تبليغاتX
شهید آقا مهدی باکری




این روزها اکثر وبلاگها بهاری و نوروزی شده‌اند، همانطور که در بقیه مناسبتهای سال ناگهان همه، آن مناسبتی می‌شوند! امان از جو گیر شدن وبلاگی. یکی می‌گفت آدم را هاپو (!) بگیرد ولی جو نگیرد!! ولی من عهد کرده‌ام که اینجا جو گیر نشوم! هر چند از صبح دارم فکر می‌کنم که این روزها که روحیه‌‌ها، گل و بلبلی و بهاری هستند و وبلاگها از دل انگیزی بهار طبیعت و سال جدید و پاک کردن شیشه‌های اتاق پذیرایی و خرید عید و رنگ سال و سنجد و سمنو و هفت سین می‌نویسند، مردم چه گناهی کرده‌اند که باید بیایند اینجا و از شهادت و خون و تکه تکه شدن پیکر مطهر مهدی باکری بر روی دجله بخوانند؟ اصلاً مردم چه گناهی کرده‌اند که یکی مثل من این دم عیدی که "ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی" ول کن قضیه نیست؟ نه، میخواهم بدانم مردم چه تقصیری دارند؟! با همه این حرفها از آنجایی که ناسلامتی سال جدید دارد شروع می‌شود و من وجدان درد می‌گیرم اگر مناسبتی ننویسم، دو خط از "بهار" می‌نویسم:

محال بود یک نفر از عراقی‌ها برای بقیه خطرساز باشد و در تیر رس آقا مهدی باشد و نزندش. در عوض روی جنازه‌های آنها پا نمی‌گذاشت. گاهی پیش می‌آمد که توی کانال پر از جسد بود و ما باید از آنجا عبور می‌کردیم و آتش هم اجازه نمی داد از کانال بیاییم بیرون. یا باید از کانال می ‌ریختیم‌شان بیرون، یا باید از روی‌شان رد می‌شدیم.
مهدی هیچوقت راضی نشد پا روی جسدها بگذارد و رد شود. می‌گفت هر کدام از اینها عزیز یک خانواده‌اند. خیلی‌ها به آنها وابسته‌اند. خدا می‌داند که زن و بچه‌هایشان یا پدر و مادرشان الان در چه حالی‌اند و چه حالی می‌شوند وقتی بفهمند ما داریم روی جنازه عزیز‌ان‌شان راه می‌رویم. می‌گفت من نمی‌دانم این جوان سنی است یا شیعه، بصره‌ای است یا بغدادی، عرب است یا غیر عرب، فقط می‌دانم آدم است و حالا مرده و ما باید لااقل به مرده‌اش احترام بگذاریم!

(منبع: پیک پایداری ۱، چاپ دوم، ص ۶۱، به کوشش حسین نجفی)

پی‌نوشت یک: بهار ارزانی طبیعت اگر آمد و رفت و از این "حال" در دل من و تو خبری نشد.
پی‌نوشت دو: قبلاً از همه دوستانی که فرا رسیدن بهار طبیعت و سال نو را اینجا به بنده تبریک خواهند گفت و آرزوی سالی پربار توأم با سلامتی و سربلندی و کامیابی در تمام مراحل زندگی خواهند کرد تشکر می‌کنم!
پی‌نوشت سه: آنها که سلام‌شان به جایی می‌رسد این سلام را هم از ما برسانند "السلام علی ربیع الانام و نضرة الایام"

