|
| |
|
(نقل از: شهید احمد کاظمی)
مهدی گفت فشار زیاد شده، خودت را برسان! (منبع: مهدی باکری در یادها و خاطرهها - به کوشش حسین نجفی) پینوشت: "آه! چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربش..." این را در وصیتنامهاش نوشته. حقیقتا تصور معنی این جمله از فهمش دشوارتر است. نیست؟ بخصوص این تعبیرش: "لذت بخش" و البته آن "آه" ! + نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31 19:38 توسط تبریزی |
(نقلها از: جمشید نظمی و علی پورفاخر) به همراه آقا مهدی در کنار سیل بند نشستهام. آقا مهدی به خود مشغول است. صدایم میکند، سر بلند میکنم و میبینم با من نیست. لبهایش تکان میخورد و متوجه میشوم که ذکر میگوید. اعتنایی به آنچه در اطرافش میگذرد ندارد. پشت سیل بند احساس نا امنی میکنم. روبرویمان آب است، پشت سرمان سیل بند و سقفمان آسمان. به آقا مهدی میگویم: "اینجا امن نیست! اجازه بدهید جایی پیدا کنیم و شما آنجا باشید." تبسمی میکند و میگوید: "بنشین همینجا! سر پناه ما خداست." برخلاف ما که در فکر و هول هستیم آقا مهدی آرام و با طمأنینه نشسته و هیچ توجهی به اطراف ندارد. آتش شدت میگیرد. از بالای سیل بند دید میزنم... (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۱۴ - ۲۱۳ با تلخیص) پینوشت مانند یک: عجبا از انسانی که استعداد لقاء پروردگار در او بوجود آمده. تنهایی آقا مهدی در لحظات نزدیک به شهادتش، تنهایی سید الشهدا (ع) در کربلا را در ذهن تداعی میکند. به دور از احساسات و فارغ از تعلق قلبیای که به آقا مهدی دارم معتقدم وجود چنین شباهتی را توأم با حکمت ندیدن، از سر بیخبری است. از عارف بالله مرحوم شیخ جعفر آقا مجتهدی (ره) جملهای نقل شده که جسارتم را برای اصرار بر صدق این مطلب بیشتر میکند. ایشان به کسی قریب به این مضمون فرموده بودند که "در وجود عاشق باید رنگی از معشوق مشاهده شود و الا پیداست در عشقش صادق نبوده." فتأمل! پینوشت مانند دو: محض ریا، عصر جمعه رفته بودم گلزار شهدا. خیلی اتفاقی! گلزار شهدای تبریز مزار تعداد زیادی از شهدای لشگر عاشوراست که عدهای از آنها در کنار آقا مهدی در شرق دجله به شهادت رسیدهاند. عجیب است! چشمت که به عبارت "محل شهادت، شرق دجله" روی سنگ مزارشان میافتد حقیقتاً فکر میکنی به زیارت آقا مهدی آمدهای. ولی از خود آقا مهدی جز تابلوی بزرگی که نیمرخی زیبا از چهره مؤمنانه او را نشان میدهد و زینت بخش آن فضا شده اثر دیگری نمییابی. با اینکه میدانی آقا مهدی مزار ندارد و از قلم شهید آوینی هم صد بار خواندهای که "عجبا از این عقل باژگونه که ما را در جستجوی شهدا به قبرستانها میکشاند!" در عجبی که باز بین قبوری که رویشان حک شده "محل شهادت، شرق دجله" چشمت دنبال مزار آقا مهدی میگردد. زهی خیال باطل! دست کسی به جنازهاش هم نرسید... جز آن گلوله آرپیجی! + نوشته شده در شنبه 1388/01/29 5:20 توسط تبریزی |
