|
| |
|
(روایت اول) - میراب! (روایت دوم) موتور با سرعت به پیش میرفت. به آتش دشمن اعتنا نمیکردم. از دیشب در این فکر بودم که هر چه زودتر خود را به کنار آقا مهدی برسانم. هوا ابری بود و فضای منطقه را شدت انفجارها پر از دود و گرد و غبار کرده بود. (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۶۰ - ۱۵۷ با تلخیص) + نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/26 23:51 توسط تبریزی |
پیش نوشت: درگیریهای ذهنی مربوط به وقایع روز جهان اسلام، بخصوص مصائب غزه و حزن غالب دهه عاشـــورا و ایام سوگواری سید الشهداء (علیه السلام)، در یکی دو هفته گذشته وقفـــهای در سیر مطالب وبلاگ و نقل خاطرات شهیـد باکری پیش آورد و بقول گفتنی "مدتی این مثنوی تأخیر شد!" از این پست٬ نقل خاطرات را پی میگیریم. از اینجا مونده بود! (نقل از: مهدیقلی رضائی) پاکسازی قرارگاه به پایان رسیده است که صدای هلیکوپترها بر میخیزد. پیش از آنکه شروع به تیراندازی کنند، آقا مهدی به من و یکنفر دیگر مأموریت میدهد که خود را به دوشکاهایی که در اطراف قرارگاه مستقر شده است، برسانیم و جلوی هلیکوپترها را بگیریم. هر کداممان خود را به پشت یکی از دوشکاها میرساند. در راه، خدا خدا میکنم که دوشکا را خراب نکرده باشند... قبضهها را میگیرم و بطرف مسیری که هلیکوپترها میآیند بر میگردانم. هنوز نمیدانم سالم است یا نه؟ گلنگدن میزنم، گلولهای از این طرف به بیرون میافتد. دشمن با معرفت که میگن یعنی اینها!! قبل از آنکه فرار کنند دوشکاها را برای ما آماده کردهاند! دست روی ماشه میگذارم و دوشکا پر از فریاد میشود... بر زنده و مرده هر چه "عبد الجاسم" بعثی است، لعنت میفرستم که اسلحهاش را مثل یک دسته گل تمیز نگه داشته است!! دوشکای آنطرفی هم شروع به تیراندازی کرده است. هلی کوپترها اوج میگیرند، مانوری میدهند و سماجت ما را که میبینند راه گریز در پیش میگیرند. بچهها تکبیر میگویند ولی صدای دوشکا، گوشهایم را پر کرده و تا لحظاتی جز صدای ممتد سوت چیز دیگری نمیشنوم. اما به بچهها که نگاه میکنم میبینم تکبیر میگویند... به کنار آقا مهدی میرسم. - میخواهیم برویم به دجله، دوشکاها را بردارید و بیاورید! میخواهم بگویم آقا مهدی اجازه بدهید بچهها کمی استراحت کنند، ولی آقا مهدی منتظر نمیماند و خود به تنهایی بسوی دجله پا تند میکند. آقا مهدی به روی سیل بند دجله میرود. دشمن از هر سو میگریزد. هنوز همه به کنار دجله نرسیدهاند. به عقب که نگاه میکنی دسته دسته نیروست که بسوی دجله میآید. رفته رفته بر تعداد نیروهایی که در کنار دجله هستند افزوده میشود. وقت نماز است. آقا مهدی رو به بچهها میگوید: "برادران! این آبی است که دست اهلبیت ابی عبدالله در کربلا به آن نرسید... از این آب وضو بسازید و نمازتان را بخوانید." ما اولین کسانی هستیم که وضو میگیریم و رو به قبله نماز میگذاریم. (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی٬ چاپ چهارم٬ ص ۱۵۵ و ۱۵۴ با تلخیص) + نوشته شده در یکشنبه 1387/10/22 10:11 توسط تبریزی |
حسینه یرلر آغلار، گویلر آغلار عَلَم آغلار، شه آغلار، لشگر آغلار + نوشته شده در سه شنبه 1387/10/17 17:46 توسط تبریزی |