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/29 10:35 توسط تبریزی |



پیش‌نوشت: سید قاسم ناظمی گردآوردنده کتاب "خداحافظ سردار" است. همان کتابی که روایات نابش از شهید مهدی باکری، هر هفته دستمایه بروز شدن این وبلاگ است. ناظمی، خود از عاشورائیان لشگر عاشوراست هر چند چنانکه از خود او شنیده‌ام شهید باکری را از نزدیک ندیده و بعد از شهادت او بوده که به لشگر عاشورا پیوسته (جسارتا من حساب کردم، شانزده هفده سال بیشتر نداشته!). در توانایی او در حوزه هنر و ادبیات دفاع مقدس همین بس که "خداحافظ سردار" او و همینطور سایر تلاش‌هایش در زمینه ادبیات دفاع مقدس پایش را به محضر رهبر انقلاب باز کرده (بی اجازه نقل کردیم. هر چه بادا باد!) او در پست آخر وبلاگش از جنس نور نوشته. خودش متواضعانه می‌گوید برای خالی نبودن عریضه بوده! اینهم پستش که از وبلاگش کش رفته‌ام:

اسفند ماه برای لشکر همیشه پیروز عاشورا حکایت دیگری دارد. اسفند ماهی است که با تمام ماههای سال متفاوت است، باور کنید. هر سال که اسفند از راه می رسد خون در رگهای بچه های لشکر به جوش می آید و چشم ها آسمانی می شود. ناگهان لهجه همه بوی کربلا می گیرد، صداها آوازهای شرقی را با خود به همراه  می آورد و چشم ها بارانی ترین روزها را به میزبانی بر می خیزد.
ببخشید که امروزه روز، این زبان، همزبانی ندارد، بالاخره زبان هایی که ریشه آسمانی دارند عمرشان کوتاه است، من وقتی برایتان از دامنه های روشن تجلی می گویم، نمی دانم شما چقدر متوجه می شوید و در ذهن خود به دنبال چه چیزی می گردید؟ اگر برایتان بگویم که بچه های لشکر ما هر روز به پیشواز بعثت پیامبری می رفتند، باور می کنید؟ گفتم که، این تاریخ مدتها است که به فراموشی سپرده شده است و گرنه مگر می شود در آن تاریخ زیست و شاهد میدان داری فرعونیت بود!
زیاد سرتان را درد نیاورم، برایتان از اسفند می گفتم، آن روزها اسفند ماه برای مردم هم معنی دیگری داشت. اسفند امروز با خود تخم مرغهای رنگی، ماهی های سرخ، سفره های هفت سین و ... می آورد اما اسفندهای آن روزگار با خود پیامبران کوچکی را می آورد که ملتی را به خلوت ملکوت می بردند. مادر شهیدی لبخند می زد و همه جا را خدا می گرفت، به همین سادگی! پدری نقل می پاشید و هزار هزار فرشته از خجالت قبض روح می شدند، کودک خردسالی به عکس پدر شهید خود خیره می شد، خدا اجازه می داد که پدر، فرزند خود را در آغوش گیرد.
در یکی از این اسفندها بود که «عاشورا» برای لشکر ما اتفاق افتاد و مثل آنکه خداوند به تقدیر سپرده بود که در اسفند سال 1363 عاشورایی را برای لشکر عاشورا تدارک ببیند. همه در هیاهوی آسمانی یک بعد از ظهر مسلح شدند و سیدالشهدای لشکر، همه را به روزی که در پیش بود، بشارت داد و یکباره آسمان و زمین در زمهریر زمستان، به تسخیر گلهای محمدی در آمد. امروز این حرفها چقدر شاعرانه به نظر می رسند. این چنین نیست؟ اما من هیچ شاعری را سراغ ندارم که بتواند آن همه زیبایی را تحمل کند. حتی به یاد دارم که یکی از بچه ها گفت: «خدا کند شهید شویم و گرنه بعدها خودمان هم باور نمی کنیم که در کجا بودیم» و خندید.
 در همان عصر، همه از «خود» خالی شدند، خود را در گوشه ای نهادند و سپس به راه افتادند. بعضی ها آن قدر به زلالی رسیده بودند که به اشاره ای شهید می شدند. گاه باران می بارید و همگی در سیلاب محبت غرق می شدند و گاه آفتاب پایین می آمد و بچه ها را نوازش می کرد. از همه زیباتر سیدالشهدای لشکر بود. مهدی باکری در جان همه عاشوراییان تکرار شده بود، در همه جا بود و نبود. او همانند ذکری لطیف در لبهای رزمندگان مترنم می شد، از چشم آنان نگاه می کرد، با دست آنان ماشه ها را می چکاند و در قلب آنان خدا را به نظاره می نشست.
همه به زیبایی مهدی لشکر عاشورا غبطه می خوردند، می گفتند انگشتی معطر، او را به فرشته ها نشان داده بود و بعضی ها سجده ملائک را دیده بودند. می دانم که این روزها باور این حرفها چندان سهل و آسان نیست، این روزها که پیشقراولان جامعه در مقابل موبایل سجده می کنند نباید این حرفها را زیاد جدی گرفت، عجب زمانه مزخرفی است. یکی می گفت: «من او را دیدم چون آیینه ای صیقلی ایستاده بود و در عمیق چشمهایش می شد بهشت را به روشنی دید... » مهدی چون آیینه ای تمام قد ایستاده بود و با چشمهای مسلح می شد بی پرده جلوه گری عشق را دید.
من هیچ دوره ای را به یاد ندارم که حقیقت عریان، از زخم جاهلان در امان باشد. هماره آیینه های صیقلی محکوم به شکستن اند و تقدیر آیینه آسمانی ما هم جز این نبود.
می گویند در اسفند بود که آیینه تمام قد لشکر ما شکست و ما تا به خود بیاییم، فرشتگان تمام آینه شکسته ها را به تاراج بردند! مگر نه این است که راز عشق هماره باید پوشیده بماند؟