(نقل از: غفار رستمی) از بنه(۱) امکاناتی را فراهم کردیم و به کنار دجله رساندیم. ناگهان یادمان افتاد که آقا مهدی از دیروز چیزی نخورده و حتما گرسنه است. برای همین مقداری کیک و بیسکویت و ساندیس برداشتیم و به آنسوی دجله حرکت کردیم. (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۱۲ - ۲۱۱) (۱) قرارگاه تدارکاتی لشگر در عملیات "بنه" نامیده میشود. پینوشت: پل پشت سرت را منهدم کردهاند. پشت به آب داری و با سی نفر نیرو قصد داری با چند تیپ زرهی دشمن که از مقابل میآیند و تا فاصله دویست متری به تو نزدیک شدهاند بجنگی. اگر دست از حیات شسته باشی٬ حالا شدهای باکری! راستی میتوانی برای حفظ حیات خود سلاح را به زمین بگذاری و دستها را در برابر دشمن بالا ببری. ولی اگر چنین فکری به سرت خطور کرده، بدان که هنوز "باکری" نشدهای. عجیب است. نه؟! او در آخرین سخنرانی خود قبل از شروع عملیات بدر گفته بود: "قافله ما قافله از جان گذشتگان است هر کس از جان گذشته نیست با ما نیاید." + نوشته شده در سه شنبه 1388/01/25 9:9 توسط تبریزی |
(نقلها از: یعقوب کریمی و جمشید نظمی) قاب اول: آقا مهدی با دو قبضه خمپاره ۶۰ غوغا کرده است. دشمن در زیر آتش نه چندان قدرتمند بچهها قسمتی از شهرک [حریبه] (۱) را ترک میکند. آقا مهدی تا فرار دشمن را میبیند میگوید: قاب دوم: دشمن قصد محاصره شهرک را دارد. سرعت عمل دشمن همه بچهها را غافلگیر کرده است. به همراه محمود دولتی(۲) به بچهها نهیب میزنیم: "تیراندازی کنید... چرا خودتان را باختهاید؟" بسیجی دلاوری همانجا به زانو مینشیند و با اولین موشک آرپیجی نفربر عراقی را به هوا میفرستد. بقیه تانکها در حالیکه با ما بیش از ۵۰ متر فاصله ندارند عقب نشینی میکنند. در همان حال آقا مهدی را میبینم که از طرف شهرک بسوی ما میآید. (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۱۰ - ۲۰۸ با تلخیص) (۱) شهرکی در نزدیکی اتوبان بصره - العماره در عراق. پینوشت یک: سالی که عراق به اشغال آمریکا درآمد، مجله آمریکایی Newsweek یک سرباز آمریکایی را بعنوان یکی از "ده مرد برتر سال" معرفی کرده بود. علت این انتخاب رشادتی بود که او در هنگام پیشروی با تانک بداخل خاک عراق بخرج داده بود. او چند لحظه سرش را بدون کلاهخود از داخل تانک بیرون آورده و با انگشت به جلو اشاره کرده بود! (تو فکرم که وبلاگی هم برای این سرباز آمریکایی راه بندازم!) پینوشت دو: ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفاً کأنهم بنیانٌ مرصوص (صف - ۴) پینوشت سه: ایشان این کامنت را زینت پست ما کردند (متشکرم): "قرارگاه تاکتیکی بودیم. دوتا اسیر عراقی آوردند. تا آقا مهدی دیدشون گفت: به خدا اون یکی تیربارچی شونه. اولین کسی بود که آتیش رو شروع کرد. اون هم آقا مهدی رو شناخت. میگفت: این اولین نفرتون بود که اومد جلو!!!" + نوشته شده در شنبه 1388/01/22 20:21 توسط تبریزی |
(نقل از: غفار رستمی) - آقا مهدی گفتند هر چه سریعتر بچههایی را که آنجا هستند سازماندهی کنید و به این طرف دجله بفرستید! (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۰۸ - ۲۰۷ با تلخیص) پینوشت: ای همگان! بخاطر رنجهای اینان، اتقوا الله! + نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17 19:12 توسط تبریزی |
(نقل از: شهید رحمتالله اوهانی) آقا مهدی در نزدیکی اتوبان بصره - العماره داخل گودالی نشسته بود. رفتیم و سلام کردیم. غرب دجله در میان آتش و دود میسوخت. هواپیماها، هلیکوپترها، توپها و تیرهای مستقیم منطقه را به جهنمی از آتش تبدیل کرده بود. آقا مهدی در کنار گودال، آتشبار خمپارهای بر پا کرده بود و با کمک یکی از نیروهایش چوب لای چرخ تیپ های زرهی دشمن میگذاشت! کمی که فارغ شد به کنار بیسیم آمد و در حالیکه با واحدهای مختلف تماس میگرفت، مأموریت ما