودتان باشید کار انتقال نیرو زودتر انجا می‌شود بعد هم با هم بر می‌گردیم."
آقا مهدی از جا برخاست و سوار موتور شد. تیر ما به هدف خورده بود! اگر می‌توانستیم آقا مهدی را از معرکه نبرد دور نگه داریم، کار بزرگی انجام داده بودیم. موتور را روشن کرد. می‌خواست حرکت کند که موتور را خاموش کرد و پایین آمد!
- دارید سرم کلاه می‌گذارید؟! من فردا به علی تجلایی و اصغر قصاب(۱) و به حمید(۲) چه جوابی خواهم داد؟
هر چه اصرا کردیم کارگر نیفتاد. به امام حسین، به شهدا، به جان امام قسمش می‌دادیم که "بیا برو عقب". دو سه قدم بطرف عقب می‌رفت و دوباره بر می‌گشت داخل گودال. وقتی دیدیم کاری از دست ما ساخته نیست بدنبال ماموریتی که آقا مهدی به ما محول کرده بود رفتیم... (ادامه دارد)

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۰۶ - ۲۰۵ با تلخیص)

پی‌نوشت: عجبا از "جنون" آن هنگام که حفظ حیات و سر سالم از معرکه جنگ بیرون بردن را کلاهی می‌داند که بر سر رفته! ما چه چیزهایی را کلاه سرمان رفتن می‌دانیم، بعضی‌ها چه چیزهایی را کلاه سرشان رفتن می‌دانستند. چه کلاه‌ها که سر ما نرفته!

(۱) علی تجلایی و اصغر قصاب از فرماندهان کلیدی لشگر عاشورا بودند که قبل از شهید باکری در عملیات بدر به شهادت رسیدند. تصویری از شهید اصغر قصاب در کنار شهید باکری.
(۲) مراد، برادرش حمید باکری است که در عملیات خیبر و در جزایر مجنون به شهادت رسید.

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/16 3:10 توسط تبریزی |



(نقل از: محسن رضائی)

عملیات گره خورده بود. به علت اهمیت نظامی منطقه، دشمن تمام توان رزمی‌اش را به میدان آورده بود و در منطقه‌ای که بیش از دو گردان قدرت مانور نداشت، سه - چهار تیپ زرهی را وارد عمل کرده بود و از همه سو، پی در پی پاتک می‌زد. دو - سه روزی بود که مهدی با بچه‌های لشگر عاشورا از دجله گذشته بود و هر روز با نیروی اندکی که داشت اتوبان را تهدید می‌کرد. گروهانی وارد عمل می‌شد، می‌رفتند اتوبان را تصرف می‌کردند و دوباره دشمن با یک تیپ زرهی هجوم می‌آورد و اتوبان را از دست بچه‌های ما می‌گرفت و بچه‌ها به ساحل دجله بر می‌گشتند و همانجا مقاومت می‌کردند.
سماجتی که مهدی برای حفظ اتوبان که شاهرگ حیاتی دشمن بود از خود نشان می‌داد، فرماندهان دشمن را دیوانه کرده بود. حضور جمع "اندکی" از بچه‌های [لشگر] عاشورا در آنسوی دجله، فشار را از جبهه‌های دیگر کاسته بود و دشمن تمام تلاش خود را برای تصرف اتوبان بصره - العماره و غرب دجله بکار می‌بست.
پشت بی‌سیم صدای مهدی را می‌شنیدم. روحیه خیلی عجیبی در او احساس می‌کردم یعنی یک عرفان و یک... من نمی‌توانم، واقعاً نمی‌توانم بگویم که آقا مهدی را من چطور پشت بی‌سیم می‌دیدم. اصلاً کلماتش عادی نبود. اصلاً توی فضای دیگری بود. آقا مهدی خیلی آرام، با طمأنینه، در حالیکه بچه‌های دیگری که کنار من بودند می‌گفتند این‌جوری آتش است، اصلاً از زمین و آسمان دارد آتش می‌بارد. این طمأنینه ایشان خیلی چیز عجیبی بود برای من. با یقین صحبت می‌کرد و کلماتش مملو از اعتماد به نصرت الهی بود. وقتی فرماندهان دیگر مقاومت سرسختانه مهدی را می‌دیدند و صدایش را در بی‌سیم‌ها می‌شنیدند روحیه می‌گرفتند و امیدوار می‌شدند. همیشه چنین بود. در جلسات هم اگر یأس و نا امیدی پیدا می‌شد چشم ما به دنبال آقا مهدی می‌گشت. لب به سخن که می‌گشود فضای جلسه عوض می‌شد و امید جای نا امیدی را می‌گرفت...
(ادامه دارد)