پی‌نوشت: یکی که از تماشاگه راز آمده بعد از ۲۵ سال لب به سخن گشوده. این بزرگوار ما را خبر کردند.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/12/26 21:38 توسط تبریزی |



 

۲۵ اسفندماه سالروز شهادت شهید مهدی باکری است.

این فیلم کوتاه آخرین تصویر ضبط شده از او در عملیات بدر است.

برای دانلود فیلم روی تصویر راست کلیک کرده و گزینه Save Target As را انتخاب کنید (8 مگابایت)

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/12/24 9:21 توسط تبریزی |



(نقل‌ها از: شهید علی اکبر کاملی و طیب شاهینی)

- هنوز اکیپ تخریب به کنار بچه‌هایی که در روی اتوبان (بصره - العماره) بودند نرسیده بود. آقا مهدی نگران بود و پی در پی پیگیری می‌کرد. یک دفعه در زیر آتش سنگین دشمن آقا مهدی هوس چایی کرد: "علی اکبر! ببین می‌توانی از جایی دو سه لیوان چایی پیدا کنی؟" از جا بلند شدم. چایی در روزهای عملیات متاع نایابی بود. کجا باید دنبالش می‌رفتم؟ اولین جایی که به ذهنم رسید اورژانس بهداری لشگر بود. اورژانس فاصله چندانی با سنگر ما نداشت و می‌شد این فاصله را زیر آتش سنگین یک نفس دوید. وارد اورژانس که شدم طیب شاهینی در مقابلم ایستاده بود. گفتم: "دکتر ببین می‌توانی برای آقا مهدی یک قوری چایی پیدا کنی؟!"

- علی اکبر کاملی بیسیم‌چی آقا مهدی بود. شلوغ بود ولی نه در این حد که شب ساعت ۳ بیاید چایی بخواهد. گفتم: "ای شلوغ! حالا داری بنام آقا مهدی از ما چایی می‌خواهی؟ من تا بحال نشنید‌ه‌ام آقا مهدی چنین تقاضایی از کسی بکند." با دستپاچگی گفت: "نه بخدا! آقا مهدی مهمان دارد و خودش هم هوس چایی کرده." شوخی نمی‌کرد. رفتم تا چایی را آماده کنم. کاملی هم همانجا نشست. قوری که از چایی پر شد سرش را گذاشتم و برای اینکه لیوانها در راه کثیف و آلوده نشوند توی روزنامه پیچیدم و سپردم دست کاملی و گفتم: "سلام ما را هم برسانید و التماس دعا کنید!" کاملی از سنگر خارج شد و در میان آتش و دود به سوی سنگر فرماندهی دوید.