گر کسی پرسید سقای عطش کامان کجاست گم شدم آن سوی نخلستان ز خجلت بعد از این + نوشته شده در دوشنبه 1387/10/16 13:51 توسط تبریزی |
صرف فعل: ۱. "محکوم کردن" محکوم میکنم، محکوم میکنی، محکوم میکند، محکوم میکنیم، محکوم میکنید، محکوم میکنند. ۲. "آدم کشی" آدم میکشند، آدم میکشند، آدم میکشند، آدم میکشند، آدم میکشند، آدم میکشند. برای "ارزشهای دنیای آزاد" هم میکشند! پیش نوشت: من توی این پست کمی عصبانی هستم! اما بعد: روزی که اینجا را بنام "مهدی باکری" ساختم عهد کرده بودم که چیزی غیر از یاد و نام او در اینجا بر زبان نیاورم و هر چه غیر از "مهدی باکری" هست را در وبلاگ دوستان "بخوانم". شکر خدا دوستان اهل قلم هم در هر زمینهای که متصور است کم نیستند. ولی چه کنم که امشب از این درد خوابم نبرده که دیروز وزیر امور خارجه صهیونیستها حمله به غزه و قتل عام مردم بی دفاع با بمبهای دوهزار پوندی را "نه مبارزه با تروریسم بلکه خط مقدم مبارزه برای ارزشهای دنیای آزاد" خواند!! آیا کسی هست که فهم کند که این شخص حقیر چه میگوید و از این فهم بمیرد؟!!! ایها المسلمون! بدانید و آگاه باشید که لیبرال دموکراسی، دیگر مشکلی بنام "تروریسم" با جهان اسلام ندارد. از این به بعد شما دیگر بدلیل تروریست بالفطره بودن، موی دماغ غرب نیستید و دیگر به این بهانه با شما مبارزه نخواهد شد! یعنی دیگر دین سید المرسلین (ص) "دین شمشیر" نیست و دیگر تظاهری هم برای فریب شما با این اتهام به ساحت دین مبین اسلام، در کار نیست. شش روز است که صهیونیستها به پشتوانه بیتفاوتی صادرکنندگان دموکراسی در جهان و سکوت نکبتبار سران عرب، در مقابل دوربینهای دنیا نقاب از چهره سفاک و خشن لیبرال دموکراسی برداشتهاند و حقا که بر ما مسلمانان تروریست و خشن است که برویم و در نزدشان لنگ بیندازیم!! نیرنگ مبارزه با تروریسم دیگر کاربردی برای غرب ندارد. غرب، دیگر نیازی به هیچ "پاپ بندیکت شانزدهم" سر در آخوری، برای داد سخن دادن در باب خشن بودن دین اسلام و هیچ ملیجک "بن لادن" نامی برای مساوی نمودن "اسلام" با "تروریسم" در اذهان مردم در غرب ندارد. همینطور نیاز به هیچ نماینده پارلمانی برای ساختن "فتنه" برای اثبات اینکه قرآن خشونت را در میان مسلمانان ترویج میکند یا هیچ روشنفکر بدبختی برای نشخوار تئوری "خشن بودن دین اسلام" و هیچ مغز بیخبر از اسلامی برای باور این مطلب. تاریخ مصرف شعار " مبارزه با تروریسم" تمام شده است و دیگر برای خلع سلاح دنیای اسلام نیازی هم به تبلیغ "اسلام، دین خشونت" نیست! ماموریت خلع سلاح دنیای اسلام به پایان رسیده! نمیبینید که خیل قاریان "اشداء علی الکفار" امروز فقط به ناظرانی در برابر قتل عام زنان و کودکان بیدفاع تبدیل شدهاند و هیچ کار دیگری از آنها در برابر جمعی زبون از کفار ساخته نیست؟ غرب در خلع سلاح امت اسلامی موفق عمل کرده است! ...دیگر با شما بنام تروریسم مبارزه نخواهد شد. بدانید و آگاه باشید که کفر٬ از امروز٬ با شما بخاطر "ارزشهای دنیای آزاد" وارد مبارزه شده است! رحمت خدا بر آنکه از این درد بمیرد!! پینوشت یک: دیروز در هیات شهدای گمنـــــــام تبریز که جمع رزمندگان لشگر ۳۱ عاشوراست (لشگری که مهدی باکری فرمانده آن بود)، پیر غلام مداح هیأت که خود از یادگاران جنگ است با یقین کامل در لحن کلام میگفت: "اگر فقط یک گردان از لشگر عاشورایتان به غزه اعزام شود ارتش اسرائیل را در هم میپیچد." راست میگفت! (لأنتم أشد رهبة فی صدورهم من الله) + نوشته شده در جمعه 1387/10/13 6:12 توسط تبریزی |