را توجیه کرد. قرار شد ما به عقب برویم و نیروها را به این طرف دجله بیاوریم. گفتــــــم: "آقا مهدی! حالا که ما میرویم شما هم همراه ما بیایید. هم آنجا استراحت میکنید و هم اینکه خودتان باشید کار انتقال نیرو زودتر انجا میشود بعد هم با هم بر میگردیم." (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۰۶ - ۲۰۵ با تلخیص) پینوشت: عجبا از "جنون" آن هنگام که حفظ حیات و سر سالم از معرکه جنگ بیرون بردن را کلاهی میداند که بر سر رفته! ما چه چیزهایی را کلاه سرمان رفتن میدانیم، بعضیها چه چیزهایی را کلاه سرشان رفتن میدانستند. چه کلاهها که سر ما نرفته! (۱) علی تجلایی و اصغر قصاب از فرماندهان کلیدی لشگر عاشورا بودند که قبل از شهید باکری در عملیات بدر به شهادت رسیدند. تصویری از شهید اصغر قصاب در کنار شهید باکری. + نوشته شده در یکشنبه 1388/01/16 3:10 توسط تبریزی |
(نقل از: محسن رضائی) عملیات گره خورده بود. به علت اهمیت نظامی منطقه، دشمن تمام توان رزمیاش را به میدان آورده بود و در منطقهای که بیش از دو گردان قدرت مانور نداشت، سه - چهار تیپ زرهی را وارد عمل کرده بود و از همه سو، پی در پی پاتک میزد. دو - سه روزی بود که مهدی با بچههای لشگر عاشورا از دجله گذشته بود و هر روز با نیروی اندکی که داشت اتوبان را تهدید میکرد. گروهانی وارد عمل میشد، میرفتند اتوبان را تصرف میکردند و دوباره دشمن با یک تیپ زرهی هجوم میآورد و اتوبان را از دست بچههای ما میگرفت و بچهها به ساحل دجله بر میگشتند و همانجا مقاومت میکردند. (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۰۴ - ۲۰۳ و "مهدی باکری در یادها و خاطرهها" به کوشش حسین نجفی) پینوشت: بعضیها آنقدر بزرگند که دوای دردند. چه سرّی در وجود کسی که وقتی نا امیدی حاکم میشود چشمها دنبال او میگردند وجود دارد؟ + نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/13 8:59 توسط تبریزی |
دوازدهم فروردین روز تولد مهدی باکری است. نمیدانم اینکه امروز روز تولد مهدی باکری است چه اهمیتی باید داشته باشد؟ اما نمیدانم چرا اینطور فکر میکنم که شهادت و تولد او انگار هر دو یک اتفاقند! فکر میکردم که فقط منم که اینطور فکر میکنم، بعد دیدم شهید آوینی هم یک چیزی گفته که درست مثل اینکه از روی دست من نوشته باشد (!) خیلی شبیه من گفته! منظورم آن قسمت از جمله مشهورش است که در آن "شهید" را "ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی حیات بر نشستهای..." خطاب میکند. انسانی که حیاتش به رفتنی ختم میشود که مردن نیست (و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات) فکر کردن به آمدنش حس غریبی ایجاد میکند. شهید آوینی خوب نوشته. خیلی خوب. پینوشت یک: تولد شهید را به چه کسی باید تبریک گفت؟ پینوشت دو: امروز عصر به یک منبع ناب در مورد شهید حمید باکری و شهید مرتضی یاغچیان (جانشینان لشگر عاشورا که هر دو در عملیات خیبر به شهادت رسیدهاند) دست پیدا کردم. چند ورقش را خواندم. عجب آدمهایی پیدا میشوند! بعد از اتمام روایات کتاب "خداحافظ سردار" نوشتن روایات این کتاب را شروع خواهم کرد. اسمش "گمشدگان مجنون" است. برای پیدا کردنش زحمت نکشید. پیدا نخواهید کرد! فلذا بهتر است همینجا بخوانید. + نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/12 0:4 توسط تبریزی |