- آتش چنان شدید بود که مسیر کوتاه اورژانس تا سنگر فرماندهی را چندین بار نشستم و برخاستم. وارد سنگر شدم. آقا مهدی تا لیوانها را که به روزنامه پیچیده شده بودند دید، تبسمی کرد و گفت: "علی اکبر! اینها واقعاً بهداشتی هستند!" و بعد گفت که تشکرش را به آقا طیب برسانم. مشغول چای خوردن بودیم که بیسیم خش خشی کرد و یکی از فرماندهان گردان، خبر تصرف و پاکسازی اتوبان را داد ولی سراغ اکیپ تخریب را گرفت. اگر تخریب‌چی ها پل را منفجر نمی‌کردند حفظ غرب دجله میسر نبود. آقا مهدی دنبال راه چاره می‌گشت. ناگهان رو به من کرد و گفت: "کاملی بیسیم را بردار و بیا." بیسیم را برداشتم و یکی از بچه‌ها موتور را آورد. سوار شدیم و از روی پل به طرف غرب دجله سرعت گرفتیم... (ادامه دارد) 

 

***

پی‌نوشت یک: رفتن آقا مهدی به غرب دجله برای جنگیدن در کنار نیروهایش، رفتنی بود که بازگشتی نداشت. هنوز هم رفتن مهدی باکری به آنسوی دجله و اصرار بر ماندنش از معماهایی است که برای خیلی‌ها حل نشده. آقا مهدی می‌توانست بعنوان فرمانده لشگر این سوی دجله بماند و نیروهایش را هدایت کند. اما رفت و تلاش هیچ کس حتی مقامات ارشد جنگ برای متقاعد کردن او برای بازگشت نتیجه‌ای نداد. داستان این تلاش همگانی برای بازگرداندن آقا مهدی به این سوی دجله را در پست‌های بعد خواهم آورد.

پی‌نوشت دو: پستی که در آن از زبان بعضی‌ها آورده بودم که باکری ها منحرف هستند یادتان هست؟ (+) این کامنت را هم از پست قبلی بخوانید: جنوب که رفته بودم یک آقای روحانی نما از جلوم رد شد و به کسی که همراهش بود گفت این یک حقیقته که برادران باکری برای شهادت نیومده بودند و....

پی‌نوشت سه: کسی می‌داند شاعر خوش ذوق این کلمات چه کسی است؟ "گفتم كجا؟ گفتا به خون. گفتم چرا؟ گفتا جنون. گفتم نرو، خنديد و رفت."

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/21 13:3 توسط تبریزی |



(نقل‌ها از: محمدرضا چمیدی‌فر و جمشید نظمی)

یک: گوشی بی‌سیم را از گوشش دور نمی‌کند. می‌خواهد تا هر کجا که در توان دارد پلکهایش را باز نگه دارد. با کسی صحبت می‌کند. در میان صحبت پلکها پایین می‌آیند و بسته می‌شوند ولی هنوز صحبت مهدی قطع نشده است. لحظاتی می‌گذرد. صدا ضعیف تر و خاموش تر می‌شود. آقا مهدی را خواب برده است. همه ساکت می‌شویم... گلوله‌ای در نزدیکی فرود می‌آید و چشمان مهدی باز می‌شود. دوباره با بی‌سیم‌ها، با نقشه و پیک‌ها مشغول می‌شود. مدتی می‌گذرد و دوباره خواب غلبه می‌کند و بی اختیار مهدی به خواب می‌رود. تا شب، ده‌ها بار مهدی باکری روبروی من چرت می‌زند و بیدار می‌شود و من بر اینهمه پایداری نمی‌دانم باید گریه کنم یا خوشحال باشم...