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۰۴ - ۲۰۳ و "مهدی باکری در یادها و خاطره‌ها" به کوشش حسین نجفی)

پی‌نوشت: بعضی‌ها آنقدر بزرگند که دوای دردند. چه سرّی در وجود کسی که وقتی نا امیدی حاکم می‌شود چشمها دنبال او می‌گردند وجود دارد؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/13 8:59 توسط تبریزی |



دوازدهم فروردین روز تولد مهدی باکری است. نمی‌دانم اینکه امروز روز تولد مهدی باکری است چه اهمیتی باید داشته باشد؟ اما نمی‌دانم چرا اینطور فکر می‌کنم که شهادت و تولد او انگار هر دو یک اتفاقند! فکر می‌کردم که فقط منم که اینطور فکر می‌کنم، بعد دیدم شهید آوینی هم یک چیزی گفته که درست مثل اینکه از روی دست من نوشته باشد (!) خیلی شبیه من گفته! منظورم آن قسمت از جمله مشهورش است که در آن "شهید" را "ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی حیات بر نشسته‌ای..." خطاب می‌کند. انسانی که حیاتش به رفتنی ختم می‌شود که مردن نیست (و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات) فکر کردن به آمدنش حس غریبی ایجاد می‌کند. شهید آوینی خوب نوشته. خیلی خوب.

پی‌نوشت یک: تولد شهید را به چه کسی باید تبریک گفت؟

پی‌نوشت دو: امروز عصر به یک منبع ناب در مورد شهید حمید باکری و شهید مرتضی یاغچیان (جانشینان لشگر عاشورا که هر دو در عملیات خیبر به شهادت رسیده‌اند) دست پیدا کردم. چند ورقش را خواندم. عجب آدم‌هایی پیدا می‌شوند! بعد از اتمام روایات کتاب "خداحافظ سردار" نوشتن روایات این کتاب را شروع خواهم  کرد. اسمش "گمشدگان مجنون" است. برای پیدا کردنش زحمت نکشید. پیدا نخواهید کرد! فلذا بهتر است همینجا بخوانید.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/12 0:4 توسط تبریزی |



(نقل از: سردار جمشید نظمی)

مهمات بچه‌ها تمام شده بود. چند نفر از نیروها را برداشتم و به طرف گلوگاه حرکت کردیم. دشمن برای پاتک آماده می‌شد و لحظه به لحظه بر تعداد تانکهایش می‌افزود. آتش شدت گرفته بود و می‌خواستند به سوی ما هجوم بیاورند. هنوز در راه بودیم که بی‌سیم صدا کرد. آقا مهدی پشت بی‌سیم بود:
- جمشید! بیا اینجا.
به سمتی که آقا مهدی می‌گفت حرکت کردیم. آقا مهدی داخل گودالی نشسته بود و از آنجا منطقه را زیر دید داشت. بعد از سلام و احوال‌پرسی گفت:
- خسته نباشید! کجا با این عجله؟
- آقا مهدی مهمات نیست. عراق هم می‌خواهد حمله کند. آمده‌ایم مهمات ببریم.
همانجا پیش آقا مهدی نشستم. کریم فتحی هم آنجا بود. مهدیِ امروز با مهدیِ روزهای قبل خیلی تفاوت داشت. بی‌خوابی توانش را گرفته بود. پشت بی‌سیم خوابش می‌برد و گوشی از دستش می‌افتاد. به بی‌سیم چی‌اش سپرده بود که هر وقت خوابش برد بیدارش کند.
- جمشید! تو تنها فرمانده گردانی هستی که برایم مانده‌ای...
این را که گفت مکثی کرد و به فکر فرو رفت. دانستم که خبر شهادت اصغر قصاب، رستم‌خانی و علی تجلایی را شنیده است. سنگینی دوری بهترین یارانش را می‌شد در چهره تکیده‌اش دید. با این همه دست بردار نبود و مصمم بود که غرب دجله را نگه دارد. محمود دولتی(۱) تا حال آقا مهدی را دید به شوخی گفت: "آقا مهدی من هم تنها فرمانده گروهانت هستم که مانده‌ام!" برای اینکه موضوع صحبت را عوض کنم گفتم: "آقا مهدی تصمیمتان چیست؟ چکار باید بکنیم؟" لحظاتی سکوت کرد، سپس با اطمینان گفت:
- همینجا می‌مانیم! اگر بتوانیم اینجا را تا شب حفظ کنیم، شب از کناره ساحل به سوی پل می‌رویم و منفجرش می‌کنیم.
- آقا مهدی! ما حرفی نداریم ولی از گردان سید الشهدا دیگر کسی نمانده است.
تبسمی کرد و گفت:
شما اینجا یاشید. خودتان به تنهایی یک گردان هستید.
 همانجا اطراق کردیم. عراقی‌ها شهرک "حریبه" را دوباره تصرف کرده بودند. ساختمانها پر از عراقی بود و دشمن هر چه در توان داشت به میدان آورده بود و می‌خواست غرب دجله را از دست ما بگیرد... (ادامه دارد)