و قضینا الی بنی اسرائیل فی الکتب لتفسدن فی الارض مرتین و لتعلن علوا کبیرا - فاذا جاء وعد أولهما بعثنا علیکم عبادا لنا أولی بأس شدید فجاسوا خلال الدیار و کان وعدا مفعولا (سوره اسراء - آیه 5 و 4) + نوشته شده در دوشنبه 1387/10/09 11:14 توسط تبریزی |
(نقل از: مهدی رضائی) پا تند کردیم و خود را به آقا مهدی رساندیم... از خط اول تا خط دوم را یک نفس رفتیم بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد و در خط دوم مستقر شدیم. اینجا خط دوم عراقیها بود. گردان سید الشهدا (ع) هم تازه به آنجا رسیده بود و نیروهای گردان پشت خاکریز بودند. ما هم در کنارشان به زمین نشستیم. آقا مهدی در پشت خاکریز به زمین نشسته بود و منطقه را دید میزد. روبروی ما قرارگاه عراقی "قواة ابراهیم" قرار داشت و پشت قرارگاه در فاصله دویست سیصد متری، دجله جاری بود... در هیچ عملیاتی آقا مهدی را اینچنین ندیده بودم. خسته بود ولی مدام عجله میکرد. از خاکریز بالا میرفت و راه مناسبی را برای هجوم دوباره جستجو میکرد. دوباره از خاکریز بالا رفت. نگاهی به اطراف قرارگاه کرد. قرارگاه دشمن همچنان محکم بنظر میرسید. خاکریزی بلند قرارگاه را در حصار خود محافظت میکرد. در چهار گوشهاش چهار قبضه دوشکا بسوی ما هدف گیری شده بود. ایستاده بودم که آقا مهدی مرا به پیش خود خواند. کنارش ایستادم و اطراف قرارگاه را پائیدم. عراقیها در داخل قرارگاه در رفت و آمد بودند و گهگاه به اطراف تیراندازی میکردند. آقا مهدی به جلو خیره شده بود و زیر لب کلماتی را زمزمه میکرد... چنان بود که با کسی صحبت میکند و این زمزمه مخاطبی دارد. چندین بار [زمزمهاش را] تکرار کرد و بعد گفت: "به بچهها بگوئید مهدی رفت جلو. هرکس میخواهد بیاید." و سپس یک تنه از خاکریز گذشت. هر که پیام آقا مهدی را شنید براه افتاد... جلوتر از همه سردار عاشورایی لشگر عاشورا یک تنه بسوی قرارگاه "قواة ابراهیم" میرفت و جمعی از عاشقان شهادت را به دنبال خود میکشید... هنوز به قرارگاه نرسیدهایم که دشمن میگریزد و تعداد کمی هم که مقاومت میکنند به هلاکت میرسند. با تدبیر آقا مهدی قرارگاه دشمن به راحتی سقوط میکند بی آنکه بتواند از ما تلفاتی بگیرد. اگر دشمن از نام مهدی میگریزد جای مذمت نیست. از مقابل کسی که یک تنه به قرارگاهی میتازد باید گریخت... پاکسازی قرارگاه به پایان رسیده است که صدای هلیکوپترها بر میخیزد. پیش از آنکه شروع به تیراندازی کنند، آقا مهدی به من و یکنفر دیگر مأموریت میدهد که خود را به دوشکاهایی که در اطراف قرارگاه مستقر شده است، برسانیم و جلوی هلیکوپترها را بگیریم... (ادامه دارد) (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص۱۵۴ - ۱۵۲ با تلخیص) پینوشت: "از مقابل کسی که یک تنه به قرارگاهی میتازد باید گریخت." این را سید قاسم ناظمی نوشته. خیلی هم درست نوشته. بنظر شما چرا چنین است؟ + نوشته شده در سه شنبه 1387/10/03 13:52 توسط تبریزی |
|