دو: پیش از آنکه ستون حرکت کند به سراغ آقا مهدی می‌روم و سراغ اکیپ تخریب را می‌گیرم. می‌گویم: "اکیپ تخریب اگر با گروهان ما بیاید بعد از تصرف پل به مشکل بر نمی‌خوریم. اگر بعد از ما حرکت کند احتمال دارد که به بیراهه بروند و به پل نرسند. آقا مهدی به فکر فرو می‌رود. ناراحت است. دوباره سر بلند می‌کند و می‌گوید: "جمشید! هنوز خبری از اکیپ تخریب نیست. شما حرکت کنید اکیپ تخریب را پشت سرتان می‌فرستم."

از آقا مهدی خداحافظی کرده و به طرف ستون حرکت می‌کنم تا به بچه‌ها برسم. فرصتی است که به آخرین نگاه آقا مهدی فکر کنم. نگاهش دنیایی نیست. بی آنکه سخنی بگوید، مدتها به دور دست خیره می‌ماند. هر چه به روزهای پایانی عملیات نزدیک می‌شویم، چهره‌اش برافروخته‌تر می‌شود و در آغوشش که می‌گیری بوی شهادت می‌دهد. بی‌شک فردا عاشورای مهدی باکری است.

در بی‌سیم می‌شنوم که بچه‌های گردان امام حسین به پل رسیده‌اند ولی هنوز خبری از اکیپ تخریب نیست. با هر کجا که می‌توانم تماس می‌گیرم بلکه اکیپ را پیدا کنم. یکی از بچه‌ها می‌گوید: بچه‌های اکیپ تخریب زیر آتش شهید و مجروح شده‌اند... (ادامه دارد)

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۸۸ و ۱۹۲ با تلخیص)

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/15 1:8 توسط تبریزی |



(نقل از: فریدون نعمتی)

پاتک هنوز ادامه داشت که آقا مهدی به این سوی آب آمد. هلی کوپترها امان نمی‌دادند و بچه‌ها با دست خالی جلو تانک‌ها ایستاده بودند. آقا مهدی که رسید بچه‌ها جان دیگری گرفتند.

- با آرپی‌جی به هلی کوپترها شلیک کنید!!

آقا مهدی بود که آرپی‌جی زنها را هدایت می‌کرد. اولین آرپی‌جی را خودش شلیک می‌کند و می‌گوید: "می‌دانم که گلوله آرپی‌جی به هلی کوپترها نمی‌رسد ولی اگر ما شلیک کنیم می‌ترسند و فرار می‌کنند." و آرپی‌جی است که بسوی هلی کوپترها شلیک می‌شود.
بعضی از بچه‌ها را کارد می‌زدی خونشان در نمی‌آمد. از اینکه آقا مهدی آنجا بود عصبانی بودند. هر کس آقا مهدی را می‌دید، زیر لب چیزی می‌گفت: "مؤمن خدا! مگه تو آرپی‌جی زنی؟ برو در سنگر بنشین و ما را هدایت کن. کی از تو انتظار دارد که در خط اول باشی؟ این چه وضعی است؟! فرمانده لشگر را چه به این کارها؟" همه می‌گفتند و همه بارها دیده بودند که مهدی همین است که هست. در همه عملیات‌ها اگر جلوتر از نیروهایش نبود حداقل در کنارشان بود. گویی از او عهد گرفته بودند که همیشه در میان معرکه باشد.

(منبع: "خداحافظ سردار"، نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم ص ۱۸۶)

پی‌نوشت: نقل شده که آقا مهدی وقتی شهردار بوده* هم همینطور بوده. جایی این آقای شهردار را دیده بودند که بصورت ناشناس قاطی عده‌ای از کارگران شهرداری که مشغول آسفالت ریزی بوده‌اند کار می‌کرده و کارگران به او دستور می‌داده‌اند! جالب انگیز ناک است، نه؟! جایی هم وقتی که سیل آمده بوده، دیده بودندش که پاچه‌های شلوار را بالا زده و آب از داخل خانه کسی به بیرون تخلیه می‌کند. گویا صاحبخانه هم بدون اینکه شهردار را بشناسد داشته به او بد و بیراه می‌گفته!