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهار، ص ۲۰۳ - ۲۰۱)

(۱) محمود دولتی از فرماندهان گردان امام حسین (ع) بود که در غرب دجله به شهادت رسید.

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/09 0:16 توسط تبریزی |



پیش‌نوشت: فصل آخر کتاب "خداحافظ سردار" شامل نوزده روایت از ساعات آخر حیات ظاهری شهید مهدی باکری است. قصد دارم همه روایات این فصل را بدون حذف بیاورم (برای فصول قبل این کار را نکرده‌ام!) . این فصل از کتاب به لحاظ اینکه تصویرگر اوضاع کاملاً خاصی است که ساعاتی پیش از شهادت شهید باکری برای او و تعداد محدودی از یاران وفاداراش پیش آمده و روایتی است از مظلومیت و در عین حال فداکاری و پایداری جمعی کوچک که بدون فکر کردن به بازگشت و با دست خالی جنگیده و به شهادت رسیده‌اند، اهمیت خاصی دارد. دوستانی که می‌گویند "چیزی از باکری بگو که بدرد امروز ما بخورد" اگر چیزی در این روایات نیافتند عفو بفرمایند. جنگ است دیگر! 

 

 (نقل از: شهید علی اکبر کاملی)

روبروی محور عملیاتی لشگر عاشورا، مسیر دجله به طرف شرق پیچ می‌خورد، منطقه محدودی را دور می‌زد و دوباره به مسیر اصلی خود بر می‌گشت. این پیچ، منطقه‌ای را بوجود آورده بود که به "کیسه‌ای" معروف بود (+). تمام منطقه کیسه‌ای را نخلستان پوشانده بود و حرکت در آن براحتی انجام نمی‌شد.

به هر نحوی بود خود را به گلوگاه کیسه‌ای رساندیم. چون با موتور نمی‌شد جلوتر از این رفت، موتور را در جوی آبی گذاشتیم و با پای پیاده به طرف جلو حرکت کردیم. کمی مانده به منطقه درگیری، گودالی بود که به احتمال زیاد محل انفجار بمب بود. همانجا نشستیم و آقا مهدی از آنجا عملیات را هدایت کرد. با فرماندهان گردان که در حال عملیات بودند تماس می‌گرفت و راهنمایی می‌کرد.

از پشت سر ستونی از رزمندگان به جلو می‌آمدند. آقا مهدی فرمانده‌شان را توجیه کرد و به کمک نیروهای تخریب که بسوی پل می‌رفتند فرستاد.

- کاملی! با اصغر تماس بگیر.
بی‌سیم را آماده کردم. دکمه گوشی را فشار دادم و صدایش کردم: "اصغر - اصغر - مهدی، اصغر - اصغر - مهدی" امواج در بی‌نهایت فضا پخش شد ولی جوابی برنخاست. دوباره صدایش کردم...
- مهدی! بگوشم.
- اصغر جان! چه خبر؟
- آقا مهدی! ما روی اتوبان هستیم. دشمن خیلی فشار می‌آورد. ما هم مهمات نداریم. نیرو هم خیلی کم است. نیروهای تخریب هم هنوز نرسیده‌اند. چکار کنیم؟
گوشی را بدست آقا مهدی می‌سپارم و می‌گویم که اصغر قصاب (فرمانده گردان امام حسین) خودش پشت خط نیست.
- الله بنده‌سی! بی‌سیم را بده به خود اصغر قصاب.
- آقا مهدی! اصغر قصاب رفته به موقعیت حمید(۱). من تجلایی(۲) هستم اگر کاری دارید بفرمائید.

مدتی به سکوت می‌گذرد. آقا مهدی به نقطه مبهمی خیره می‌ماند و گوشی بی‌سیم را به زمین می‌گذارد. حتی در عملیات خیبر که برادرش حمید شهید شد چنین نبود. هر داغی که بر گرده مهدی می‌نشیند چشمانش آسمانی می‌شود و به دور دستها خیره می‌ماند و این ذکر را می‌گوید: لا حول و لا قوة الا بالله.