(نقل از: سردار جمشید نظمی) مهمات بچهها تمام شده بود. چند نفر از نیروها را برداشتم و به طرف گلوگاه حرکت کردیم. دشمن برای پاتک آماده میشد و لحظه به لحظه بر تعداد تانکهایش میافزود. آتش شدت گرفته بود و میخواستند به سوی ما هجوم بیاورند. هنوز در راه بودیم که بیسیم صدا کرد. آقا مهدی پشت بیسیم بود: (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهار، ص ۲۰۳ - ۲۰۱) (۱) محمود دولتی از فرماندهان گردان امام حسین (ع) بود که در غرب دجله به شهادت رسید. + نوشته شده در یکشنبه 1388/01/09 0:16 توسط تبریزی |
پیشنوشت: فصل آخر کتاب "خداحافظ سردار" شامل نوزده روایت از ساعات آخر حیات ظاهری شهید مهدی باکری است. قصد دارم همه روایات این فصل را بدون حذف بیاورم (برای فصول قبل این کار را نکردهام!) . این فصل از کتاب به لحاظ اینکه تصویرگر اوضاع کاملاً خاصی است که ساعاتی پیش از شهادت شهید باکری برای او و تعداد محدودی از یاران وفاداراش پیش آمده و روایتی است از مظلومیت و در عین حال فداکاری و پایداری جمعی کوچک که بدون فکر کردن به بازگشت و با دست خالی جنگیده و به شهادت رسیدهاند، اهمیت خاصی دارد. دوستانی که میگویند "چیزی از باکری بگو که بدرد امروز ما بخورد" اگر چیزی در این روایات نیافتند عفو بفرمایند. جنگ است دیگر! (نقل از: شهید علی اکبر کاملی) روبروی محور عملیاتی لشگر عاشورا، مسیر دجله به طرف شرق پیچ میخورد، منطقه محدودی را دور میزد و دوباره به مسیر اصلی خود بر میگشت. این پیچ، منطقهای را بوجود آورده بود که به "کیسهای" معروف بود (+). تمام منطقه کیسهای را نخلستان پوشانده بود و حرکت در آن براحتی انجام نمیشد. به هر نحوی بود خود را به گلوگاه کیسهای رساندیم. چون با موتور نمیشد جلوتر از این رفت، موتور را در جوی آبی گذاشتیم و با پای پیاده به طرف جلو حرکت کردیم. کمی مانده به منطقه درگیری، گودالی بود که به احتمال زیاد محل انفجار بمب بود. همانجا نشستیم و آقا مهدی از آنجا عملیات را هدایت کرد. با فرماندهان گردان که در حال عملیات بودند تماس میگرفت و راهنمایی میکرد. از پشت سر ستونی از رزمندگان به جلو میآمدند. آقا مهدی فرماندهشان را توجیه کرد و به کمک نیروهای تخریب که بسوی پل میرفتند فرستاد. - کاملی! با اصغر تماس بگیر. مدتی به سکوت میگذرد. آقا مهدی به نقطه مبهمی خیره میماند و گوشی بیسیم را به زمین میگذارد. حتی در عملیات خیبر که برادرش حمید شهید شد چنین نبود. هر داغی که بر گرده مهدی مینشیند چشمانش آسمانی میشود و به دور دستها خیره میماند و این ذکر را میگوید: لا حول و لا قوة الا بالله. همانجا نشستهایم که احمد کاظمی فرمانده لشگر نجف اشرف به سراغ آقا مهدی میآید. مدتی مینشیند و در مورد عملیات بحث میکنند. فرماندهان لشگر در قرارگاه جلسه دارند و احمد بدنبال آقا مهدی آمده تا او را همراه خود ببرد. ولی آقا مهدی میگوید: "کار دارم نمیتوانم به جلسه بیایم. تو خودت برو" و احمد با آقا مهدی خداحافظی میکند و به آنسوی دجله میرود... (ادامه دارد) (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهار، ص ۲۰۱ - ۱۹۹) (۱) از اصطلاحات بیسیم. در مواردی که میخواستند شهادت کسی را خبر بدهند و دشمن متوجه نشود از نام یکی از شهدای معروف که طرف صحبت او را میشناخت استفاده میکردند. + نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/05 23:22 توسط تبریزی |
|