* قبل از شروع جنگ

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12 8:44 توسط تبریزی |



نمی‌دانیم چه شد که یهو (!) دیدیم " آنجا " هستیم. چند روزی، جز از آستان رفیعش از همه جا غایب بودیم از جمله از این دنیای مجازی. 

بر آستان تو آمد سر ارادت ما        اگر قبول تو افتد زهی سعادت ما

پی‌نوشت یک: این یک هفته را شرمنده آقا مهدی باکری و دوستانش شدیم. هنوز در سفریم. اگر اجل نرسد، به محض رسیدن به تبریز آپ می‌نمائیم. این دو خط را به حساب آپ شدن وبلاگ نگذارید. فقط خواستیم سنگر حفظ شده باشد!

پی‌نوشت دو: بزرگواری از این جمع که از همراهان بی نام و نشان وبلاگ "آقا مهدی" هم هستند، واسطه فیض ما برای عتبه بوسی آستان رفیع حضرت علی بن موسی‌الرضا (ع) بودند. بر کمال و صفای باطنشان هزار درود. شاید راضی به اینکه اسمی از ایشان بیاوریم نباشند فلذا نمی‌آوریم! حکماً ادای حقی که بر گردن ما پیدا کردند، بیش از یک تشکر خشک و خالی مجال می‌طلبد.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/12/11 13:58 توسط تبریزی |



(ادامه) ...نمونه‌اش همین چند لحظه پیش بود که برخاسته بودیم برویم تا آقا مهدی در سنگر ما استراحت کند ولی حالا در خط مقدم بودیم و آقا مهدی برای بررسی موقعیت دشمن به بالای خاکریز رفته بود.

- آقا مهدی! دیگر چیزی به ظهر نمانده بیا برویم.
- طیب! یک کمی صبر کن. حالا می‌خواهی تو برو موتور را آماده کن من بیایم.

آقا مهدی پا روی رکاب گذاشت، دنده‌ها را یکی یکی عوض کردم و موتور سرعت گرفت. لحظاتی نگذشته است که در سنگر بهداری هستیم. در گوشه‌ای جایی برای خوابیدن آقا مهدی درست می‌کنم و آقا مهدی با تن خسته روی پتو دراز می‌کشد و می‌خوابد.
نهار آماده است ولی مرددیم که آقا مهدی را برای نهار بیدار کنیم یا نه. همه، نظرشان این است که در این لحظه هیچ چیزی برای آقا مهدی بهتر از خواب نیست و تصمیم می‌گیریم که بگذاریم بخوابد. ساعتی از خوابیدن آقا مهدی نگذشته است که یکی از بچه‌ها برای نهار بیدارش می‌کند. هنوز آثار خستگی در چهره‌اش نمایان است. آستین‌ها را بالا می‌زند و برای وضو گرفتن به بیرون می‌رود...
دکتر جبارزاده زرنگی کرده و نماز را به آقا مهدی اقتدا می‌کند. نماز آقا مهدی که تمام می‌شود می‌گوید: "اینجا هم دست از سر ما بر نمی‌دارید. لااقل بروید نمازتان را دوباره بخوانید." برای آقا مهدی از هر جا که هست کنسرو تن ماهی پیدا کرده‌ایم. هر چه باشد مهمان است و ما می‌خواهیم آداب مهمان نوازی را بجا بیاوریم. ولی آقا مهدی تن ماهی را به گوشه‌ای می‌گذارد و بعد از خوردن چند لقمه نان بلند می‌شود. مطمئن نبود که امروز همه بچه‌های لشگر تن ماهی خورده‌اند... (ادامه دارد)

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۸۳)

پی‌نوشت یک: در این یک مصرع حافظ ، فتدبّروا (!) "آنگه رسی به خویش که بی‌خواب و خور شوی". مصرع اولش را بروید خودتان بخوانید (بخوانیم) !
پی‌نوشت دو: روز جمعه (دیروز) با "سید قاسم ناظمی" همسفر بودم تا مهمان شهید باکری در زنجان باشیم. سید گفت گزارشی بنویس در وبلاگ. خواهم نوشت!