همانجا نشسته‌ایم که احمد کاظمی فرمانده لشگر نجف اشرف به سراغ آقا مهدی می‌آید. مدتی می‌نشیند و در مورد عملیات بحث می‌کنند. فرماندهان لشگر در قرارگاه جلسه دارند و احمد بدنبال آقا مهدی آمده تا او را همراه خود ببرد. ولی آقا مهدی می‌گوید: "کار دارم نمی‌توانم به جلسه بیایم. تو خودت برو" و احمد با آقا مهدی خداحافظی می‌کند و به آنسوی دجله می‌رود... (ادامه دارد)

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهار، ص ۲۰۱ - ۱۹۹)

(۱) از اصطلاحات بی‌سیم. در مواردی که می‌خواستند شهادت کسی را خبر بدهند و دشمن متوجه نشود از نام یکی از شهدای معروف که طرف صحبت او را می‌شناخت استفاده می‌کردند.
(۲) سردار شهید علی تجلائی از دیگر برجستگان لشگر عاشوراست که در مورد او هم در این وبلاگ خواهم نوشت. شهید تجلائی از فرماندهان کلیدی سپاه و معاون آموزش قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) بود. نام او بعنوان "فاتح سوسنگرد" در تاریخ جنگ جاودانه شده است. او در عملیات بدر گمنامانه و با اسلحه کلاشینکف بعنوان تک تیرانداز وارد صحنه نبرد شده بود و در همین عملیات به شهادت رسید.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/05 23:22 توسط تبریزی |


X

چشم تو خورشـــید را بر نمی‌تابد پس بیهـــوده چشـم در خورشیـد مدوز. سهم تـــــو از خورشــید آن است که در آینه می‌بینـی
اما روزگار آینه‌ها نیز سپری گشته است. آینه‌های شکست گرفته و هزار تکه هر یک به قد خویــــــش قدری نــــــور می‌تابنـــد و هر یک به قدر خویش پاره‌ای از خورشــید را حکایت می‌کنند



صفحه نخست
پست الکترونیک



دوستــانی که در مشاهده وبلاگ با مشکل مواجه هستند (مخفی شدن انتهـــــای سطـرها زیر این ستون) برای رفع مشـکل، میزان رزولوشن مونیتـور خود را به 1024 در 768 تغییر بدهند. ممکن است با این کار، سایز فونت‌ها قـــــدری ریزتر شود. این مشـکل مربوط به نـوع قالب وبلاگ است که بابت آن از دوستان عذرخواهی می‌کنم



لوگو







آرشیو


آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387



یادها
!گمان می‌کنم می‌سوخت
!چهار کلمه هم چهار کلمه است
!این چه قرآن خواندنی است؟
!جنازه‌ام بدست نمی‌آید
جواب خدا
شدیداً به موعظه نیازمندم
حرف آخر را ایمان می‌زند
!بعد جنازه حمید ...
نیازی به این کار نبود
بچه‌های مردم
اذان آقا مهدی بر بالای دکل
حکم آنچه تو فرمایی
مهدی باکری مظهر غضب الهی
!سنگر را می‌دهی؟
مؤمن! کار، کار است
قرآنِ کوچکِ روی سجاده
سفارش امام خمینی (ره) در مورد آقا مهدی
آخرین سخنرانی شهید باکری
ای یومی من الموت افر
و جعلنا
زیر لب گفت چشم
!بلند شوید آقا مهدی رفت
از مقابل او باید گریخت
بسوی دجله
با آنها کار داریم
خیلی خسته‌ام
حالا وقت گذشتن از دجله است
رقصی چنین
او را باید در کام خطر جستجو کرد
!نقش زمین
بی خواب و خور
فرمانده لشگر را چه به این کارها؟
عاشورای مهدی باکری
رفتن بی بازگشت
آخرین تصویر شهید باکری
پا نگذاشتن شهید باکری روی جنازه عراقی‌ها
...اصغر - اصغر، مهدی
دیگر کسی نمانده است
طمأنینه عجیب شهید باکری
!دارید سرم کلاه می‌گذارید؟
تا آخرین نفس
از بچه‌های عاشورا تا سرباز آمریکایی
مردان آنسوی آب
بی اعتنا به آتش دشمن
دقایق آخر (1) - محاصره
دقایق آخر (2) - چیزهایی می‌بینم که شما نمی‌بینید
دقایق آخر (3) - دست و پای مهدی را ببندید و به عقب بیاورید
دقایق آخر (4) - شما تو سیاست دخالت نکنید
دقایق آخر (5) - خداحافظ سردار
وظیفه - کلامی از آقا مهدی
خودش را رفت رساند به دریا
نعمت همنشینی با مهدی
یکی از نادرترین طراحان تاکتیکی جنگ
(دوران دانشجویی (1
نمی‌دانستم تحصیلات عالیه دارد
از آقای شهردار تا قبضه‌چی خمپاره
ایشان آقای باکری‌اند
لازم است به ریش آدم بخندند
کجایند مردان بی ‌ادعا...؟
شهرداری و لباس شستن و پنهان کاری
(دوران دانشجویی (2
ما شهردار این شهریم باید بتوانیم جواب این مردم را بدهیم
آقا مهدی و پرورشگاه
شهرداری که با نفسش می‌جنگید
نگذاشت کسی باخبر شود
حرفهای پشت سر مهدی
فرمانده لشگر در مراسم زیارت عاشورا
تدبیر، دقت، بیت‌المال و آن سنگ
شجاعت آقا مهدی
نیم کردار باکری
اجازه نداریم بخوابیم
تحمید موقع شلیک آرپی‌جی
معتقدم او چند بار شهید شده
خشم آقا مهدی
لشگر خوبان
اینها برکت را از لشگر اسلام می‌گیرند
(دوران دانشجویی (3
فتح المبین