+ نوشته شده در شنبه 1387/12/03 13:28 توسط تبریزی |


X

چشم تو خورشـــید را بر نمی‌تابد پس بیهـــوده چشـم در خورشیـد مدوز. سهم تـــــو از خورشــید آن است که در آینه می‌بینـی
اما روزگار آینه‌ها نیز سپری گشته است. آینه‌های شکست گرفته و هزار تکه هر یک به قد خویــــــش قدری نــــــور می‌تابنـــد و هر یک به قدر خویش پاره‌ای از خورشــید را حکایت می‌کنند



صفحه نخست
پست الکترونیک



دوستــانی که در مشاهده وبلاگ با مشکل مواجه هستند (مخفی شدن انتهـــــای سطـرها زیر این ستون) برای رفع مشـکل، میزان رزولوشن مونیتـور خود را به 1024 در 768 تغییر بدهند. ممکن است با این کار، سایز فونت‌ها قـــــدری ریزتر شود. این مشـکل مربوط به نـوع قالب وبلاگ است که بابت آن از دوستان عذرخواهی می‌کنم



لوگو







آرشیو


آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387



یادها
!گمان می‌کنم می‌سوخت
!چهار کلمه هم چهار کلمه است
!این چه قرآن خواندنی است؟
!جنازه‌ام بدست نمی‌آید
جواب خدا
شدیداً به موعظه نیازمندم
حرف آخر را ایمان می‌زند
!بعد جنازه حمید ...
نیازی به این کار نبود
بچه‌های مردم
اذان آقا مهدی بر بالای دکل
حکم آنچه تو فرمایی
مهدی باکری مظهر غضب الهی
!سنگر را می‌دهی؟
مؤمن! کار، کار است
قرآنِ کوچکِ روی سجاده
سفارش امام خمینی (ره) در مورد آقا مهدی
آخرین سخنرانی شهید باکری
ای یومی من الموت افر
و جعلنا
زیر لب گفت چشم
!بلند شوید آقا مهدی رفت
از مقابل او باید گریخت
بسوی دجله
با آنها کار داریم
خیلی خسته‌ام
حالا وقت گذشتن از دجله است
رقصی چنین
او را باید در کام خطر جستجو کرد
!نقش زمین
بی خواب و خور
فرمانده لشگر را چه به این کارها؟
عاشورای مهدی باکری
رفتن بی بازگشت
آخرین تصویر شهید باکری
پا نگذاشتن شهید باکری روی جنازه عراقی‌ها
...اصغر - اصغر، مهدی
دیگر کسی نمانده است
طمأنینه عجیب شهید باکری
!دارید سرم کلاه می‌گذارید؟
تا آخرین نفس
از بچه‌های عاشورا تا سرباز آمریکایی
مردان آنسوی آب
بی اعتنا به آتش دشمن
دقایق آخر (1) - محاصره
دقایق آخر (2) - چیزهایی می‌بینم که شما نمی‌بینید
دقایق آخر (3) - دست و پای مهدی را ببندید و به عقب بیاورید
دقایق آخر (4) - شما تو سیاست دخالت نکنید
دقایق آخر (5) - خداحافظ سردار
وظیفه - کلامی از آقا مهدی
خودش را رفت رساند به دریا
نعمت همنشینی با مهدی
یکی از نادرترین طراحان تاکتیکی جنگ
(دوران دانشجویی (1
نمی‌دانستم تحصیلات عالیه دارد
از آقای شهردار تا قبضه‌چی خمپاره
ایشان آقای باکری‌اند
لازم است به ریش آدم بخندند
کجایند مردان بی ‌ادعا...؟
شهرداری و لباس شستن و پنهان کاری
(دوران دانشجویی (2
ما شهردار این شهریم باید بتوانیم جواب این مردم را بدهیم
آقا مهدی و پرورشگاه
شهرداری که با نفسش می‌جنگید
نگذاشت کسی باخبر شود
حرفهای پشت سر مهدی
فرمانده لشگر در مراسم زیارت عاشورا
تدبیر، دقت، بیت‌المال و آن سنگ
شجاعت آقا مهدی
نیم کردار باکری
اجازه نداریم بخوابیم
تحمید موقع شلیک آرپی‌جی
معتقدم او چند بار شهید شده
خشم آقا مهدی
لشگر خوبان
اینها برکت را از لشگر اسلام می‌گیرند
(دوران دانشجویی (3
فتح المبین

یادگاری‌های آقا مهدی
سالشمار زندگی
آلبوم عکس
صدای آقا مهدی
وصیتنامه
دستخط ها
مدارک شناسایی
اوراقی از پرونده دانشجویی
در کلام رهبر


یادداشت‌های آزاد
گریزی وبلاگی از مجنون به غزه
برداشت شما چیست؟
!قابل توجه خوش پوش‌ها
و کان وعدا مفعولا
فحش آبدار
انی انا العباس اغدوا بالسقاء
حقیقت
!گلایه‌ای از آقای صدا و سیما
!باکری‌ها ضد ولایت فقیه‌اند
بجای آپ
اسفند عاشورایی 63
بر کرانه ازلی و ابدی حیات
دشت نفسهای‌مان سزاوار توپ‌های توست - یادی از سردار شهید حسن شفیع زاده
برای مقام معظم رهبری
با اجازه احسان و آسیه
شبی که احمد شدم
اینجا هفته دفاع مقدس است
یادی از شهید نادر مهدوی و همرزمانش
یادی از شهید مهدی زین‌الدین، فرمانده پارسای لشگر 17 علی بن ابیطالب


همراهان
سید قاسم ناظمی
پیله
پروانگی
ابتدا
تلخک
راحت الحلقوم
اندر عوالم خودی
سمفونی باران در خلاء
حسین مداحی
جناب شیدا
الف‌های هرز
هلوع
می طهور
روح و ریحان
سبحان
عطای کثیر
خیبرشکن
شیفتگان خدمت
کشکول جوانی
زمزم دل
یادداشت‌های من
همه چیز از خدا و برای خدا
یک انسان نه چندان معمولی
نا آرام
بشری
الهدی
مولایم
حوریب
رخ اندیشه
شوق پرواز
زیباترین شکیب
دفترچه یادداشت
نسیمی از بهشت
در سایه‌سار معرفت
پشت مرزهای ممنوعه
!کمی تا قسمتی توهم
این خودمم
شمیم زهرا
سبوی تنهایی
یا حنان
نرگسی
طواف دل
بی قرار
امید منتظر
نون اول نامه
یک وجب دل
سه نقطه
آخرین دوران رنج
کنز
تا یوسفم از چاه بر آید
وبلاگ ایران اسلام
دم مسیحایی
سیصد و سیزده بهشتی
(طلبگی (خاطرات طلاب شهید
بزم عشاق
حرف دل
پلخمون
مشکوة
طراوت
زایر صفا
بیان
وبلاگ شهیدان
الف لام میم
تورجان
حاج علا
عرشیان
گذرگاه شیشه‌ای
شاسکولها به بهشت نمی‌روند
معلم شهید، همت
شهید احمد کاظمی
با همـــــه و دور از همـــه
کانال ماهی


برداشت شما چیست؟


برای مشاهده نتایج و آثار رسیده کلیک کنید



لوگوهای‌ منتخب


پایگاه مقام معظم رهبری

بنیاد فرهنگی و خیریه نیمه شعبان مسجد آیت الله انگجی تبریز

مرکز اطلاع رسانی موسسه فرهنگی هنری شهید آوینی

مجمع وبلاگ نویسان مسلمان

بچه‌های قلم

مرکز اسناد انقلاب اسلامی

موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

مؤسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر

شیفتگان خدمت - وبلاگی برای شهید بهشتی





Design by : Night Skin