یادگاری‌های آقا مهدی
سالشمار زندگی
آلبوم عکس
صدای آقا مهدی
وصیتنامه
دستخط ها
مدارک شناسایی
اوراقی از پرونده دانشجویی
در کلام رهبر


یادداشت‌های آزاد
گریزی وبلاگی از مجنون به غزه
برداشت شما چیست؟
!قابل توجه خوش پوش‌ها
و کان وعدا مفعولا
فحش آبدار
انی انا العباس اغدوا بالسقاء
حقیقت
!گلایه‌ای از آقای صدا و سیما
!باکری‌ها ضد ولایت فقیه‌اند
بجای آپ
اسفند عاشورایی 63
بر کرانه ازلی و ابدی حیات
دشت نفسهای‌مان سزاوار توپ‌های توست - یادی از سردار شهید حسن شفیع زاده
برای مقام معظم رهبری
با اجازه احسان و آسیه
شبی که احمد شدم
اینجا هفته دفاع مقدس است
یادی از شهید نادر مهدوی و همرزمانش
یادی از شهید مهدی زین‌الدین، فرمانده پارسای لشگر 17 علی بن ابیطالب


همراهان
سید قاسم ناظمی
پیله
پروانگی
ابتدا
تلخک
راحت الحلقوم
اندر عوالم خودی
سمفونی باران در خلاء
حسین مداحی
جناب شیدا
الف‌های هرز
هلوع
می طهور
روح و ریحان
سبحان
عطای کثیر
خیبرشکن
شیفتگان خدمت
کشکول جوانی
زمزم دل
یادداشت‌های من
همه چیز از خدا و برای خدا
یک انسان نه چندان معمولی
نا آرام
بشری
الهدی
مولایم
حوریب
رخ اندیشه
شوق پرواز
زیباترین شکیب
دفترچه یادداشت
نسیمی از بهشت
در سایه‌سار معرفت
پشت مرزهای ممنوعه
!کمی تا قسمتی توهم
این خودمم
شمیم زهرا
سبوی تنهایی
یا حنان
نرگسی
طواف دل
بی قرار
امید منتظر
نون اول نامه
یک وجب دل
سه نقطه
آخرین دوران رنج
کنز
تا یوسفم از چاه بر آید
وبلاگ ایران اسلام
دم مسیحایی
سیصد و سیزده بهشتی
(طلبگی (خاطرات طلاب شهید
بزم عشاق
حرف دل
پلخمون
مشکوة
طراوت
زایر صفا
بیان
وبلاگ شهیدان
الف لام میم
تورجان
حاج علا
عرشیان
گذرگاه شیشه‌ای
شاسکولها به بهشت نمی‌روند
معلم شهید، همت
شهید احمد کاظمی
با همـــــه و دور از همـــه
کانال ماهی


برداشت شما چیست؟


برای مشاهده نتایج و آثار رسیده کلیک کنید



لوگوهای‌ منتخب


پایگاه مقام معظم رهبری

بنیاد فرهنگی و خیریه نیمه شعبان مسجد آیت الله انگجی تبریز

مرکز اطلاع رسانی موسسه فرهنگی هنری شهید آوینی

مجمع وبلاگ نویسان مسلمان

بچه‌های قلم

مرکز اسناد انقلاب اسلامی

موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

مؤسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر

شیفتگان خدمت - وبلاگی برای شهید بهشتی





Design by : Night Skin